آخرین حضور فرهادی در کن، متفاوت‌ترین قاب را از او ساخت، قابی از یک کارگردان که نمی‌تواند انتظارات هیچ گروهی را برآورده کند.

باشگاه خبرنگاران جوان - ساعت درست یازده و سی دقیقه بعدازظهر روز جمعه، اصغر فرهادی بعد از ۶ ساعت و اندی پرواز از تهران، پشت تریبون جشنواره کن نشست و پاسخگوی سؤالات خبرنگاران شد. روز قبل فیلمش در جشنواره نمایش داده شد. آمار‌ها و نوشته‌ها می‌گویند، نگاه‌ها نسبت به آخرین ساخته او چندان مثبت نیست.

منتقدان آخرین ساخته او را مبهم می‌دانند و به قول خودشان «در نیامده». باد بر بادبان‌های تنها کارگردان در قرن بیست‌ویک که بیش از دو اسکار خارجی‌زبان را از آن خود کرده، نمی‌وزد؛ اما آخرین حضورش در کن، شاید متفاوت‌ترین قاب را از اصغر فرهادی ساخت. قابی از یک کارگردان که نمی‌تواند انتظارات هیچ گروهی را برآورده کند. انگار پایان باز فیلم‌های فرهادی در حال بلعیدن اوست. او از جریانات زمانه‌اش عقب افتاده. ماجرای فرهادی بی‌شباهت به داستان فیلمسازانی که پس از دوران سینمای صامت نتوانستند، نفس تازه کنند و در بلوای پس از جنگ جهانی اول دست‌ها را مقابل زمانه بالا بردند، نیست. او در آخرین فیلمش از آن رئالیسم برهنه در «فروشنده» و «جدایی نادر از سیمین» عقب نشسته و خودش را از واقعیت منقطع می‌کند.

درست همان کاری که تلاش کرد طی جنگ رمضان در دستور کار قرار دهد؛ اما دوام نیاورد و ناگهان واکنش نشان داد. آن هم در لحظه تهدید تمدنی. فرهادی در کن هم در همان وضعیت منقطع می‌ماند و از یک فیلمساز جهان سومی که توانسته به برکت چهره‌های مطرح سینمای جهان به بخش اصلی کن راه پیدا کند فراتر نمی‌رود. شاهد این ادعا چیست؟ دوربین‌ها صادق‌ترین شاهدانند. برای کن اینکه فرهادی چند اسکار گرفته یا فلان جایزه را گذاشته گوشه اتاقش در تهران اهمیتی ندارد. از منظر جشنواره فرانسوی، فرهادی اینکه خودش را کشف می‌کند و نگاهش را عوض کرده مهم نیست. برای آنها این مهم است که در نشست خبری فیلم این کارگردان جهان سومی، رفقای اسرائیلی‌شان یعنی اینترنشنال و دوستان، نفر اول سؤال بپرسند.

آن هم بی‌ربط‌ترین سؤال ممکن نسبت به سینما. فرهادی در زمانی که مجبور شد به سؤال اینترنشنال پاسخ بدهد، شاید غم‌انگیزترین قاب را در دوران حرفه‌ای خود دید. کارگردانی که منتقدان از کشور‌های مختلف دیگر سؤالی از او ندارند و زردنویس‌ها هستند که در مقابل او تریبون به دست گرفته‌اند. فیلمسازی که در ایران عده‌ای جای پایش را هم قدمگاه کرده و در دانشگاه‌ها تدریس می‌کنند، حالا در کشور غریب، چیزی بیش از یک جهان سومی نیست که جرئت ندارد در پاسخ به یکی از مبتذل‌ترین نمایش‌های تاریخ کن، از کشورش بگوید و به این ابتذال سیستماتیک اعتراض کند. او در این سال‌ها مجبور شده است که همان موضع سازمان مللی را بلند کند. موضعی که حالا دیگر خبرنگاران و منتقدان خارجی را هم راضی نمی‌کند.

آنها نتوانستند ضد ایران بپرسند

نشست خبری فرهادی با تمام ابتذالش یک نکته مهم داشت که شرح آن را باید با این صورت‌بندی بیان کرد؛ به جز پادوی اینترنشنال هیچ‌کس از فرهادی چیزی درباره اتفاقات داخل ایران نپرسید؛ اما چرا؟ چرا دیگر مسائل ایران برای خارجی‌ها جالب نیست؟ اگر فرهادی بلافاصله پس از اتفاقات دی‌ماه هم به کن می‌رفت، آیا واکنش آنها چنین بود یا مثل سال‌های قبل، فیلمساز ایرانی را گوشه رینگ می‌گرفتند تا صدر تا ذیل نظام را زیر ضرب بگیرد؟

موضوع اینجاست که در بعدازظهر جمعه و در آن نشست خبری کذایی حتی خبرنگاران خارجی نیز منتظر بودند تا فرهادی خود از جنگ و روز‌هایی که پشت سر گذاشته، بگوید. آنها آمده بودند که فرهادی حرفی ضد آمریکا بزند و همانند پل لاورتی، داور همین جشنواره که در روز اول این مراسم به آمریکایی‌ها تاخت، به آنها بتازد و حرف‌های دارنده دو اسکار را تیتر یک کنند و حتی در آن مراسم کذایی نیز برای فرهادی کف و سوت بکشند.

شاید اگر فرهادی شجاعت این را داشت که کوله یکی از بچه‌های میناب را با خود همراه کند، همه‌چیز در فرانسه منفجر می‌شد؛ اما فرهادی سکوت کرد و در جدالی مبتذل خبرنگار اینترنشنال به جانش افتاد تا چیزی از زیر زبانش بکشد. البته او تجربه به خرج داد و دم به تله آنها نداد؛ اما هزینه سنگینی را متحمل شد. هزینه یک فرصت؛ فرصتی برای تبدیل‌شدن به یک قهرمان. فرهادی انتخاب کرد که خاکستری تیره بماند و مثل شخصیت‌های اصلی داستان‌هایش قهرمان نشود. او از سیاه‌شدن بین کسانی که دل‌هایشان سیاه شده ترسید و عقب کشید. شاید به نفع فرهادی بود که پایان این نشست هم مثل فیلم‌هایش باز بماند و همه در احتمالات غرق شوند؛ اما در دنیای واقعی هیچ پایانی باز نیست. فرصت‌ها از دست می‌روند و خاکستری فراموش‌شده‌ترین رنگ در تاریخ است.

اصغر فراموش کرد؟!‌

ای کاش می‌توانستیم بگوییم فرهادی در نشست خبری کن چشم‌های مادران مینابی را فراموش کرده؛ اما او تلاشی کودکانه برای پوشاندن اشتباهش کرد. فرهادی در ابتدای سخنرانی‌اش چه پس از پایان اکران فیلم و چه در نشست خبری، از درگذشت کشیشتف پیسیویچ، نویسنده فیلم «ده فرمان» کیشلوفسکی گفت، آن هم در ملتهب‌ترین روز‌های کشور خودش. موضعی که احتمالاً در نظر خبرنگاران خارجی نیز عجیب آمده که چطور ممکن است در روز‌هایی که خانه‌ات دارد تهدید می‌شود برای درگذشت نویسنده هشتاد و چند ساله لهستانی دل بسوزانی! چطور ممکن است آن‌قدر تلاش کنی تا برای جلب نظر جامعه هنر غربی، خودت را از یاد ببری. این چه تلاش مذبوحانه‌ای برای فراموشی ا‌ست؟ چطور ممکن است فیلمسازی که داعیه رئالیسم دارد تا این اندازه از امر عینی فاصله گرفته و خودش را در آکواریوم نگه دارد؟

فرهادی با پاسخش به اینترنشنال نشان داد که می‌داند سمت درست جایی نیست که دیاسپورا ایستاده. او می‌داند ترامپ و رفقایش شر مطلقند؛ اما ترس از حق گفتن دارد. او خودش را از ترامپیست‌ها جدا می‌کند؛ اما می‌ترسد لعنشان کند. چرا؟ به دو دلیل که او خوب تجربه‌اش کرده؛ ۱. فشار زامبی‌ها، ۲. زیستن در فضایی که موجب شده توانایی خود را در تحلیل اتفاقات داخل ایران از دست بدهد. حال این ترس او نتیجه‌اش شده، کابوسی که فیلمسازان دوران صامت داشتند: فراموشی. فرهادی با این فرمان و این نگاهی که دیگر از مد افتاده دیگر چهره مهمی نیست، او ذره‌ذره خود را از جامعه‌اش منقطع می‌کند و نه نیاز مخاطب داخلی را برآورده می‌کند و نه خارجی‌ها میلی به دیدن آثارش دارند. او در کن ۲۰۲۶ تنها یک جهان سومی ا‌ست که توفیقش را داشته تا کنار ایزابل هوپر بنشیند، نه چیزی بیشتر و نه کمتر.

منبع: فرهیختگان

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار