باشگاه خبرنگاران جوان - برخی از داستانهای شهادت، فقط از خون و جبهه نیست؛ برخی از آنها از عشق، از نگرانیهای یک خواهر، از پنهانکاریهای شیرین برای حفظ آرامش یک مادر و از نامهایی ساخته میشوند که از دل غیب و سنگر بیرون آمدهاند. داستان «رحیم ده بزرگی»، مردی که میان دو جبهه، یعنی جبهه حق و جبهه خانواده، تعادلی از ایثار برقرار کرد؛ مردی که حتی وقتی خبر شهادتش در راه بود، نگران بود که مادرش بیش از حد برای او گریه نکند.
رحیم ده بزرگی، تنها یک سرباز نبود؛ او مردی بود که مسئولیت را در گرو خانواده میدید. او که پنج ماه را در جبهههای کردستان در نبرد با منافقان سپری کرده بود، پس از بازگشت، با قلبی که هنوز بوی باروت میداد، با همسرش نامزد کرد. اما شرط او با زندگی، شرطی سنگین بود: «تا زمانی که جنگ تمام نشود، ازدواج نمیکنم.» او میخواست تا زمانی که صدای گلولهها بلند است، آرامش خانه را با حضور خود نبیند. اما وقتی دید آتش جنگ، شعلهای بیپایان است، تصمیم گرفت میان عشق به همسر و عشق به وطن، پلی از ایثار بزند و زندگی مشترکش را آغاز کند.
پنهانکاری برای حفظ ارامش خانواده
در میان این مسیر پرفراز و نشیب، روایتهای جالبی از مهربانی خانواده برادر به گوش میرسد. پروین، خواهر شهید، با لبخندی تلخ از روزهایی میگوید که میخواست آرامش همسر باردار برادرش را از رفتن او به جبهه حفظ کند. او در نامهها، با قلمی لرزان، نام مناطق جنگی را خط میزد و به جای آن «اصفهان» مینوشت! حتی وقتی رحیم با نگرانی تماس میگرفت که «چرا در نامهها نام منطقه را نیاوردهاید؟»، پروین با زیرکی، این پنهانکاری را به فراموشیِ یک پاکنویس نسبت میداد تا نگذارد ترس، بر قلب زنی که منتظر فرزندشان بود، بنشیند.
پیشگویی از دل سنگر؛ تولد «مهدی»
شیرینترین لحظه زندگی رحیم، در میان دود و غبار جبهه رقم خورد. زمانی که همرزمانش از سلامت همسرش و خبر رسیدن فرزندشان خبر دادند، رحیم با اشتیاقی کودکانه پرسید: «شناسنامه برای پسرم نگرفتهاید؟»، اما پاسخ در سنگر، چیزی فراتر از یک نام ساده بود. کارشناسی که در میان سربازان بود، با جملهای که تاریخ را در ذهن پروین ثبت کرد، گفت: «به سربازهای امام زمان (عج) یک سرباز دیگر اضافه شد.» در آن لحظه، گویی آسمان پاسخ داد. پروین میگوید تنم لرزید؛ آنجا بود که تصمیم گرفت نام فرزندش را «مهدی» بگذارد؛ نامی که از دل یک پیام غیبی و در میان سربازان منتظر، برگزیده شده بود.
آخرین نامه و وعدهای که به مشهد نرسید
آخرین نوشتههای رحیم، نه از ترس مرگ، که از اشتیاق دیدار بود. او در نامهاش به همسرش، منیژه، با عشقی بیپایان نوشته بود: «کارهایت را انجام بده، انشاءالله مرخصی میگیرم و با هم به مشهد مقدس میرویم.»، اما تقدیر، مسیر دیگری را رقم زد. او به جای مشهد، به میهمانی ابدی خداوند دعوت شد و آن سفر، سفر به سوی شهادت بود.
پیشگویی نهایی؛ وقتی مرگ، از قبل خبر داده شده بود
رحیم ده بزرگی، حتی در مورد لحظه رفتنش هم با مادرش مهربان بود. او همیشه میگفت: «مادر، نگران من نباش؛ هر وقت شهید شدم، تا یک هفته بعد خبر میدهم، آنقدر مادر شور نزن.» و گویی او میدانست که زمان رفتنش نزدیک است. او در ۱۰ خرداد ۱۳۶۲ به شهادت رسید، اما طبق وصیت معنوی خود، اجازه داد خانوادهاش با آرامش بیشتری با این حقیقت روبهرو شوند و تنها یک هفته بعد، خبر رفتنش به گوش آنها رسید.
رحیم ده بزرگی رفت، اما نام فرزندش، «مهدی»، و یادنامه عشقی که در نامههایش باقی ماند، تا ابد یادآور مردی است که از میان آتش، برای ساختن آرامش خانواده و پیروزی حق، عبور کرد.
منبع: فارس