باشگاه خبرنگاران جوان - همان است که بود. همانی که ۴ ماه قبل در تجمعات اعتراضی دی ماه شرکت کرده بود؛ با همین هیبت غلط انداز و همین موتور خاص. ظاهرش همان است، اما حال و هوای خودش و جماعتی که قاطیشان شده، با ۴ماه قبل زمین تا آسمان فرق دارد. حالا چند شب است به دریای هموطنانی ملحق میشود که ۷۰شب است خانه و زندگی و راحتی و آسایش را بوسیده و کنار گذاشتهاند، برای اینکه کسی به وطنشان نگاه چپ نیندازد، برای اینکه نگذارند دست نامحرمی به پرِ پرچم سه رنگ کشورشان بخورد؛ و هرچه بیشتر میگذرد، مطمئنتر میشود گِل وجودش را از گِل وجود همین مردم باغیرتی برداشتهاند که حاضرند برای محافظت از وجب به وجب خاک ایران، از جان شیرینشان بگذرند؛ درست مثل رهبر شهیدشان...
اینطور است که هر شب، نگاههای متعجب مردم و سؤال و جوابهای نیروهای انتظامی و امنیتی را به جان میخرد و با همان موتور پرداستانش به دل خیابانها میزند و خودش را به تجمعات خیابانی میرساند...
از دور که سر و کله آن موتور آمریکایی عجیب و غریب پیدا میشود، سرها ناخودآگاه به آن سمت خیابان میچرخد و همه با نگاههای پر از سؤال، مسیر حرکتش را دنبال میکنند. شاید هیچکس چیزی نگوید، اما همه ته دلشان دوست دارند از ماجرای این موتور خاص و موتورسوار خاصترش سر دربیاورند. به همین خاطر است که وقتی مهمان ویژه تجمع حاضر میشود روبهروی دوربین یکی از اهالی رسانه بنشیند، گوشهای همه تیز میشود. آقای موتورسوار از همان اول، تکلیف خودش را با تمام هممسلکهایش روشن و اعلام میکند آنجا که پای وطن و آب و خاکش وسط باشد، حاضر است قید همه چیز را بزند:
«معمولا کسانی که این مدل موتور را سوار میشوند، خودشان را آریایی کامل میدانند. ولی همانها هیچکدامشان حاضر نشدند در این مراسمها شرکت کنند. من فقط برای اینکه نشان بدهم چقدر مملکتم را دوست دارم و خاکم چقدر برایم عزیز است، این شبها آمدم. خیلی چیزها را هم به جان خریدم...»
خب، همه اینها یعنی این آریایی پیوسته به مردم خیابان، ترسی ندارد از اینکه به خاطر تجمعات این شبها، از طرف رفقا و دور و بریهایش - همان بر و بچههای عشق موتور آمریکایی - طرد شود و او را دیگر به جمعشان راه ندهند؟ پاسخش حسابی شنیدنی است: «برایم مهم نیست طردم کنند. میگویند عقاب، تنهاست. برای من هم اصلا فرقی ندارد که بغلم کلاغ بپرد یا کرکس. خودم تنها میروم.
یک روز به یک بابایی گفتم: بالاتر از سیاهی هم هست؟ گفت: آره. اینکه توی سیاهی بمونی... و من نخواستم در سیاهی خودم بمانم. البته این را بگویم ها، من هم به خیلی چیزها اعتراض دارم. من [دی ماه سال قبل هم]تا روز دوم در اعتراضات بودم. ولی وقتی دیدم دارند شیشه ماشینها را خرد میکنند و سنگ میزنند، فهمیدم این اعتراض، اعتراض درستی نیست و دارد از مسیرش خارج میشود. من هم از آنها جدا شدم و آمدم خانه.»
اما شاید آن شلوغیها هم، چندان بیراه نبود. شاید اگر پهلوی بیاید، واقعا اوضاع درست شود! فرد آن طرف دوربین، عمداً میزند به جاده خاکی. انگار میخواهد آقای موتورسوار معترض دیروز و وطندوست امروز را محک بزند. موتورسوار باغیرت هم، پوزخندی میزند، سری به تاسف تکان میدهد و در جوابش میگوید: «هِه هِه... منظورت سس خرسی است؟ انشاءالله که سس خرسی بتواند بیاید. اما من بعید میدانم پایش حتی به فرودگاه آن طرف هم برسد. اگر بیاید، همین مردم حسابش را میرسند. کسی که نمیتواند ناموس خودش را نگه دارد، چطور میخواهد ناموس ایرانی را نگه دارد؟ لب کلام. دیگر مملکتداری بماند...
ولی آقای خامنهای نشان داد [محافظ ایران و ناموس ایرانی است]. تا آخر ایستاد. همان کسی که در این شبکهها میگفتند رفته در پناهگاه زیرزمینی قایم شده. اما آمد با شهادت خودش نشان داد که پای کار این مردم است. پای کار این خاک است...»
بغض که راه کلمات آقای موتورسوار را سد میکند، صداهای اطراف میخوابد. همه انگار غافلگیر شدهاند. قهرمان قصه، اما با همان بغض گلوگیر ادامه میدهد: «خدا... خدا... [خدا کند]آقای خامنهای از من بگذرد. خیلی پشت سرش حرف زدم. ولی ثابت کرد یک وطنپرست واقعی و یک آریایی واقعی است...»
دیگر حرفی باقی نمیماند. غریبهای که دقایقی در حاشیه تجمع خیابانی با حال خوش مردم خستگیناپذیر شهر همراه شده بود، مثل عقاب مغرور و تنهای قصهها، میرود گوشهای در تنهایی خودش به یاد قهرمانان بیادعای این خاک مقدس اشک بریزد و دلی سبک کند...
منبع: فارس