آقای توکلی دوست خانوادگی‌تان می‌گوید شما هر روز برای شهید شدن صدقه کنار می‌گذاشتید.

باشگاه خبرنگاران جوان - «آقای توکلی دوست خانوادگی‌تان می‌گوید شما هر روز برای شهید شدن صدقه کنار می‌گذاشتید. راستی مگر صدقه را برای رفع بلا کنار نمی‌گذارند؟! فهمیدم! صدقه برای رفع بلایِ مُردن. به قول حضرت آقا تو مرگِ تاجرانه می‌خواستی. خدا به تو داد. به تو همه اعضای خانواده‌ات. چه سودی بردی تو دختر از این معامله!»

بچه‌ها مشغول بازی بودند و همه چیز مثل همیشه بود. یکی از کوچک‌ترها رفت بیرون و رفتم دنبالش. راهنمایی‌اش کردم سمت داخل که برگردد. برگشت و من مادر زهرا را از دور دیدم.

زهرا؛ همان دختر پنج شش ساله‌ای که روز اول وقتی دیدم مجروح شده و دست‌هایش آسیب دیده و هر دو چشمش پشت یک عینک دودی بسته است، از پدرش پرسیدم هر دو چشم از دست رفته یا نه؟ او گفت یکی بله، یکی معلوم نیست. من گریه‌ام گرفت. 

همان که آسیب روحی عمیقی دیده و همیشه می‌ترسید. همیشه بغل پدر یا مادر بود و تنها راه نمی‌رفت. همان که به کمک پدرش نقاشی کشید و با هم به دیوار زدیم و من تا آن روز مراقب بودم نقاشی‌اش سالم روی دیوار بماند. همان که اندوه چشم‌های پدر و مادرش انتها نداشت...» 

کانال "مرجوحه" را بالا و پایین می‌کنم. روزنگاشت هایت دلنشین‌اند. چه کار خوبی کردی که در لحظه نوشتی! آقای قاضی می‌خواهد سریع‌تر با تو ارتباط بگیرم. نیمه‌های آذر، تماس می‌گیرم. خداقوت می‌گویم بابت کانال و دل‌نوشته‌هایت. 

می‌خواهم جلسه‌ای با هم بگذاریم.می‌گویی وارونگی دماست و مدرسه‌ها تعطیل و چند بچه‌مدرسه‌ای داری. خیالت را راحت می‌کنم که هر وقت توانستی و آمدی قدمت روی چشم. 
جمعه عصر پیام دادی که قرارمان باشد برای شنبه یک ظهر. 
صبح روز شنبه دردِ کمر باز می‌نشیند به جانِ آقای مدیر دفتر هنر و ادبیات بیداری حوزه هنری! آقای قاضی پیام می‌دهد که جلسه را کنسل نکنم و به قوت خودش باقی بماند. 
شنبه، ظهر، با آقای سلیمانی برای پذیرایی هماهنگ می‌شوم.

رأس پنج دقیقه به یک زنگ میزنی. شماره طبقه و اتاق را می‌پرسی. درِ اتاق آقای مدیر را باز می‌کنم و می‌آیم روبروی آسانسور به استقبالت. 
حجابت شبیه لبنانی‌هاست! همان‌هایی که هتل لاله دیده بودمشان. عبایِ بلند با روسری ژورژت قواره داری که محکم کنار گونه‌ات سنجاق زده‌ای! دست می‌دهم. چه چشمان نافذی داری تو! راهنمایی می‌کنم بروی اتاق مدیریت. یادم می‌افتد سررسید گزارش جلسات را نیاورده‌ام. برمی‌گردم اتاق خودم و از روی میز دفترم را برمی‌دارم. هنوز ننشسته‌ای روی صندلی. 

رویت به کتابخانه است و داری کتاب‌ها را رصد می‌کنی. متوجه حضور من می‌شوی. تعارف می‌کنم بنشینی. سر حرف را من باز می‌کنم. مأموریت دفتر که تولید روایت‌های برون مرزی است و کتاب‌هایش را به تو معرفی می‌کنم. می‌خواهم از خودت بگویی و تو با تردید حرف می‌زنی و چیز زیادی نمی‌گویی. نگاهت هنوز روی میز مانده است و روی مهره‌ای از تسبیح قهوه‌ای ات مکث می‌کنی و می‌گویی که "از بین همه کارهایی که می‌توانم بکنم مادری را انتخاب کرده‌ام". نگاهت از روی میز برداشته می‌شود.

چشم‌هایت برق می‌زند. چه نگاه نافذی داری تو! 
صحبت را می‌برم سمت مطالب کانال "مرجوحه". خاطرات و روزنگاشت‌های تو از روزهایی که به عنوان مربی مهد می‌رفتی هتل لاله، پیش بچه‌های جانبازهای پیجری لبنان.

به قول خودت "یومیات حرب"؛ نام کتابی بوده که در یک کتابخانه قدیمی دیده بودی از روزنوشت جنگ ۳۳ روزه لبنان و حالا بعد هجده سال "یومیات حرب" نوشتی از حضورت بین خانواده‌های جانبازها. 

دوست دارم قصه زهرا را از زبان خودت بشنوم. همان دختر بچه یک چشم و یک دست لبنانی. کمی از زهرا برایم می‌گویی.
 می‌پرسم که می‌توانی روایت‌ها را بیشتر بسط بدی و حاشیه‌های بیشتری برایشان بنویسی؟ 
می‌گویی که وقت می‌خواهی، برای تأمل روی یادداشت‌هایت. می‌گویی چون در لحظه نوشته شده هر چه که هست مربوط است به همان‌روزها.

آخرین مهره تسبیح قهوه‌ای‌ت را می‌اندازی و زیر لب ذکری می‌گویی... 
آقای سلیمانی توی فنجان و نعلبکی‌های سفید برایمان چای می‌آورد. شکلات خوری‌ را برمی‌دارم و تعارفت می‌کنم. شکلاتی با کاغذ قرمز برمی‌داری. باز نمی‌کنی. می‌گیری توی دستت.

درباره خانواده‌های سوری از تو می‌پرسم و این‌که آیا برایت مقدور است دفتر بیداری را به آن‌ها وصل کنی؟ و تو می‌گویی دو سه خانواده می‌شناسی که لحظات آخر اِشغال سوریه با آخرین پرواز خودشان را رسانده‌اند ایران. می‌گویی با خانواده‌ها صحبت می‌کنی برای شروع مصاحبه‌ها و تو باز ذکر گفتن‌هایت را از سر می‌گیری. 

نگران بودم چای‌ات سرد شود. تعارف کردم. تو اما نخوردی! 
راستی یادم نیست چه شد که حرف‌هایمان کشید به حاج رمضان؟ فقط یادم هست تو گفتی با همسر سردار ارتباط داری و اگر ما بخواهیم می‌توانی واسط شوی برای مصاحبه‌ها. 
قول داده بودم زیاد وقتت را نگیرم و توی این روزها که به‌خاطر آلودگی هوا درس بچه‌هایت مجازی شده بروی و به مادری کردن‌هایت برسی! 
رأس ساعت دو اشاره کردم دیرت نشود. آماده رفتن شدی.

گفتم چای‌ات سرد شده بگذار... 
جمله‌ام تمام نشده بود که شکلات را گذاشتی سرجایش. مؤدبانه عذرخواهی کردی. گفتی به اموال ادارات حساسی! 
گفتی نمایشگاه کتاب "دیدار با دبیرکل" را دیده بودی ولی نداری‌اش. گفتم اجازه بده کتاب سیدحسن نصرالله را تقدیمت کنم. کتابی را از قفسه‌ها برداشتم. توی صفحه اولش نوشتم: باادب و احترام تقدیم به سرکار خانم...
گفتم: نظرت برایم مهم است. قول دادی نکته‌هایت را در مورد روایت‌ها بگویی. 

فردای آن روز پیام دادی:
 سلام
وقت و عاقبت به خیر ان‌شاءالله.

خواندن کتاب رو تمام کردم. 
خدا قوت
نمیدونم معمولاً دوست دارید در جریان مفصل نظرات باشید یا مختصر، فعلاً همین رو عرض کنم که لذت بردم و به چند نفر خوندنش رو پیشنهاد کردم.

برایت نوشتم: از شنیدن نظر مفصلتون هم خوشحال میشم.

و تو جواب دادی:

لطف دارید.
خودتون خیلی بهتر میدونید که وقتی صاحب کار رو بشناسیم، خودمون رو هم وسیله میدونیم.
و هم خودمون، هم همه چیز رو می‌سپاریم به صاحبش و ان‌شاءالله اثرگذارترین نتیجه رقم میخوره.
 کار برای شهدا هم امتیاز ویژهٔ همراهی شهید، با دستی بازتر از ما، رو داره
ان‌شاءالله سلامت باشید.

و تو رفتی که نظر مفصلت درباره کتاب را برایم بنویسی. رفتی که روایت‌های کانال "مرجوحه" را تکمیل کنی. رفتی که فکر کنی و ببینی دوست داری روایت‌هایت منتشر شود یا نه!
 میدانی! دخترِ چشم و ابرو مشکی! بگذار قدری با تو درد و دل کنم! راستش را بخواهی دلم پُر است از شغلی که روزگار برایم مقدر کرده! تصورش را بکن هفته‌ای چندین ساعت فقط از شهدا بشنوی و بشنوی.

 آدم‌هایی را ببینی که مرگ را به بازی گرفته‌اند و به ریش دنیا و متعلقاتش می‌خندند. مگر دیگر می‌توانی عادی زندگی کنی؟ 
بگذار کمی از حال غبطه خوردن‌هایم برایت بگویم. غبطه خوردن برای خوش عاقبتی آدم‌هایی که ملاقاتشان می‌کنی یا سوژه‌های کار تو هستند، یک جایی از قلبت را درد می‌آورد که نمی‌دانی دقیقاً کجاست! مرهمی هم ندارد!

 تو آن‌قدر آن‌جایِ قلبم را به درد آوردی که یک لحظه صورت آرام و نگاه مرموزت از جلوی چشمانم کنار نمی‌رود. شبِ قدر نوزدهم همه‌اش توی فکرم بودی دختر! میان فرازهای جوشن کبیر می‌آمدی و می‌رفتی!

یا شاهِدَ کُلِّ نَجْوی

ای گواه هر گفتگوی پنهان...

یا مُجیبَ الدَّعَوات

ای اجابت‌کننده دعاها...

زهرا عسگری! 

دخترِ شهیدان (داوود عسگری و حاجیه خانم خالقی)

مادرِ شهیدان (عباس 12 ساله و علی اکبر 10 ساله و نور5 ساله)

خواهرِ شهیدان (علی و حسین)

تو با آن نگاه مرموزت! شبِ قدر سال گذشته چه خواستی از خدا؟ چه بین تو و مُعْطِیَ المَسْئَلات گذشت؟

راستی من تازه عکس پدرت؛ حاج داوود؛ فرمانده سپاه لبنان را دیده‌ام. چقدر چشم و ابروهایت به پدر کشیده است! و چقدر چشم‌های دخترت؛ نور به تو کشیده است. همان طور نافذ! همان طور مرموز!

آقای توکلی دوست خانوادگی‌تان می‌گوید شما هر روز برای شهید شدن صدقه کنار می‌گذاشتید. راستی مگر صدقه را برای رفع بلا کنار نمی‌گذارند؟! فهمیدم! صدقه برای رفع بلایِ مُردن. به قول حضرت آقا تو مرگِ تاجرانه می‌خواستی. خدا به تو داد. به تو همه اعضای خانواده‌ات. چه سودی بردی تو دختر از این معامله!

گفتم حضرت آقا، یادم افتاد تو و همه اعضای خانواده‌ات خیلی باید مرید بوده باشید که تنها یک روز بعد از رفتن مرادتان دوام آوردید!

حالا من مثل دیوانه‌ها که بعد از سوگ، انکار می‌آید سراغشان توی این چند روز بیست بار به هر دو خط تلفن همراهت زنگ زده‌ام و مدام آخرین پستِ کانالت را می‌خوانم. چه قدر عارفانه نوشتی تو دختر!

"همه طرح‌ها بسته به هنر و اخلاصِ هنرمندشان زیباتر می‌شوند، جز زخم. هرچه بیشتر دشمن خدا باشی و هرچه خون‌خوارتر، زخمِِ زیباتری می‌کشی روی تنِ حریفت. همین می‌شود که صورت زخمی جانباز پیجر با همه در هم ریختگی‌اش، زیباست. دستان بدونِ انگشتش در قنوت، خیلی زیباست. دردی که از جهاد در راه خدا بوده و دل شکسته‌ای که می‌دانی در آغوش خداست، زیباست. همین می‌شود که دخترِامیرالمومنین علیه‌السلام می‌گوید ما رایت الا جمیلا"...»

پیکرهای مطهر خانواده شهید سردار حاج داوود عسگری که در محله امام خمینی (ره) شهرک شهید محلاتی به صورت ناجوانمردانه مورد اصابت موشک‌های آمریکایی - صهیونیستی قرار گرفتند به صورت خانوادگی فردا ساعت ۱۳:۳۰ به همراه پیکر فرماندهان شهید از مقابل دانشگاه تهران به سمت معراج شهدا تشییع خواهند شد.

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
نظرات کاربران
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۱۶:۴۴ ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
خوش بسعادتشون
آخرین اخبار