باشگاه خبرنگاران جوان - برای دومین بار بود که قرار بود پا به آن کوچه بگذارم؛ از صبح ذهنم درگیر یک سؤال بود؛ مگر یک لوکیشن را چندبار میشود روایت کرد؟ آدم باید به چه چیزی خیره شود که دیگران ندیدهاند؟ کدام جزئیات هنوز میان شلوغی اشکها و قاب دوربینها جا مانده است؟
هرچه به خیابان جمهوری نزدیکتر میشدم، تفاوتش با شب اول بیشتر خودش را نشان میداد. خیابانهای منتهی به کوچه کشوردوست شلوغتر شده بود و پیدا کردن جای پارک، خودش ماجرایی جداگانه داشت. انگار این کوچه آرامآرام داشت جای خودش را در دل مردم باز میکرد؛ جایی که حالا خیلیها حتی اگر فقط ۱۰ دقیقه وقت داشته باشند، ترجیح میدهند خودشان را به آنجا برسانند، چند قدمی در سکوت راه بروند، به خانه رهبر شهید خیره شوند و بعد آرام برگردند.
از همان نگاه اول میشد فهمید وعدهگاه دلدادگان رهبر شهید، کمکم دارد رنگ و بوی یک مکان رسمی و ماندگار به خود میگیرد. موکبهای مردمی یکی پس از دیگری برپا شده بودند؛ یکی خدمات فرهنگی ارائه میداد، دیگری مشغول پذیرایی بود و چند قدم آنطرفتر خادمانی دیده میشدند که بیوقفه مراقب نظم جمعیت بودند تا کسی در رفتوآمد اذیت نشود. روی زمین، آدمها شانهبهشانه نشسته بودند؛ بعضی زیر لب صلوات میفرستادند، بعضی فقط به انتهای کوچه خیره مانده بودند و بعضی دیگر بیصدا اشک میریختند.
همانطور که آرامآرام اطراف را نگاه میکردم، به انتهای کوچه کشوردوست رسیدم؛ جایی که هرچه به آن نزدیکتر میشدی، انگار نفست سنگینتر میشد. هنوز هم بعد از گذشت هفتاد و چند روز از آن شنبه تلخ، هوا بوی داغ میداد. یک غمِ نشسته در دیوارها، در سکوت پنجرهها و حتی در قدمهای مردمی که آرام راه میرفتند. آنجا آدم به سختی میتوانست قدم از قدم بردارد؛ انگار خود کوچه هنوز باور نکرده بود صاحبش دیگر قرار نیست از آن عبور کند.
به سوپرمارکت انتهای کوچه رسیدم؛ همان مغازهای که سالها آخرین ایستگاه دیدار بود. خیلیها قبل از ورود به صف ملاقات، از آنجا آب معدنی یا چیزی برای گذراندن ساعتهای انتظار میخریدند. مغازه کوچک بود، اما برای اهالی اینجا، بخشی از حافظه مشترک کوچه محسوب میشد.
وارد مغازه که شدم، فروشنده سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. من هم بیاختیار فقط نگاهش کردم. چند ثانیه سکوت بین ما رد و بدل شد؛ سکوتی که انگار هر دو معنایش را میفهمیدیم. لازم نبود چیزی گفته شود. غمِ آن کوچه را میشد از چشم آدمها خواند.
آرام پرسیدم: «آن روز شما هم اینجا بودید؟»
نفس عمیقی کشید. صورتش جمع شد و با همان لهجه ترکیِ شیرینی که فارسی را آرام و شمرده حرف میزد، گفت: «ای بابا خواهرم... من نبودم آن روز. یکی دیگه مغازه بود... کاش اصلاً اون روز هیچوقت اتفاق نمیافتاد...»
بعد سکوت کرد؛ همانطور که نگاهش از شیشه مغازه به انتهای کوچه گره خورده بود؛ به جایی که هنوز برای خیلیها، پایان یک کوچه نیست؛ آغاز یک دلتنگی بزرگ است.
این را گفت و سکوت کرد. سکوتی سنگین که انگار تمام کوچه را در خودش فرو میبرد. برای اولین بار بود که سؤالهای زیادی در ذهنم داشتم، اما توان پرسیدن هیچکدامشان را نداشتم. کلمات در ذهنم به هم میریختند و جملهها نیمهکاره میماندند. فقط دلم میخواست بشنوم؛ بیآنکه حرفی بزنم.
مرد فروشنده خودش دوباره سر صحبت را باز کرد. دستش را روی پیشخوان کشید و گفت: «من نزدیک ۱۵ ساله اینجام. میتونستم خیلی جای دیگه مغازه بخرم، حتی بهتر از اینجا... ولی اولویتم همیشه همین کوچه بود.»
چند ثانیه مکث کرد و بعد آرامتر ادامه داد: «اینجا امنیت داشت... برکت داشت؛ یعنی تا وقتی آقا بود، فقط برکت بود.»
واژه «بود» را طوری گفت که انگار خودش هم هنوز به رفتن او عادت نکرده است.
از او پرسیدم: «یعنی هیچوقت از محدودیتهای اینجا خسته نشدید؟ مثلاً بسته شدن مسیرها یا سختی رفتوآمد؟»
لبخند کمرنگی زد و گفت: «چرا، بود. بعضی وقتا ماشین پخش مواد غذایی نمیتونست بیاد داخل کوچه. باید چند ساعت بعد یا حتی یه روز دیگه برمیگشت برای تخلیه بار...، اما والله همین امنیت و برکت، به همه اون معطلیها میارزید.»
حرفهایش را با اطمینان میزد؛ نه شبیه کسی که بخواهد تعارف کند، شبیه آدمی که سالها با این حس زندگی کرده باشد.
از او پرسیدم: «خانواده رهبر انقلاب هم از شما خرید میکردند؟»
چهرهاش کمی باز شد. گفت: «بله، خیلی. همسر آقا، دخترشون، دامادشون و بقیه اعضای خانواده بارها از اینجا خرید کردن. من همهشون رو میشناختم.»
بعد انگار که بخواهد مهمترین ویژگی آن خانواده را تعریف کند، سریع ادامه داد: «اما مثل مردم عادی بودن؛ خیلی عادی. حتی بعضی وقتا تو صف میایستادن تا نوبتشون بشه. هیچوقت ندیدم بخوان خارج از نوبت حساب کنن یا رفتاری متفاوت داشته باشن.»
حین حرف زدنش، نگاهش مدام به درِ مغازه و آدمهایی بود که آرام از مقابل سوپرمارکت رد میشدند؛ زائرانی که حالا بیشتر برای دلتنگی به این کوچه میآمدند تا دیدار.
به او گفتم: «الان از اینکه کاسبی کساد شده ناراحت نیستی؟ شاید اگر مغازهات جای دیگری بود، وضعیتت بهتر بود.»
اینبار جوابش فوری نبود. چند قطره اشک در چشمهایش جمع شد. سرش را پایین انداخت و بعد آرام گفت: «این روزا هم میگذره... باید به بچهمحلمون وفادار باشیم. ما ناراضی نیستیم.»
«بچهمحلمون» را با همان صمیمیتی گفت که آدمها برای یک همسایه قدیمی یا رفیق قدیمی به زبان میآورند؛ نه از سر شعار، از سر دلبستگی.
برایم قابل تأمل بود؛ در روزگاری که فشار اقتصادی نفس خیلیها را بریده، یک کاسب ساده هنوز حاضر است به خاطر تعلق خاطرش به محله و رهبرش، پای تمام سختیها بایستد و از وفاداری حرف بزند. شاید راز ماندگاری بعضی آدمها همین باشد؛ اینکه پیش از آنکه در قاب سیاست تعریف شوند، در دل مردم جا باز کردهاند.
از مغازه بیرون آمدم و آرامآرام به سمت پاتوق رفتم؛ همان جایی که حالا دیگر فقط یک کوچه نبود، بیشتر شبیه تکهای از حافظه جمعی مردم شده بود. در مسیر، قابهایی از تصاویر ۸۶ سال مجاهدت رهبر شهید را به دیوارها و داربستها آویزان کرده بودند؛ قابهایی که هرکدامشان برای نسلی از مردم، یک خاطره بود.
چشمم که به عکسها افتاد، ناخودآگاه یاد روزهایی افتادم که هرکدام از همین تصاویر در فضای مجازی دستبهدست میشد و برایش غوغا به پا میکردیم؛ از عکسهای ساده و پدرانهاش میان مردم گرفته تا تصاویر اقتدار و صلابتش در دیدارهای رسمی. یادم آمد برای بعضی از همین قابها چقدر ذوق کرده بودیم، چقدر قربانصدقه رهبری رفته بودیم و چطور با افتخار، عکسهای خاص رهبرمان را به رخ دنیا میکشیدیم.
مقابل هر تصویر، چند نفر ایستاده بودند؛ بعضی فقط نگاه میکردند، بعضی زیر لب چیزی زمزمه میکردند و بعضی هم بیاختیار با گوشیهایشان از قابها عکس میگرفتند؛ انگار آدمها میترسیدند چیزی از این کوچه را با خود نبرند.
کمی جلوتر دوباره به «رواق کشوردوست» رسیدم. نگاهم روی تابلوی موکب «اهالی محله حضرت آقا» ثابت ماند. با خودم فکر کردم اگر قرار باشد کسی از حالوهوای واقعی این کوچه بگوید، حتما همین آدمهایی هستند که سالها همسایه این خانه بودهاند؛ همانهایی که رفتوآمدها، مراسمها، شلوغیها و حتی سکوت این کوچه را زندگی کردهاند.
تصمیم گرفتم ادامه گزارش را از همین موکب دنبال کنم.
چند پسر جوان داخل موکب مشغول خدمت بودند؛ بیهیچ تشریفات و ظاهرسازی. یکی چای تعارف میکرد، یکی کیک میان مردم پخش میکرد و دیگری آستینهایش را بالا زده بود و کنار ظرفشویی استکانها را میشست. خستگی در چهرهشان بود، اما کسی بیحوصلگی نمیکرد. هر بار که جمعیت بیشتر میشد، انگار انرژی بیشتری میگرفتند.
فضای موکب عجیب صمیمی بود؛ نه شبیه یک ایستگاه خدماتی، بیشتر شبیه دورهمی چند همسایه قدیمی که تصمیم گرفتهاند داغشان را با خدمت کردن تاب بیاورند.
سراغ مسئول موکب را گرفتم. مردی حدوداً ۴۵ ساله جلو آمد؛ چهرهای آرام داشت و لحنش به آدم حس آشنایی میداد. خودش را معرفی کرد و وقتی فهمید برای گزارش آمدهام، بیتکلف شروع به صحبت کرد.
او با اشاره به شکلگیری این موکب در سال ۱۴۰۳ گفت: «با توجه به کمبود فعالیتهای فرهنگی در محدوده بیت رهبری، جمعی از دوستان که سابقه فعالیتهای جهادی در ایام کرونا، ضدعفونی معابر، توزیع بستههای معیشتی و کمکهای مؤمنانه را داشتند، تصمیم گرفتند فعالیتهای خود را در قالب گروه جهادی محبانالرضا (ع) از تقاطع خیابان ۱۲ فروردین و آذربایجان آغاز کنند.»
او توضیح داد که این موکب در مناسبتهای مذهبی از جمله ولادت و شهادت اهلبیت (ع) و همچنین مراسمهای ملی مانند روز قدس، دهه فجر و ۲۲ بهمن به اهالی منطقه خدمات ارائه میکرده است؛ از پذیرایی و افطاری ساده گرفته تا برنامههای فرهنگی کودک، سخنرانی، نماز جماعت و فعالیتهای جهادی.
حین صحبتهایش، چند نوجوان از کنارمان رد شدند و سینیهای چای را میان جمعیت پخش کردند. صدای استکانها با هم قاطی شده بود و بوی چای تازهدم، فضای موکب را پر کرده بود. انگار همه چیز در این کوچه بر مدار «خدمت» میچرخید؛ خدمتی بیادعا و مردمی.
از او خواستم درباره ارتباط فعالیتهایشان با شهادت رهبر انقلاب بیشتر توضیح دهد. صورتش جدیتر شد و بعد از چند لحظه سکوت گفت: «بعد از شهادت آقا، این محدوده چندبار هدف حملات رژیم صهیونیستی و آمریکا قرار گرفت. شرایط اصلاً عادی نبود. حدود ۴۰ روز فعالیتهامون متوقف شد. نه حال و حوصلهای برای کسی مانده بود و نه اصلاً فضا، فضای کار بود.»
نگاهش را به انتهای کوچه دوخت و ادامه داد: «اما بعد تصمیم گرفتیم دوباره برگردیم. حس کردیم اینجا نباید خالی بماند. اسمش را گذاشتیم "رواق کشوردوست". الان هم بیش از ۳۰ شب است که کاملاً مردمی و بدون وابستگی به هیچ نهاد و ارگانی داریم خدمت میکنیم.»
میگفت و همزمان چشمش به رفتوآمد مردمی بود که بعضی برای زیارت آمده بودند و بعضی فقط برای چند دقیقه نشستن در این فضا.
او ادامه داد: «بنا داریم حداقل تا دهه محرم فعالیتها ادامه داشته باشد. سالهای قبل هم در محرم و فاطمیه، غذای حسینیه امام خمینی (ره) با کمک همین بچهها بین همسایهها توزیع میشد.»
در میان صحبتهایش، چیزی بیشتر از یک فعالیت فرهنگی به چشم میآمد؛ نوعی دلبستگی قدیمی به محله و آدمهایش. انگار این موکب فقط محل پذیرایی نبود، تلاشی بود برای زنده نگه داشتن حالوهوایی که اهالی کوچه سالها با آن زندگی کرده بودند.
او که خودش از ساکنان قدیمی همین حوالی است، وقتی به سیره رهبر انقلاب در رعایت حقوق همسایهها رسید، لحنش تغییر کرد؛ آرامتر و صمیمیتر شد.
گفت: «یکی از مهمترین توصیههای مؤکد ایشان، رعایت حال همسایهها بود. حتی در مراسمهای محرم و فاطمیه، صدای بلندگو را طوری تنظیم میکردند که بیرون حسینیه شنیده نشود و مزاحمتی برای مردم ایجاد نکند. هر وقت گزارشی از ترافیک یا سختی رفتوآمد اهالی به ایشان میرسید، خیلی ناراحت میشدند و به مجموعه دفتر تأکید میکردند که نباید باعث آزار همسایهها شویم.»
بعد هم از «دفتر امور همسایگان» گفت؛ دفتری که برای ارتباط و رسیدگی به مسائل ساکنان محله فعال بوده و همسایهها به نوبت برای حضور در مراسمها و دیدارها دعوت میشدند.
برایم عجیب بود؛ رهبر کشوری با آن حجم از مسئولیت، آنقدر نسبت به همسایههایش حساس باشد که دفتری جداگانه برای رسیدگی به امور آنها داشته باشد. شاید همین جزئیات کوچک است که آدمها را در ذهن مردم ماندگار میکند.
از او پرسیدم: «شما هم همین نزدیکی زندگی میکنید؟»
بغض کرد. چند ثانیه سکوت میانمان افتاد. بعد آرام گفت: «بله...»
و بعد، جملهای را گفت که احتمالاً این روزها از زبان خیلی از اهالی این کوچه میشود شنید: «محله بعد از شهادت آقا، دیگه روح سابق رو نداره...»
میگفت این حس فقط مربوط به آدمهای مذهبی نیست؛ حتی خیلی از ساکنان عادی محله هم همین را میگویند. انگار رفتن یک نفر، فقط نبودن یک شخصیت سیاسی نیست؛ گاهی تمام حالوهوای یک کوچه را با خودش میبرد.
پرسیدم: «یعنی غیر از متدینها، آقا همسایههای دیگری هم داشتند؟»
هنوز سوالم کامل تمام نشده بود که فوری پاسخ داد: «بله، خیلی. اینجا خانوادههای یهودی، ارمنی و زرتشتی هم زندگی میکنند و هیچ تفاوتی میان آنها و مسلمانها در نوع احترام و برخورد وجود نداشت.»
این را که گفت، ناخودآگاه دوباره به کوچه نگاه کردم؛ به کوچهای که حالا برای خیلیها فقط یک نشانی سیاسی نیست، بخشی از حافظه تهران است؛ جایی که آدمهای متفاوت، سالها کنار هم زندگی کردهاند و نام صاحب این خانه، برایشان بیشتر از یک عنوان رسمی، اسم یک همسایه آشنا بوده است.
در همین حین، صدای همهمه جمعیت بیشتر شد. سخنرانی حجتالاسلام عالی آغاز شده بود و مردم آرامآرام مقابل رواق کشوردوست جمع میشدند. جمعیت آنقدر زیاد شده بود که حتی با گذشت بیش از یک ساعت و نیم از شروع رسمی برنامه، خادمان هنوز در حال پهن کردن موکت برای نشستن مردم بودند. بعضیها ایستاده گوش میدادند، بعضی روی جدولها نشسته بودند و عدهای هم از کوچههای اطراف خودشان را به جمعیت میرساندند.
هوا کمکم بوی روضه گرفته بود.
حجتالاسلام عالی آرام و شمرده از مسائل روز و شرایط این روزهای کشور گفت، اما مهمترین بخش سخنانش همان ابتدای صحبتهایش بود؛ همان لحظهای که با بغض پشت میکروفن نشست، چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «ما عادت داشتیم اینجا بیاییم، در محضر آقا سخنرانی کنیم و آخرش هم در آغوش ایشان برویم... نه اینکه ما باشیم و رهبر نباشد...»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که سکوت عجیبی روی جمعیت نشست؛ سکوتی کوتاه، اما سنگین، شبیه لحظهای که آدم ناگهان داغش را دوباره به یاد میآورد.
همان لحظه، خودرویی که پرچمهای ایران و حزبالله روی آن نصب شده بود، آرام به نزدیکی جمعیت رسید. مداحی آشنایی از بلندگوی ماشین در خیابان پیچید؛ همان نوحهای که این روزها بارها در گوشی مردم، در مراسمها و در فضای مجازی شنیده میشود:
«سر از دست دادیم... سرور از دست دادیم...»
دیگر کسی نتوانست خودش را نگه دارد.
انگار این جمله، آخرین بندِ صبر جمعیت را پاره کرد. صدای گریه از هر طرف بلند شد. بعضیها صورتشان را میان دستهایشان پنهان کرده بودند، بعضی بیاختیار اشک میریختند و بعضی فقط به خانه خیره مانده بودند.
حتی خادمانی که تا چند دقیقه قبل با حساسیت نظم مراسم را حفظ میکردند، دیگر سمت ماشین نرفتند تا صدا را کم کنند. انگار همه پذیرفته بودند که این بغض باید یکبار، بلند و بیپرده، در همان کوچه شکسته شود.
آن شب، کوچه کشوردوست بیشتر از همیشه شبیه خانهای بود که صاحبش تازه رفته باشد؛ خانهای که هنوز همهچیز بوی حضور او را میدهد، اما جای خالیاش از تمام دیوارها پیداست.
مردم آرامآرام اشک میریختند و زیر لب صلوات میفرستادند. بعضی کودکان دست پدر و مادرشان را گرفته بودند و با تعجب به صورت خیس بزرگترها نگاه میکردند؛ شاید هنوز معنای این دلتنگی بزرگ را نمیفهمیدند.
آن شب بیشتر از هر زمان دیگری فهمیدم بعضی غمها قرار نیست سرد شوند. بعضی داغها نه با گذشت روزها، نه با شلوغی زندگی و نه حتی با خاک، آرام نمیگیرند.
این خاک هنوز داغدار است؛ داغ مردی که برای خیلیها فقط یک رهبر سیاسی نبود، تکیهگاهی بود که حالا جایش در تمام مناسبتهای مذهبی، ملی و حتی در زندگی روزمره مردم خالی است؛ و شاید به همین دلیل است که مردم، هر روز بیشتر از روز قبل، در کوچهها و مراسمها و روضهها، دنبال نشانی از رهبرشان میگردند؛ دنبال صدایی، نگاهی یا حتی خاطرهای که کمی از این دلتنگی کم کند؛ دلتنگیِ مردمی که هنوز باور نکردهاند صاحب آن خانه، دیگر قرار نیست از انتهای کوچه کشوردوست عبور کند.
منبع: تسنیم