«آزادی بیان» سال‌هاست که به ترجیع‌بند شعارها و ویترین خوش‌آب‌ورنگ جریان‌های اپوزیسیون خارج‌نشین، به‌ویژه بازماندگان پهلوی تبدیل شده است.

باشگاه خبرنگاران جوان - «آزادی بیان» سال‌هاست که به ترجیع‌بند شعار‌ها و ویترین خوش‌آب‌ورنگ جریان‌های اپوزیسیون خارج‌نشین، به‌ویژه سلطنت‌طلبان و بازماندگان پهلوی تبدیل شده است؛ واژه‌ای لوکس که در رسانه‌های لندنی با آن پز دموکراسی و تکثرگرایی می‌دهند. اما عیار واقعی این ادعا‌های پرطمطراق، نه در استودیو‌های شیک تلویزیونی، بلکه در بزنگاه‌های برخورد با صدای مستقل مشخص می‌شود. نشست اخیر بهزاد فراهانی، هنرمند و بازیگر پیش‌کسوت تئاتر و سینمای ایران در کتاب‌فروشی «ناکجا» در قلب فرانسه و موج وحشیانه حملات، فحاشی‌ها و ترور شخصیتی که پس از آن از سوی پهلوی‌طلب‌ها علیه این بازیگر شکل گرفت، دقیقاً همان نقطه عطفی است که نقاب از چهره این جریان برمی‌دارد.

این رویداد، فراتر از یک حاشیه هنری، سوژه‌ای عریان و تکان‌دهنده برای رسواکردن همان آزادی بیان مضحک و کاریکاتوری است که این جماعت از آن دم می‌زنند. جریانی که در مهد دموکراسی اروپا (پاریس) حتی تحمل چند جمله خارج از دیکته رسانه‌ای خود از سوی یک پیش‌کسوت فرهنگی را ندارد، بار دیگر ثابت کرد استبداد و چماق‌داری در ذات و ژن ساختاری‌اش نهفته است. در یادداشت امروز، می‌خواهیم سراغ این پارادوکس مضحک برویم و ببینیم چگونه مدعیان فریبنده آزادی، در عمل، پوتین استبداد و فاشیسم را علیه هر حنجره مستقلی از رو می‌بندند.

تئوری جنگ‌طلبی در لفافه دموکراسی

فلسفه پدیدارشناختی جریان‌های برانداز و سلطنت‌طلب در سال‌های اخیر، همواره بر پایه یک دوگانگی ساختاری بنا شده است؛ آنها در کلام، از نواندیشی، حقوق بشر و نجات ایران سخن می‌گویند، اما در بزنگاه‌های تاریخی، درست در نقطه‌ای ایستاده‌اند که با منافع ملی و بقای زیستی مردم ایران در تضاد است. نمونه عینی و تماشایی این تناقض، واکنش جنون‌آمیز شبکه سایبری و پیاده‌نظام پهلوی‌طلب به سخنان اخیر بهزاد فراهانی در پاریس است. جرم بهزاد فراهانی چه بود؟ او در این نشست، از موضعی کاملاً انسانی، عقلانی و میهن‌دوستانه، با صراحت از بدی جنگ سخن گفت. فراهانی با زبانی ساده و برخاسته از دل دهه‌ها تجربه زیسته، اعلام کرد جنگ جز ویرانی، نابودی زیرساخت‌ها و داغدار شدن ملت‌ها حاصلی ندارد و اساساً نمی‌تواند درک کند چرا بعضی‌ها در خارج از مرزها، کاسه داغ‌تر از آش شده‌اند و بی‌صبرانه مشوق و موافق سایه سنگین جنگ و موشک‌باران بر سر مردم داخل کشور هستند. همین جملات صلح‌جویانه کافی بود تا تمامیت‌خواهان خارج‌نشین، نقاب پوشالی را کنار بزنند و سیل هتاکی‌ها را روانه او کنند.

جالب‌ترین و درعین‌حال مضحک‌ترین کلیدواژه‌ای که این جریان برای سرکوب فراهانی به کار برد، برچسب تفکر چپ بود. ارتش سایبری پهلوی با هجمه‌ای هماهنگ در فضای مجازی به او تاختند که «تو، چون ریشه چپ داری، درکی از این انقلابی که ما می‌خواهیم بکنیم نداری!» این منطق علیل، عمق فاجعه فکری این جریان را برملا می‌کند. از نظر آنها، مخالفت با جنگ، مخالفت با ویرانی وطن و دغدغه جان کبوتران بی‌گناه وطن، یک انحراف چپی است! آنها صلح‌طلبی را معادل خیانت و جنگ‌طلبی ویرانگر را معادل انقلاب و رهایی تعریف می‌کنند. این خط‌کشی رسوا نشان می‌دهد که انقلاب ادعایی آنها، نه یک حرکت ایجابی برای آزادی مردم ایران، بلکه یک پروژه ویرانی نیابتی است که با چاشنی پوتین‌های خارجی و بمب‌های بیگانه جلو می‌رود؛ پروژه‌ای که در آن، هرکس خواهان صلح و حفظ تمامیت ارضی باشد، پیشاپیش تکفیر و ترور شخصیت می‌شود. هجمه به بهزاد فراهانی به جرم فهم بدی‌های جنگ، به جامعه و به‌ویژه نسل جوان نشان داد اپوزیسیون سلطنت‌طلب تا چه حد از حقیقت جامعه ایران فرسنگ‌ها فاصله دارد. آنها در توهمات شیشه‌ای خود، حاضرند ایران را به زمینی سوخته تبدیل کنند تا شاید بر ویرانه‌های آن، تاج پوسیده‌ای را بازپس بگیرند. واکنش فاشیستی به سخنان فراهانی، خط بطلانی بود بر تمام ادعا‌های دموکراتیک آنها و ثابت کرد که این جماعت، نه تشنه آزادی، بلکه شیفته دیکتاتوری مطلق جدیدی هستند که در آن، حتی حق آرزوی صلح نیز از شهروندان سلب می‌شود.

یا با مایی یا باید کشته بشی!

بزرگ‌ترین رسوایی جریان سلطنت‌طلب و پهلوی‌خواه، در همین نکته ظریف نهفته است؛ تفکر فاشیستی و توتالیتر این جریان، حتی به خودی‌ها و کسانی که در کلیات با آنها هم‌مسیر هستند نیز رحم نمی‌کند. کافی است یک چهره فرهنگی یا هنرمند، در موضع‌گیری کوچکی، یک جمله مستقل یا تحلیل واقع‌گرایانه، حتی به‌اندازه یک گام با متر و معیار‌های دیکته‌شده آنها زاویه پیدا کند؛ در یک‌چشم به‌هم‌زدن، تمام سابقه مبارزاتی، هنری و حتی همسویی او فراموش شده و ارتش سایبری و چماق‌داران خیابانی‌شان برای ترور شخصیت او گسیل می‌شوند.

تاریخ آسیب‌دیدگان از این هجمه‌ها، لیست بلندی از چهره‌های شاخص از نسل‌های مختلف است که چوب همین تک‌صدایی و استبداد پهلوی را خورده‌اند؛ وقتی به چهره‌های امروزی‌تر نگاه می‌کنیم، تناقض این جریان عیان‌تر می‌شود. محسن نامجو و داریوش اقبالی بار‌ها به‌خاطر مواضع مستقل یا حتی عدم تمایل به بازی در زمین شو‌های سیاسی پهلوی، آماج تندترین توهین‌ها و بایکوت‌ها قرار گرفتند. داستان گلشیفته فراهانی یکی از عجیب‌ترین و درعین‌حال روشنگرترین نمونه‌ها در بررسی این رفتار فاشیستی است. جریانی که تا دیروز او را به‌عنوان نماد زن پیشرو ایرانی روی چشم‌هایش می‌گذاشت، سال گذشته و به‌محض اینکه او در مصاحبه با یک شبکه فرانسوی جملاتی بر زبان آورد که باب میل اتاق جنگ اپوزیسیون نبود، کینه دیرینه خود را آشکار کرد.

گلشیفته در آن گفت‌و‌گو، با نگاهی واقع‌بینانه و انسانی، صراحتاً اعلام کرد که «من با هرگونه جنگ و خشونت مخالفم و نمی‌خواهم پیروزی و تغییر به قیمت ویرانی ایران و کشته شدن مردم تمام شود.» او اشاره کرد جنگ و تحریم‌های کمرشکن، بیش از هر چیز سفره و جان مردم عادی را نشانه می‌رود. همین یک جمله کافی بود تا ماشین ترور شخصیت سلطنت‌طلبان و پهلوی‌چی‌ها با تمام قوا علیه او فعال شود. ارتش سایبری این جریان، بدون توجه به تمام مواضع گذشته او، هجمه‌ای وحشیانه را آغاز کرد. آنها در فضای مجازی به او تاختند که تو خائن به مبارزه‌ای، از توابین شده‌ای و می‌خواهی وسط‌بازی کنی! چون خودت در آسایش پاریس هستی، درکی از لزوم حمله به ایران نداری! این برخورد دوگانه و هیستریک با گلشیفته فراهانی، خط بطلانی بود بر تمام شعار‌های آزادی‌خواهی این جریان.

آنها نشان دادند که برای هنرمند اصالت و استقلال رأی قائل نیستند؛ هنرمند از نظر آنها صرفاً یک ابزار پروپاگاندا است که باید دیکته‌های سیاسی شاه متوهم را بازخوانی کند. اگر او فراتر از مانیفست جنگ‌طلبانه آنها حرف بزند و نگران زیرساخت‌ها، بیمارستان‌ها، مدارس و جان کودکان وطنش در زیر بمباران احتمالی باشد، بی‌درنگ از عرش به فرش کشیده می‌شود. داستان گلشیفته و بهزاد فراهانی نشان می‌دهد کینه این جریان از «فهم بدی‌های جنگ» یک مسئله خانوادگی یا اتفاقی نیست؛ بلکه یک سناریوی تکراری است. آنها هر حنجره‌ای را که بوی صلح، میهن‌دوستی واقعی و حفظ تمامیت ارضی بدهد، خفه می‌کنند، چون بقای سیاسی خود را در ویرانی و جنگ نیابتی می‌بینند. عمق کینه سلطنت‌طلبان از فرهنگ و تفکر را در برخورد با اسفندیار منفردزاده، غلامحسین ساعدی و رضا براهنی می‌توان دید که در تمام دوران تبعید و هجرت خود، نه‌تنها از سوی ساواک‌زده‌های قدیم آرامش نداشتند، بلکه مدام به‌خاطر ریشه‌های فکری، عدالت‌خواهی و تفکرات چپ یا مستقل خود تکفیر می‌شدند.

جریانی که ادعای ایران‌دوستی دارد، بزرگ‌ترین مغز‌ها و نویسندگان خود را تنها به جرم اینکه با استبداد شاهنشاهی مرزبندی داشتند، طرد و لجن‌مال کرد، حتی نویسندگان کلاسیکی، چون بزرگ علوی نیز از این هجمه و کینه تاریخی در امان نماندند. یکی از عریان‌ترین قاب‌های این وحشی‌گری فرهنگی، در فروردین سال ۱۳۷۹ و در جریان «کنفرانس برلین» رقم خورد. محمود دولت‌آبادی، خالق رمان «کلیدر» در آن کنفرانس پشت تریبون رفت تا از فرهنگ و مردمش بگوید. اما پادوان خیابانی سلطنت‌طلب و جریان‌های رادیکال برانداز با برهم‌زدن سالن، فحاشی‌های رکیک و رفتار‌های هیستریک، مانع از سخنرانی او شدند. آنها به کسی می‌تاختند که تمام عمرش را وقف زبان فارسی و هویت ایرانی کرده بود. دولت‌آبادی در آن معرکه، نماد مظلومیت فرهنگ در برابر چماق‌داری مدرن شد.

تناقض مدعیان و واقعیت میدان

در یک‌سوی این معادله، جریانی نشسته که سال‌هاست بزرگ‌ترین و پرطمطراق‌ترین شعارهایش آزادی بیان، دموکراسی و حقوق بشر است؛ اما در عمل، دایره تحملش آن‌قدر تنگ و شیشه‌ای است که حتی تاب شنیدن یک جمله مستقل درباره بدی‌های جنگ را از سوی چهره‌هایی، چون بهزاد فراهانی یا گلشیفته فراهانی ندارد و با اولین زاویه، حکم به تکفیر و ترور شخصیت آنها می‌دهد. اما در سوی دیگر این معادله، واقعیت نظام جمهوری اسلامی ایران قرار دارد. از نظر فکری و سیاسی، بر کسی پوشیده نیست که هنرمند پیش‌کسوتی مثل بهزاد فراهانی شاید قرابت، علقه یا همسویی فکری با ساختار و معیار‌های رسمی نظام نداشته باشد و در مقاطع مختلف، مواضع انتقادی خود را هم ابراز کرده باشد. اما برخورد حاکمیت با او چگونه بوده است؟ او سال‌ها در سریال‌های تلویزیونی صداوسیما ایفای نقش کرده، صدایش در رادیو طنین‌انداز بوده و پروژه‌های بزرگی را پیش برده است. تئاتر ایران همواره صحنه حضور، کارگردانی و بازیگری او بوده و سینمای کشور از اعتبار و نام او بهره برده است. نظام نه‌تنها راه را بر فعالیت هنری او نبسته، بلکه با حفظ احترام به پیش‌کسوتی‌اش، بستر تعامل و کار را برایش فراهم نگه داشته است.

این تقابل عینی، بزرگ‌ترین رسوایی را برای مدعیان روشنفکری و براندازی به بار می‌آورد. جریانی که هنوز به قدرت نرسیده، در کوچه‌ها و کافه‌های پاریس و لندن، دهان هنرمندان منتقد و صلح‌طلب را با فحاشی و تهدید می‌بندد، اگر روزی به ابزار قدرت دست یابد، چه سرنوشتی برای تفاوت دیدگاه‌ها رقم خواهد زد؟ اینجاست که فرق پنهان نظام ایران با این دکور‌های فریبنده غربی مشخص می‌شود. نظام با درک مفهوم سرمایه فرهنگی و با سعه‌صدر، تریبون، بودجه و صحنه را در اختیار هنرمندانی با دیدگاه‌های متفاوت می‌گذارد تا برای مردمشان کار کنند؛ چراکه مرز میان انتقاد داخلی و خیانت به خاک را به‌خوبی می‌شناسد. این مقایسه به‌وضوح نشان می‌دهد که آزادی واقعی در کجا جریان دارد و استبداد مطلق در پشت چه کراوات‌ها و دستکش‌های مخملی خارج‌نشینی پنهان شده است.

منبع: فرهیختگان

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
نظرات کاربران
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۱
Iran (Islamic Republic of)
پسر ایران
۱۰:۲۸ ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۵
لعنت به شبکه ی من و تو لعنت به شبکه ی ای تی ان و شبکه ی اینترنشنال و.....که دوران پهلوی رو گل و بلبل نشون میدن تو برنامه میگن شاه اوباش به مردم کوبیده میداد همش فکر مردم بود پس این زندان ساواک چیه نکنه به زندانی هاش دشمن هاشم کوبیده و گل میداده این همه شکنجه و قتل باور کنید هنوزم صدای گریه و داد و فریاد مردم تو زندان ساواک به گوش میرسه بدبخت اونایی که زیر شکنجه از دنیا رفتن🇮🇷
آخرین اخبار