باشگاه خبرنگاران جوان - دونالد ترامپ در ماههای اخیر تلاش کرده است مجموعهای از آتشبسها در غزه، لبنان و تنشهای مرتبط با ایران را به عنوان دستاوردی بزرگ برای سیاست خارجی خود معرفی کند. اما در حالی که کاخ سفید از موفقیت دیپلماسی سخن میگوید، واقعیت میدانی در خاورمیانه روایت دیگری را بازگو میکند؛ روایتی که در آن بمبها همچنان فرود میآیند، حملات متقابل ادامه دارد و شمار قربانیان رو به افزایش است. پرسش اصلی اینجاست که چرا طرحهای صلح ترامپ نتوانستهاند منطقه را به سمت ثبات سوق دهند؟
تناقض میان ادعای صلح و تداوم جنگ
نخستین ضعف سیاست ترامپ در خاورمیانه به شکاف میان ادعا و واقعیت بازمیگردد؛ آتشبس میان اسرائیل و حماس که در اکتبر ۲۰۲۵ با میانجیگری آمریکا اعلام شد، قرار بود به جنگ در غزه پایان دهد. این توافق شامل توقف کامل درگیریها، آزادی گروگانها، افزایش کمکهای انسانی و خروج تدریجی نیروهای اسرائیلی بود.
با این حال، پس از اعلام توافق، حملات هوایی اسرائیل ادامه یافت و صدها فلسطینی جان باختند. در لبنان نیز با وجود اعلام آتشبسهای متعدد، درگیری میان اسرائیل و حزبالله متوقف نشد. حتی خود ترامپ در اظهارنظری بحثبرانگیز اعتراف کرد که آتشبس در خاورمیانه بیشتر به معنای «تیراندازی به شکلی معتدلتر» است تا توقف کامل جنگ. این جمله شاید ناخواسته مهمترین اعتراف درباره ناکامی سیاست آمریکا باشد؛ زیرا نشان میدهد آنچه واشنگتن «آتشبس» مینامد، در عمل چیزی جز «مدیریت سطح خشونت» نیست.
صلحی که بر پایه فشار نظامی بنا شد
دولت ترامپ تلاش کرد خود را میانجی صلح معرفی کند، اما همزمان یکی از بازیگران اصلی تشدید تنشها نیز بود. حملات مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران با هدف ضربه زدن به برنامههای هستهای و موشکی این کشور، نمونهای روشن از این تناقض است. از یک سو واشنگتن خواهان مذاکره و آتشبس بود و از سوی دیگر از ابزار نظامی برای تغییر موازنه قدرت استفاده میکرد. همین مسئله باعث شد بسیاری از بازیگران منطقهای به توافقهای پیشنهادی آمریکا نه به عنوان طرحی برای صلح، بلکه به عنوان بخشی از راهبرد فشار سیاسی و نظامی واشنگتن نگاه کنند.
در غزه نیز طرحهای آمریکا نتوانستند به مسائل بنیادی مانند آینده سیاسی این منطقه، بازسازی خرابیها یا تعیین تکلیف اشغالگری و کنترل سرزمینی پاسخ دهند. در لبنان نیز شرط خروج حزبالله از مناطق جنوبی بدون ارائه تضمینهای متقابل، عملاً شانس موفقیت توافق را کاهش داد. به بیان دیگر، سیاست آمریکا بیش از آنکه بر حل ریشههای بحران متمرکز باشد، بر تحمیل ترتیبات امنیتی مطلوب خود و متحدانش استوار بود.
آتشبسهای شکننده و فقدان افق سیاسی
یکی دیگر از مشکلات اصلی ابتکارهای ترامپ، فقدان یک چشمانداز سیاسی روشن بود. تقریباً تمامی توافقها در مرحله نخست متوقف شدند و هیچکدام به روندی پایدار برای حل اختلافات تبدیل نشدند. اوربان کانینگهام، پژوهشگر مؤسسه سلطنتی خدمات متحد در لندن، در این باره میگوید: «وقتی هیچ پیشرفتی وجود ندارد و هیچ افق سیاسی روشنی دیده نمیشود، حفظ آتشبس بسیار دشوار است؛ زیرا طرفهای درگیر انگیزهای برای پایبندی به آن نخواهند داشت.»
واقعیت این است که نه مسئله غزه حل شده، نه بحران لبنان پایان یافته و نه اختلافات ایران و آمریکا کاهش یافته است. در چنین شرایطی، آتشبسها صرفاً به وقفههایی کوتاه میان دورههای مختلف درگیری تبدیل شدهاند.
شکست یک رویکرد؛ وقتی صلح به ابزار تبلیغاتی تبدیل میشود
شاید مهمترین دلیل ناکامی سیاست ترامپ آن باشد که دولت او آتشبس را نه به عنوان نتیجه یک فرآیند سیاسی جامع، بلکه به عنوان یک دستاورد فوری و قابل نمایش در عرصه رسانهای دنبال میکند. اعلام توافقها پیش از فراهم شدن بسترهای سیاسی و امنیتی لازم، موجب شد این توافقها در برابر نخستین بحرانها آسیبپذیر باشند. از سوی دیگر، ادامه حمایت بیقید و شرط واشنگتن از عملیات نظامی اسرائیل، ادعای بیطرفی آمریکا در نقش میانجی را زیر سؤال برد. همین مسئله باعث شد بسیاری از طرفهای منطقهای نسبت به اهداف واقعی این توافقها تردید داشته باشند.
در نهایت، آنچه امروز در غزه، لبنان و تنشهای مرتبط با ایران مشاهده میشود، نشان میدهد که سیاست «آتشبس بدون حل بحران» نمیتواند صلح پایدار ایجاد کند. تجربه ماههای اخیر ثابت کرده است که توافقهایی که همزمان با ادامه عملیات نظامی، فشارهای سیاسی و اهداف یکجانبه دنبال میشوند، بیشتر به مدیریت موقت جنگ منجر خواهند شد تا پایان آن. به همین دلیل، شکست پروژه صلح ترامپ را باید نه صرفاً شکست چند آتشبس، بلکه شکست رویکردی دانست که تصور میکرد میتوان بدون حل ریشههای سیاسی و امنیتی بحرانهای خاورمیانه، صرفاً با توافقهای مقطعی و فشار نظامی، صلحی پایدار ایجاد کرد.
منبع: قدس آنلاین