زندگی در خانوادهٔ یک دانشمند هسته‌ای در هر جایی جز کشورهای استعمارگر، احتمالاً شبیه هم است؛ تهدید، تطمیع، آزار و اذیت، و اگر هیچ‌کدام مؤثر نیفتاد، ترور!

باشگاه خبرنگاران جوان - سال‌ها او را تهدید می‌کردند که «خانواده‌ات را زجرکش می‌کنیم»، عکس خانه‌های لوکس می‌فرستادند و وعدهٔ بهترین زندگی را می‌دادند. اما دکتر «سید اصغر هاشمی‌تبار» می‌خندید و می‌گفت «ماشین چی؟ چه ماشینی بهمون می‌دید؟» دانشمندی که عاقبت، در جنگ دوازده‌روزه به دست تروریست‌های آمریکایی صهیونی ترور شد.

به خوبی به خاطر دارد که بعد از شروع جنگ تحمیلی دوازده‌روزه به کجا منتقل شدند. حتی یادش هست که شب‌ها هم جایشان را عوض می‌کردند. اما از کل هشت روزی که آنجا بودند، فقط دو سه روز اول را به یاد دارد. گویی حافظه‌اش از همان موقع برش خورده و به بعد از خارج شدنش از کما می‌رسد.

«فهیمه سادات هاشمی‌تبار» متولد ۲۹ بهمن ۱۳۸۰ است. پدرش، دکتر «سید اصغر هاشمی‌تبار»، از دانشمندان هسته‌ای بود که از سال ۱۳۸۸ تحت تهدید ترور قرار داشت و در روز هشتم جنگ دوازده‌روزه (۳۰ خرداد ۱۴۰۴) به همراه همسرش به دست رژیم منحوس صهیونیستی به درجهٔ رفیع شهادت رسید. او از زندگی در یک خانوادهٔ خاص برایمان می‌گوید.

این دانشمند شهید، دشمن را دست می‌انداخت

زندگی در خانوادهٔ یک دانشمند هسته‌ای در هر جایی جز کشور‌های استعمارگر، احتمالاً شبیه هم است؛ تهدید، تطمیع، آزار و اذیت، و اگر هیچ‌کدام مؤثر نیفتاد، ترور!

دربارهٔ خانوادهٔ شهید هاشمی‌تبار هم وضع به همین منوال بود. تهدیدات تلفنی زیاد بود. از پنجره، از داخل خانه‌شان فیلم می‌گرفتند و برایشان می‌فرستادند که نشان دهند «ما تا این حد نزدیکیم و از داخل خانه‌تان خبر داریم!».

تهدید می‌کردند «ما با خودت کاری نداریم، می‌رویم سراغ زن و بچه‌ات». حتی می‌گفتند «آن‌ها را نمی‌کشیم که راحت شوند، بلکه کاری می‌کنیم که زجر و درد زیادی بکشند.» می‌خواستند این دانشمند هسته‌ای را مجبور به استعفا کنند. اصراری هم نداشتند که حتماً از کشور خارج شود. دردشان این بود که در آن نقطهٔ اثرگذاری که بود، نباشد!

روش دیگرشان تطمیع بود، با وعده‌هایی کاملاً شفاف و از نگاه خودشان وسوسه‌کننده؛ عکس‌هایی از خانه‌های لوکس و زیبا برایشان می‌فرستادند و می‌گفتند خانهٔ دلخواهشان را انتخاب کنند.

قول حقوق بالا و امکانات فراوان و فرصت تحصیل دخترش در بهترین دانشگاه‌ها را می‌دادند. اما شهید هاشمی‌تبار مسخره‌شان می‌کرد و می‌گفت «ماشین چطور؟ چه ماشینی به ما می‌دهید؟!»

با این حال، خانوادهٔ هاشمی‌تبار محکم ایستادند. نه تهدید‌ها ترساندشان، نه وعده‌ها وسوسه‌شان کرد. فهیمه می‌گوید «من شخصاً اصلاً نمی‌ترسیدم. مادرم هم همیشه از پدرم حمایت می‌کرد. کلاً زندگی ترسناکی نداشتیم. حتی بعد از اینکه شهرک را زدند، با اینکه می‌دانستیم تحت تهدید هستیم، اما خیلی نمی‌ترسیدیم».

از روستای «کهنه» تا صدرنشینی هسته‌ای

شهید هاشمی‌تبار روحیه‌ای شاد داشت و همیشه خنده و شوخی‌اش به راه بود. فهیمه هم لبخندش را از پدرش به ارث برده که با وجود داغ سنگین والدین و آسیبی که به خودش رسیده، لبخند از لبش دور نمی‌شود.

مادر و پدر هر دو حساسیت ویژه‌ای بر درس داشتند. اما مادرش در همهٔ زمینه‌ها خیلی سختگیر بود. از ساعت برگشتن به خانه، تا خرج کردن و حتی در غذا خوردن. هر کدامشان از غذا‌های گوشتی سه تکه گوشت سهم داشتند که فقط باید خودشان می‌خوردند. سر سفره، نوشیدن نفری یک لیوان دوغ مجاز بود.

فهیمه وضعیت مالی خانواده را در این حساسیت و سختگیری بی‌تأثیر نمی‌داند. شهید هاشمی‌تبار جوانی روستایی بود که بعد از ازدواج، برای ادامهٔ تحصیل از سبزوار به تهران آمد. فهیمه هم در تهران به دنیا آمد. اوایل مستأجر بودند. بعد خانه‌ای کوچک در نارمک خریدند. مدتی بعد هم شهید «داریوش رضایی‌نژاد» ترور شد و برای حفظ امنیت، خانوادهٔ هاشمی‌تبار را به شهرک منتقل کردند.

خط قرمز شهید هاشمی‌تبار، رهبر انقلاب بود. هر جای دنیا که بود باید اخبار ۲۰:۳۰ و البته اخبار ساعت‌های مختلف شبانگاهی را می‌دید، با اینکه بیشتر آنها تکراری بودند. آنها عاشق هیئت و مراسم‌های مذهبی بودند و همیشه آمار هیئت‌های خوب و مداحان برجسته را داشتند.

فهیمه به یاد می‌آورد که پدرش در بازی‌ها طوری حرفه‌ای تقلب می‌کرد که هیچ‌کس متوجه نمی‌شد. خودش هم آخر بازی اعتراف می‌کرد و می‌گفت «حلال کنید!»

ماجرای زیارت غیرقانونی شهید هاشمی‌تبار

پدر فهیمه اجازهٔ خروج از کشور نداشت. اما عشق زیارت گاهی هر قاعده و قانونی را کنار می‌زند. یک سال، اربعین، اوضاع در یکی از مرز‌های زمینی خیلی بی‌سر و سامان شده بود. طوری که گروهی از افراد، بدون پاسپورت و ثبت خروج، از کشور خارج شدند. آن موقع پدر فهیمه هم بین شلوغی جمعیت، بدون ثبت مشخصات، خارج شد و به کربلا رفت.

البته مسئولان مربوطه کمی بعد متوجه ماجرا شدند و او را توبیخ کردند. اما شهید هاشمی‌تبار بی‌اعتنا به این توبیخ، خوشحال بود که بالاخره توانسته به زیارت امام حسین علیه‌السلام برود.

فرار از دست محافظ‌ها، به سبک دانشمند هسته‌ای

خانوادهٔ هاشمی‌تبار مثل خیلی از خانواده‌های تحت حفاظت دیگر، نمی‌توانستند بدون محافظ به بیرون از شهرک بروند. اما گاهی، دور از چشم محافظ‌ها، خودشان بیرون می‌رفتند. وقتی محافظ‌ها متوجه می‌شدند، تماس می‌گرفتند و می‌پرسیدند آنها کجا هستند و خودشان را به‌سرعت به آنها می‌رساندند. این گاهی برای فهمیه شبیه سرگرمی یا نوعی شیطنت بود؛ توفیق اجباری ناشی از زندگی در یک خانوادهٔ تحت حفاظت!

پدرش هم با همان شوخ‌طبعی همیشگی‌اش، گاهی اوقات سربه‌سر محافظ‌ها می‌گذاشت تا ببیند چقدر حواسشان جمع است و عملکردشان چطور است. گاهی هم که با ماشین بودند، ماشین محافظ‌ها را جا می‌گذاشت و فرار می‌کرد تا دست‌فرمانشان را محک بزند.

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار