باشگاه خبرنگاران جوان - مدتی پیش خبر خارج شدن «فهیمه سادات هاشمیتبار» از کما در فضای رسانهای کشور فراگیر شد. او که فرزند دکتر «سید اصغر هاشمیتبار»، از دانشمندان هستهای است، در هشتمین روز از جنگ دوازدهروزه (۳۰ خرداد ۱۴۰۴) به همراه خانوادهاش هدف حملهٔ رژیم صهیونیستی قرار گرفت.
در این ترور، پدر و مادر فهیمه به شهادت رسیدند و خودش به درجهٔ رفیع جانبازی رسید. او تا حدود سه ماه بعد از حمله، در کما بود. حافظهٔ فهیمه به طور تدریجی در حال بازگشت و ترمیم است.
عید غدیر برای خانوادههای سادات، اهمیت زیادی دارد. خانوادهٔ هاشمیتبار هم از این قاعده مستثنی نبودند. همیشه در عید غدیر، خانهشان، آذینبسته، میزبان دوستان و بستگان و همکاران خانواده بود. مجلس مولودی برگزار میکردند و عیدی «سیدی» را به میهمانانشان میدادند. میهمانانی که خیلیهایشان خانوادهٔ شهدا بودند؛ یا خانوادهٔ شهید شدند...
آن روز هولناک که جنگ دوازدهروزه آغاز شد، تنها یک روز قبل از عید غدیر، خانوادهٔ هاشمیتبار آمادهٔ جشن عید غدیر بودند. ناهار جشن را رزرو کرده بودند. میوهها را شسته و در یخچال جا داده بودند. آجیل تبرکی و عیدی سیدی بستهبندی و آمادهٔ رسیدن به دست میهمانها بود؛ که ناگهان آن صداهای مهیب تهران را پر کرد.
شهید هاشمیتبار، مُهر خاصی داشت که روی اسکناسهای عیدی میزد تا یادگاری بماند. حالا فهیمه میگوید «امسال خودم مراسم را برگزار خواهم کرد».
با وجود مشغلههای شغلی، شهید هاشمیتبار در کارهای خانه هم کمکحال همسر و دخترش بود. جارو زدنش حرف نداشت. آنقدر دقیق و حرفهای خانه را جارو میزد که وقتی مهمان خاصی داشتند، این امر خطیر، بیبرو برگرد بر عهدهٔ او میافتاد.
مادر خانواده هم البته در نظم و دقت، دستکمی از پدر نداشت؛ مادری که معلم بود، اما بعد از تولد فهیمه، شغلش را رها کرد تا از فرزندش مراقبت کند؛ و نتیجه شد خانوادهای که علاقهٔ زیادی به شعر و قرآن و هیئت و این دست موضوعات فرهنگی و اعتقادی داشتند. طوری که پای ثابت برنامههای فرهنگی بودند.
مسئول فرهنگی سازمانی که شهید هاشمیتبار آنجا کار میکرد میگفت «شهید هر یکی دو روز یکبار به ما سر میزد و میپرسید “مسابقهٔ جدید چه دارید؟ ”». یکی از تفریحات و سرگرمیهایشان، جواب دادنِ خانوادگی به سؤالات این مسابقات بود.
مدتی پیش ویدیویی از فهیمه دیدم که میگفت «فکری برای مهاجرت دانشجوها کنید.» از او دربارهٔ این دغدغهاش میپرسم.
میگوید «البته نخبه زیاد است. امثال پدر من کم نیستند. ولی بالاخره برای تحصیل این افراد هزینه میشود. آنها در ایران رایگان درس میخوانند. اکثرشان هم در دانشگاههای دولتی مطرح تحصیل میکنند. از دانشگاه آزاد کمتر مهاجرت میکنند. البته در پایان تحصیل، مبلغی باید بپردازند. اما این مبلغ در مقایسه با هزینهای که برای تحصیلشان صرف شده، بسیار ناچیز است. حتی پول ناهاری که سلف دانشگاه به دانشجویان میدهد، بسیار کمتر از هزینهٔ واقعی آن غذاست. دولت هزینههایی برای تحصیل آنها میکند و این هزینه از طریق مالیاتهای مردم تأمین میشود؛ بنابراین باید تدابیری اندیشیده شود تا جلوی مهاجرت این افراد گرفته شود.»
خیلی از اطرافیانش مهاجرت کردهاند و وقتی از زندگیشان تعریف میکنند، فهیمه میبیند که زندگی راحتی ندارند. او میگوید «بعضیهایشان در استرالیا خانه خریدهاند. اما در کشورهایی مثل آمریکا، همه مستأجرند. آنجا اصلاً خریدن خانه معنی ندارد. به نظرم اگر به جوانان ایرانی خانهٔ سازمانی بدهند، دیگر مهاجرت نمیکنند.»
فهیمه که بعد از خارج شدن از کما فعالیتش را در صفحه شخصیاش در فضای مجازی آغاز کرده، با این حرفها مواجه شده که «شما پشتتان گرم است» و «مایهدارید». او تعریف میکند «بعد از ترور شهید رضایینژاد، وزارت دفاع ما را برای تغییر حال و هوای روحی به کیش فرستاد. در آن سفر برای اولین بار سوار هواپیما شدم. آن زمان ۹ ساله بودم.»
فهمیه زمانی که در بیمارستان بستری بود، خاطرهای از کبوتری دارد که خودش اسم «رعنا» را بر آن گذاشت. این کبوتر از طریق آسانسور به طبقهٔ منفی دو آمده بود؛ جایی که محل کاردرمانی فهیمه بود.
آقای قربانی، مسئول کاردرمانی، این کبوتر را گرفت و در یکی از اتاقهای محل کاردرمانی جا داد. فهیمه که روزی دو بار به کاردرمانی میرفت، رعنا را مرتب میدید. حسابی دلبستهاش شده بود و مدام نوازشش میکرد. گاهی از غذایش به او میداد. گاهی هم میسپرد که از خانه برایش غذا بیاورند.
بعد از مدتی مسئولین بیمارستان متوجه وجود رعنا شدند و گفتند باید آن را بیرون کنند. همسر فهیمه به درخواست فهیمه، این کبوتر را به خانه برد و مدتی در بالکن از آن مراقبت کرد.
فهیمه به دلش افتاده بود که این کبوتر را باید ببرد مشهد و در حرم امام رضا علیهالسلام رها کند. احساس میکرد آنجا خانهٔ واقعی اوست.
دو ماه بعد از مرخص شدن از بیمارستان، راهی مشهد شدند. به لطایفالحیلی توانستند از گیتهای فرودگاه رد شوند و رعنا را سوار هواپیما کنند؛ و بالاخره این کبوتر، به مشهد و حرم امام رئوف رسید. در حرم، به محض اینکه رعنا را از قفس بیرون آوردند، کبوتر با بیقراری پر کشید و رفت...
منبع: فارس