باشگاه خبرنگاران جوان - گوشه صحن، جایی که انعکاس گنبد طلا در چشمهای میهمانان میرقصد، چند خانواده مسافر گرد هم آمدهاند. صدای نقارهخانه با صدای نوزادانی گره خورده که گویی خودشان داوران نهایی این سفر بودهاند. این، روایت زنانی است که تا پای دیوارهای خاکستری «نخواستن» رفتند، اما دست آخر، فرشتههای کوچکشان را در آغوش گرفتند و حالا، به شکرانه این تپشهای کوچک، میهمان سفره حضرت رضا(ع) شدهاند.
روایت اول: زنی که دست باران را گرفت
«زهره» وقتی خبر پنجمین بارداریاش را شنید، زانوهایش لرزید. زنی چهلساله، با چهار فرزند و کولهباری از دردهای جسمی و دغدغههای معیشتی. در ذهن او، نوزاد پنجم نه یک لبخند، که یک «بحران» بود. وسوسه، با دست دراز کردن به سمت چند قرص ساده شروع شد؛ راهی که یکی از آشنایانش رفته بود و میگفت: «به همین راحتی تمام میشود». اما درست در لحظاتی که زهره میان رفتن به عطاری یا مرکز بهداشت مردد بود، سرنوشت او را به «مرکز نفس» کشاند. آنجا کسی دستش را نگرفت تا ملامتش کند، بلکه چشمانش را به روی احتمالی زیبا باز کردند. زهره میگوید: «همسرم همان اول گفت این هدیه خداست، اما من میترسیدم. از هزینهها، از کمردرد، از نگاه مردم...».
حالا اما، «باران» در آغوش او است. دختری که نامش هم بوی برکت میدهد. زهره با لبخندی که عمقش به صحن گوهرشاد میرسد، میگوید: «دلم دختر میخواست و خدا باران را داد. با آمدنش طلسم سالها نیامدن به مشهد شکست. او با خودش باران رزق آورد؛ ما حالا به حرمت قدمهای این کوچک ناخوانده، اینجا دعوتیم».
روایت دوم: سارا؛ معجزهای که حکم تخلیه را لغو کرد
«فاطمه» زائر دیگری است که سارای چند ماههاش را به ضریح گره زده. داستان او اما طعم اضطراب مستأجری میداد. با همسری که شغل ثابتی نداشت و دو دختر قد و نیمقد، خبر فرزند سوم برای او شبیه یک بنبست بود.
فاطمه تعریف میکند: «در دنیای ما مستأجرها، فرزند زیاد یعنی «نه» شنیدن از صاحبخانهها. هر جا میرفتیم، اول میپرسیدند چند بچه دارید؟ فکر میکردم اگر سومی بیاید، بیسرپناه میشویم». او که پیش از این هم تلخی از دست دادن جنین را چشیده بود، این بار هم عزمش را برای «نبودن» سارا جزم کرده بود. تماس مشاوران نفس، ابتدا برای او غریب بود: «فکر کردم زنگ زدهاند راه سقط را نشانم بدهند، اما آنها راه «ماندن» را بلد بودند». و اما معجزه؟ معجزه نه در آرامش وضعیت اقتصادی، که در قلب آدمها رخ داد. فاطمه با بغضی شیرین میگوید: «صاحبخانهمان گفته بود باید بلند شوید. اما وقتی فهمید باردارم، درست یک ماه پیش از زایمان، دلش نرم شد. گفت به خاطر این مسافر کوچولو، یک سال دیگر بمانید. سارا نیامده، سقف خانهمان را حفظ کرد».
پایانبندی: بوی سیب در رواق امید
این مادران، نه قهرمانان داستانهای تخیلی، که زنانی معمولی از کوچه پسکوچههای کرماناند. تفاوت آنها در این بود که وقتی وسوسه «حذف کردن» به سراغشان آمد، کسی بود که به آنها یادآوری کند: «هر آن کس که دندان دهد، نان دهد». حالا در میهمانی بنیاد کرامت رضوی، این نوزادان «نفس»، نه بار اضافی، که ستارههای درخشان خانوادههایشان هستند. آنها نه تنها سقط نشدند، بلکه دست پدر و مادرشان را گرفتند و به زیارت خورشید طوس آوردند. گویی باران و سارا و دیگران آمدهاند تا بگویند زندگی حتی در سختترین روزها، ارزش در آغوش کشیدن را دارد.
منبع: قدس آنلاین