باشگاه خبرنگاران جوان - قاب باز میشود. نه با صدای باد، که با سکوتی سنگین. سکوی میدان مادر بیرجند، ساعت دو بعدازظهر یک روز بهاری سال ۱۴۰۵. ناگهان، دیوار زردی از شن و غبار، افق را میبلعد. طوفان با سرعت ۱۰۸ کیلومتر بر ساعت، شلاقی از جنس خشم طبیعت را بر تن شهر میکوبد. مردم فرار میکنند. زن و کودک، جوان و پیر، همه به دنبال جایی برای پنهان شدن هستند. اما در میان این هرجومرج، یک نقطه ثابت است؛ مثل سوزنی که قطبنما را قفل کرده باشد.
مردی ۷۲ ساله با دستانی پینهبسته، قامتی خمیده اما ارادهای فولادی. نامش محمدحسن دهقانی است. راننده آمبولانس جبههها در ۲۳ سالگی. بازمانده حمله مرصاد. حالا، چهار دهه بعد، دوباره در خط مقدم. باد پرچم سهرنگ را میپیچد و میکشد. میخواهد آن را از دستان پیر جدا کند و تا بینهایت ببرد. اما دهقانی زمزمه میکند: «یا امام زمان (عج)» و دستانش را مشت میکند.
در فیلم ذهنی ما، این لحظه اسلوموشن (حرکت آهسته) میشود. گردوخاک مثل مسلسل زمان به صورتش میخورد. چشمانش را تنگ میکند. رگهای گردنش بیرون میزند. و او شروع میکند به کشیدن طنابِ نبرد با یک طوفان.
این فیلم، اقتباسی آزاد نیست. این مستندِ یک حماسه خاموش است. ببینید: پرچم در دستان او، دیگر یک تکه پارچه نیست. این «رایتُ الحسین (ع)» است در کربلایی از جنس شن. این همان پرچمی است که در ذهن میلیونها ایرانی، روی ماشینهایشان، پشتپنجرههای خانههایشان، در دستان کودکان و پیران منتظر، موج میزند. دهقانی نمیگذارد زمین بخورد. چون میداند اگر پرچم بر زمین بیفتد، دل یک ملت فرو میریزد. دوربین روایت ما، نگاههای رهگذران را شکار میکند. جوانی با چشمانی خیس فریاد میزند: «آفرین آقا! نندازش زمین!» پیرزنی روسری سفید به سر، زیر لب اشک میریزد و دعا میخواند. دهقانی اما نه نگاهشان میکند، نه حرفشان را میشنود. او در حال خواندن نماز مقاومت است. پای چپش را محکم روی زمین میفشارد، پرچم را با هر دو دست مثل نیزهای به سوی طوفان میگیرد و لابهلای غبار، مشخصات یک دشمن آشنا را میبیند: استکبار. نه آمریکا و اسرائیلِ همیشگی، که «استکبار نوینِ». مردم میگویند: «پرچمداری ما ۲۴ ساعته است.» اما دهقانی در این سکانس میگوید: «ایستادگی، تاریخ مصرف ندارد.»
ناگهان فلشبک میزنیم به سالهای جنگ. راننده آمبولانس جوانی که از زیر پل کرم باختران، زیر آتش، مجروح میکشد. همان مرد امروز در میدان مادر، با همان ایمان، پرچمی را میکشد که نباید بیفتد.
اوج فیلم، جایی است که باد میخواهد پرچم را از ریشه بکند. پارچه میترکد؟ نه. دستان دهقانی میترکد؟ نه. طوفان خسته میشود. لنز دوربین عقب میرود. میبینیم یک مرد ۷۲ ساله در میان طوفانی ۱۰۸ کیلومتری، تنها ایستاده. دوربین بالا میرود. میبینیم تمام میدان مادر خالی است. فقط او، پرچم و بادی که دیگر زوزه نمیکشد، که زمزمه میکند: «این پیرمرد مرا هم شکست داد.»
طوفان تمام میشود. غبار مینشیند. خورشید خراسان جنوبی از پشت ابرها قهقهه میزند. دهقانی آرام، پرچم را جمع میکند، میبوسد و میگذارد روی قلبش. نه برای یک لحظه، که برای تاریخ.
این روایت، ادای دین به فیلمی است که هرگز ساخته نشد: فیلم مردانی که وقتی همه میدوند، میایستند. وقتی همه رها میکنند، محکمتر میچسبند. وقتی تمام تلویزیونهای دنیا تصویر طوفان را نشان میدهند، او تصویر مقاومت را میسازد. محمدحسن دهقانی، نماد «ما میتوانیم» نیست. او نماد «ما هرگز رها نمیکنیم» است. و راستی، در روزهای که سایبریها و شبکههای معاند سعی میکنند پرچم امید را بر زمین بزنند، پیرمردی از جنس فولاد، در دل طوفان، به تمام جهان گفت: «این پرچم، بر زمین نمیافتد. حتی اگر تمام طوفانهای تاریخ یکجا بوزند.»
منبع: مهر