باشگاه خبرنگاران جوان - هزاران سال تاریخ و تمدن داریم، همینجا زندگی میکنیم و در همین خاک هم دفن میشویم. مثل آن بیچارههای دربهدر نیستیم که خانه غصب میکنند و تا احساس خطر کردند، فرار را بر قرار ترجیح میدهند.
با اینکه امروز برای فلسطین بود و باید مثل همیشه آزادسازی قدس را فریاد میکشیدیم، اما دفاع ملی روی آن سایه انداخته و بیشتر رنگ وطن به خود گرفته بود.
دوازده روز حضور مداوم در خیابان، روز قدس را به خونخواهی و بیعت با رهبری زنجیر کرده بود.
شاید هم این امری ناگزیر بود، اگر سایه شوم رژیم صهیونسیتی را از کشور دور کنیم، یعنی کمرش شکسته و پیروزی قدس نزدیک است.
از همان دقایق اول صبح، دانههای ریز و پرآب باران روی سر زمین میریخت، برای ما آدمهای نشانهها، باران نعمتی دو برابر بود، انگار هنوز قدم از قدم برنداشته بودیم، خداوند جبران کرد و به ما بوی خاک باران خورده هدیه داد.
زیر ابرهایِ به هیجان رسیده قیامی را آغاز کردیم که رنگ لطافت گرفته بود، بوی بهار میداد، انگار یکی در گوشمان میگفت، هر چه ثواب میخواهید بردارید که این روز خیلی زود پایان میابد و بعد از آن، گروه گروه سمت مسجدالاقصی میرویم و آنجا به عبادت میپردازیم.
با اینکه بارندگی نرم و لطیف بود، اما خیلی زود سیل راه افتاد، خیابان خروشید و یکپارچه روانه شد. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و نوجوان، همه و همه مشتهایشان را گره کرده بودند و تند تند شعار میدادند. انگار قرار تازه اما آشنایی داشتند.
برخی مشتها کوچک بودند اما تا دلتان بخواهد دشمنسوز، مثل ثنا و ضحی، یا علی و مجتبی و حتی فاطمه زهرا ... یا حسین و فاطمه و زینب!
وقتی شعارها را تکرار میکردند، بعضی کلمات را جا میانداختند، اما زبان بدنشان در تاریخ روزهای قدس ماندگار شد، همان مشت گره کردهای که این روزها روضه دو کلمهای شده است.
با هر کدامشان که صحبت کردم، حرفشان یکی بود، اگر چه با لهجهها و نگارشها و نگرشهای مختلف بیان کردند، اما اعتقاد داشتند اسراییل را همین روزها از روی کره زمین حذف میکنیم و جهان را به آرامش میرسانیم.
فاطمه زهرا که کولهپشتیاش را با عکس رهبر جدید مزین کرده بود، میگفت: تا بزرگ شدن من اسراییل روی این کره زمین نیست، اما من قول میدهم خوب درس بخوانم تا برای کشورم دانشمند خوبی بشوم، به مردم خدمت و رهبرم را خوشحال کنم.
زینب هم میگفت: میخواهم به بچههای غزه بگویم خیلی دوستتان دارم، داریم با اسراییل میجنگیم و اجازه نمیدهیم دیگر شما را شهید کنند.
آقا مجتبی هم که حسابی خجالت کشیده بود و حرف نمیزد، پدرش زبانش شد و گفت: پسرم سرباز رهبر جدید است، طوری بزرگش میکنم که برای کشورش در دوران زعامت ایشان خدمت کند و عاقبتبخیر شود.
علی هم عهدی با دانشآموزان میناب داشت و قول داد هرگز فراموششان نمیکند و برای انتقام خون آنها در خیابان میماند.
امروز با همه شکوه و صلابتش، روز غریبانهای بود، اولین راهپیمایی رسمی را پشت سر گذاشتیم که رهبر شهیدمان در کنار ما نبود، انگار دلتنگ بودیم و بغض کهنهای گلویمان را فشار میداد اما امید به آینده چشمها را درخشان کرده بود.
منبع: فارس