باشگاه خبرنگاران جوان - بعضی پدرها فقط نانآور خانه نیستند؛ با رفتار، نگاه و سبک زندگیشان، آینده میسازند. شهید «علیرضا زهدی» از همان پدرهایی بود که تربیت را نه در حرف، که در لحظه لحظهٔ زندگی جاری کرده بود؛ از پنج دقیقههای کوتاهِ انس با قرآن تا سفرهای سخت جهادی و اربعین.
حالا روایت همسرش «نرجس حسنپور»، تصویری روشن از مردی پیش چشم میگذارد که خانواده را مهمترین میدان تربیت میدانست و عشق، نظم، ایمان و مسئولیت را در متن زندگی به فرزندانش آموخت.
شهید «علیرضا زهدی» روز ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، در حملهٔ تروریستهای آمریکایی صهیونی در تهران به شهادت رسید.
نگاه شهید زهدی به بچهها، نگاهی دقیق و پرحوصله بود. هر کدام را جداگانه میدید؛ با علاقهها، تواناییها و دنیای خاص خودشان. برایش مهم بود که استعدادهای هر کدامشان، اول شناخته شود و بعد آرامآرام به سمت شکوفایی برود. این نگاه، خیلی زود خودش را در برنامههای خانهشان نشان میداد.
تابستانها اما، خانه حالوهوای دیگری میگرفت. با هر کدام از فرزندان جداگانه جلسه میگذاشت و با همفکری، برایش مسیری طراحی میکردند.
برای هر کدام از بچهها یک گروه در یکی از پیامرسانها ساخته بود؛ جایی برای ثبت تلاشهای روزانه. حدود دوازده کار مشخص برای هر کدامشان تعریف میشد؛ از کارهای مربوط به علاقهٔ شخصیشان تا مسئولیتهایی که با توجه به سنشان در خانه داشتند. هر کدام را که انجام میدادند، در همان گروه «تیک» اش را میزدند.
شبها که از سرکار برمیگشت، خسته، اما مشتاق، با همدلی و همراهی، جدیتر سراغ کارها و برنامههای بچهها را میگرفت. او چارچوب را میساخت، و مادر با ظرافت، جزئیات را شکل میداد؛ یک هماهنگی بیصدا که نتیجهاش، نظمی دوستداشتنی در زندگی بچهها و البته قرار گرفتنشان در مسیر شکوفایی استعدادهایشان بود.
قرآن، در خانهٔ شهید زهدی دکوری نبود؛ یک نفس جاری بود. حضوری آرام و مداوم که در رفتار پدر، در صدایش، و در فضای خانه حس میشد. اما آنچه این حضور را ویژه میکرد، شیوهٔ انتقالش به بچهها بود.
برای دختر اولشان، وقتی کودک بود، همهچیز از یک پیشنهاد ساده شروع شد؛ حفظ ۲۰ سورهٔ کوچک قرآن در ازای دوچرخهای که ریحانه خواسته بود. اما آنچه این مسیر را ساخت، «پنج دقیقه»های هر شب بود. وقتی پدر از کار برمیگشت، در میان همهٔ خستگیهایش، پنج دقیقهای را فقط به همین کار اختصاص میداد. کوتاه، اما پیوسته.
همین دقایق کوتاه، کمکم تبدیل شد به یک دستاورد بزرگ. نه حفظ ۲۰ سورهٔ کوچک، بلکه حفظ هفت جزء و مهمتر از آن، شکلگیری یک رابطهٔ شیرین با قرآن.
بعدتر، این ارتباط در قالب جلسات خانوادگی جان گرفت. شبی در هفته، معمولاً پنجشنبه یا جمعه، بیست سی دقیقهای همه کنار هم مینشستند. هر کس قرآن خودش را در دست میگرفت، و بخشی از یک صفحه را میخواند. کوچکترها که سواد نداشتند، کلمات را بعد از پدرشان تکرار میکردند، آنهایی که خواندن و نوشتن میدانستند، روانخوانی میکردند و بزرگترها اگر آن صفحه جزو محفوظاتشان بود، از بر میخواندند.
پدر، میان این جمع، هم راهنما بود و هم همصدا. آخر جلسه هم، خوراکی دلخواه بچهها که معمولاً بستنی بود، میشد پایانبخش این جلسهٔ شیرین و خاطرهانگیز.
این لحظهها آنقدر دلنشین بود که اگر یک هفته برگزار نمیشد، بچهها خودشان پیگیر میشدند. انگار چیزی از زندگیشان کم شده باشد. شب قبل از شهادت هم، شهید با بستنی جلسهٔ قرآن هفتگی به خانه آمده و آخرین جلسهٔ هفتگی را با هم برگزار کرده بودند.
شهید زهدی به تربیت در فضای بسته باور نداشت. معتقد بود مفاهیم را باید زندگی کرد. برای همین، دغدغهٔ کمک به دیگران را از خانه بیرون برد و همسر و فرزندانش را هم با خودش همراه کرد.
خودش از نوجوانی در اردوهای جهادی مدرسه و دانشگاه شرکت میکرد. بعد از ازدواج هم، همسرش، شد پایهٔ ثابت فعالیتهای جهادی شهید؛ حتی در زمان بارداری.
پیدا کردن آن مؤسسهٔ خیریه در خیرآباد ورامین، نقطهٔ عطف ورود بچهها به فعالیتهای جهادی بود. آنقدری نزدیک تهران بود که بتوانند رفتوآمد مستمر به آن داشته باشند. حضور در مناطق محروم و دیدن خانههایی سادهتر از خانهٔ خودشان، بیهیچ توضیح مستقیمی، بچهها را به فهمی عمیق میرساند.
وقتی برمیگشتند، نگاهشان فرق کرده بود. خانهشان بزرگتر به نظرشان میرسید، امکاناتشان بیشتر، و دلشان آمادهتر برای بخشیدن و کمک کردن.
این تجربهها، در دل بچهها بذری کاشت که با هیچ کلاسی جایگزین نمیشود؛ حس شکرگزاری و میل به کمک.
راهیان نور، اردوهای جهادی، و بعدتر پیادهروی اربعین، که جنسشان سفرهای غیرقابلپیشبینی و سختی است، همه با حضور کامل خانواده انجام میشد. حتی وقتی بچهها خیلی کوچک بودند. چون شهید زهدی سبک زندگیاش «توکل» بود و باور داشت که اگر مسیری درست است، باید با همراهی همدیگر آن را طی کنند.
نمونهاش سال ۱۳۹۶؛ وقتی خبردار شد کاروانی به صورت خانوادگی برای کمک به زلزلهزنندگان عازم کرمانشاه است، خانواده را با سه فرزند قد و نیمقد راهی این سفر جهادی کرد.
ماجرای زیارت اربعین هر سال هم همین طور بود. آخرین بار همین تابستان پارسال بود که با شش فرزندشان به این سفر رفتند. با اینکه طبیعتاً برای والدین راحتتر است که بدون فرزندانشان به این گونه سفرها بروند و در مراسمها شرکت کنند؛ اما سرّ تربیتی خاص شهید زهدی «همراه کردن خانواده» بود.
البته قرار نبود این سختیها مانع چشیدن لذت سفر و زیارت شوند. بچهها در این سفرها، خستگی را تجربه میکردند، اما در کنارش، لذت عمیقی را هم میچشیدند و حس خوبی از سفر میگرفتند. میآموختند که بعد از هر سختی، شیرینیست. همین شد که این سفرها، به یکی از خاطرههای محبوب زندگیشان تبدیل شد.
آنقدر که وقتی یک سال، مادر خانواده به خاطر تولد نوزاد نارسش، امکان رفتن به زیارت اربعین را نداشت، بچههای بزرگتر خانواده دلشان آرام نمیگرفت. آخرش هم تصمیم بر آن شد که شهید زهدی با سه فرزند بزرگتر به کربلا برود، و همسرش با سه فرزند کوچکتر که آخریشان ۲۰ روزه بود، بماند.
منبع: فارس