بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تعدادی از چهره‌های معروف ایران را به مقصد اروپا و آمریکا ترک کردند تا در آنجا علیه فرهنگ ایرانی- شیعی کشور خویش چنگ بزنند و لجن‌پراکنی کنند.

باشگاه خبرنگاران جوان - در فرهنگ عامه، به‌ویژه در آمریکا - که سال‌ها سیستم برده‌داری در آن رواج داشت - برای اشاره به سیاه‌پوستانی که در ظلم، سرکوب و جنایت سفیدپوستان علیه هم‌نژاد‌ها و هم‌مسلک‌های خود همکاری می‌کردند با اصطلاحات جالبی خطابشان قرار می‌دادند که «عمو تام (توم)» جزء رایج‌ترین این نمونه‌هاست.

این نام از شخصیت اصلی رمان «کلبه عمو تام» نوشته «هریت بیچر استو» گرفته شده است. عمو تام در رمان یک برده مهربان و پیرو مسیحیت است که حاضر نمی‌شود جای دو برده فراری را لو بدهد که همین مسئله باعث جان‌دادنش در زیر شکنجه می‌شود. در دهه‌های بعد با ظهور تئاتر‌های برادوی، اقتباس‌های آزاد سینمایی و همین‌طور مشتعل شدن آتش جنبش حقوق مدنی در دهه ۱۹۶۰ میلادی لفظ عمو تام با قلب معنا مواجه شد تا در ادامه به سیاه‌پوستانی که مقابل جماعت سفیدپوست و سیستم نژادپرست آن همیشه تسلیم و ذلیلند و به‌منظور کسب منافع شخصی برای‌شان چاپلوسی کرده و در سرکوب علیه هم‌نژادان خود نقش دارند مورد استفاده و بهره‌برداری قرار بگیرد. با همین مقدمه «مرجان ساتراپی» - که ۱۴ خرداد در پاریس مرد- را می‌توانیم از تیره و طایفه عمو تام بدانیم.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تعدادی از چهره‌های معروف و حتی کمتر شناخته‌شده که عرصه را برای یکه‌تازی خود تنگ می‌دیدند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و ایران را به مقصد اروپا و آمریکا ترک کردند تا در آنجا علیه فرهنگ ایرانی- شیعی کشور خویش چنگ بزنند و لجن‌پراکنی کنند. در این میان پرویز صیاد و رضا علامه‌زاده با ساخت آثاری نظیر «فرستاده»، «سرحد» و «مهمانان هتل آستوریا» پیش‌قراول آغاز این حرکت‌ها بودند، اما این فیلم‌ها از حداقل‌های فنی و زیبایی‌شناسی که لازمه پذیرفته شدن در جوامع سینمایی غربی است بی‌بهره بودند و نتوانستند حمایت پخش‌کننده‌ها و تولیدکننده‌های کشور‌های میزبان، به‌خصوص ایالات متحده را در هموارکردن مسیر فیلم‌سازی این افراد جلب کنند.

مشکل اصلی فیلم‌هایی مانند فرستاده و سرحد این بود که می‌خواستند با مصرف کلیشه‌ای فیلمنامه‌های سه‌پرده‌ای از جمهوری اسلامی دیو بسازند، اما قدشان به این حرف‌ها نمی‌رسید و در نقض غرضی آشکار، قدرت حکومت تازه‌تأسیس را در نظر مخاطبان اندک خود به اثبات می‌رساندند. پس از پایان جنگ تحمیلی، غرب پروژه دیگری‌سازی از ایران را در سطحی متفاوت اجرا کرد و با فیلم موهن «بدون دخترم هرگز» به مقابله با ما برخاست. در این اثر که بازیگران شناخته‌شده‌ای، چون سالی فیلد و آلفرید مولینا در آن به ایفای نقش می‌پرداختند، از نظر فیلمساز (برایان گیلبرت) هیچ‌تفاوتی میان جامعه و دولت انقلابی وجود نداشت و جملگی آنها افرادی خشونت‌طلب و ناسازگار با دنیای مدرن و اقتضائاتش روایت می‌شدند!

بدون دخترم هرگز فروش قابل‌توجهی نداشت و نتوانست ایرانیان داخل و حتی خارج از کشور را به هدف سرگرمی هم که شده اندکی قلقلک دهد. غرب در حال پیدا کردن راه‌های میانبر برای اثرگذاری بر ادراک مخاطبان هدف ایرانی‌اش درون و بیرون مرز‌ها بود تا در جاده دیگری‌سازی از ما برخلاف گذشته دستش پر از خالی نباشد. در همین اثنا بود که شیرین نشاط‌ها، مرجان ساتراپی‌ها و آذر نفیسی‌ها، مانند ماری که از جعبه معرکه‌گیر‌های خیابانی بیرون می‌آیند و نگاه خیره تماشاچی را به سوژه جلب می‌کنند به کمک آمریکا و غرب آمدند تا دیگری‌سازی را وارد مراحل پیچیده‌اش کنند. قرار بر این بود که فیلمسازان و نویسندگان به‌اصطلاح تحصیل‌کرده و آکادمیک فارسی‌زبان، اذهان را با دو شقه کردن ملت ایران به دو دسته مدرن و مرتجع برای حمله نظامی به کشور آماده کنند. این معامله‌ای برد- برد و پرسود برای هریک از طرفین بود، زیرا کمپانی‌های فیلمسازی آمریکایی و اروپایی با تأمین بودجه و فراهم‌آوردن نیاز‌های مادی این جماعت هم به هدف خویش در ساعت صفر تصمیم‌گیری نزدیک می‌شدند و هم سینماگرانی مثل مرجان ساتراپی را به شهرتی- که لیاقتش را در حالت عادی نداشتند- برسانند.

از این منظر انیمیشن «پرسپولیس»، کتاب «لولیتاخوانی در تهران» و فیلم «زنان بدون مردان» از مرجان ساتراپی، آذر نفیسی و شیرین نشاط با وجود تفاوت در مدیوم حامل نگاهی همبسته و یک‌سویه به مفهوم ایران بودند. خط روایی در این آثار و نوشته‌ها به‌گونه‌ای بود که نویسنده یا فیلمساز با دامن زدن به آنتاگونیسم اجتماعی، مردم را به دو بخش موافق و مخالف تقسیم می‌کرد و تمام خصلت‌ها و ویژگی‌های نیکو را با شیطانی جلوه‌دادن افراد و گروه‌های مذهبی به مخالفان حکومت نسبت می‌داد تا با گروگان درنظرگرفتن طرف خوب ماجرا در فضا و اتمسفری خارج از سالن سینما بیخ گلوی تماشاگر غربی را بگیرد و آنها را به این فکر می‌انداخت که بد نیست برای نجات جان شهروندان دگراندیش ایرانی از دست دولتشان، ساختار سیاسی دولت متبوع خویش در اروپا و آمریکا را تحت‌فشار قرار دهند، به‌طوری که حمله اسرائیل در جنگ دوازده‌روزه به ایران و تحمیل جنگ آمریکایی- صهیونی رمضان به ما در اسفند ۱۴۰۵ را می‌توان حداقل از جنبه نمادین به سال‌ها سرمایه‌گذاری ایالات متحده و متحدانش بر پرورش و تربیت مهره‌هایی همچون ساتراپی و نشاط در دیگری‌سازی از حکومت و بخش مهمی از مردم ایران خلاصه کرد. اما چه شد که ساتراپی پس از ساخت و عرضه فیلم اتوبیوگرافیک پرسپولیس دیگر نتوانست به موفقیتی که در این اثر نصیبش شد، ادامه دهد و حضورش را در جشنواره‌ها و جشن‌های سینمایی تکرار کند؟

از پرسپولیس تا رادیواکتیو؛ از اوج تا سقوط

برای بررسی میزان تأثیر آثار سینمایی و کمیک‌استریپی مرجان ساتراپی روی مخاطبان غربی نیاز نیست به این در و آن در بزنیم و راه دوری را برای پیدا کردن پاسخ طی کنیم. او با دامن زدن به مسئله «شناخت منفی» نسبت به فرهنگ ایران و سنت‌های کهن آن، تماشاگر یا خواننده غربی تشنه به دریافت اطلاعات را سیراب می‌کرد و، چون شیوه کارش چندان نسبتی با زیبایی‌شناسی کهنه و مندرس جماعت لس‌آنجلسی نداشت، حتی برای برخی سینه‌فیل‌های ناآگاه داخلی و آنها که جهان پیرامون‌شان را تنها با توهم فیلم و سینما شکل می‌دادند و کماکان می‌دهند جذاب بود.

پیش از ظهور پدیده ساتراپی ذهنیت مردم و بسیاری از دولتمردان آمریکایی و اروپایی از ایران به ماجرای تسخیر لانه جاسوسی و همین‌طور دفاع مقدس خلاصه می‌شد. ایرانیان از دولتشان گرفته تا مردم کوچه و بازار دشمن آمریکا بودند و از نگاه چشم‌آبی‌ها تفاوتی میان این دو مفهوم وجود نداشت؛ بر همین اساس بود که‌تر و خشک باید با هم سوزانده می‌شدند. ساتراپی، اما با ساخت پرسپولیس این روند خطی، حوصله‌سربر و بدون مخاطب را تغییر داد و مواجهه نمادین ایران و غرب را وارد مرحله جدیدی کرد. روایت حدیث‌نفس‌گونه این فرد در انیمیشن پرسپولیس کاملاً با گفتمان لیبرال- دموکراسی هم‌خوان و هم‌آهنگ بود. او به غرب و در رأس آن آمریکا نشان داد که «نگاه شما به حکومت ایران درست است، اما حالا بیایید با تغییر زاویه دید طور دیگری شهروندان این کشور را قضاوت کنید.»

این مسئله باعث شد سیاست‌های فشار بر ایران، نه‌فقط به‌عنوان یک تقابل ژئوپلیتیک، بلکه در قامت وظیفه‌ای اخلاقی و انسانی توجیه شود. پیروان گفتمان فکری پسااستعماری در نتیجه آشنایی با تفکرات ادوارد سعید معتقد بودند ساتراپی خواسته یا ناخواسته با پرسپولیس به بازتولید برخی رویکرد‌های منفی و تقلیل‌گرایانه در رابطه با ایران و پیچیدگی‌هایش دامن زده و کشور را دقیقاً همان‌گونه که غرب دوست داشت مشاهده‌اش کند بازتاب و بازنمایی کرده است. به بیان دیگر، ساتراپی با انیمیشن پرسپولیس نشان داد ایرانی خوب دقیقاً شبیه اروپایی‌ها فکر می‌کند و به همین دلیل است که حقوقش توسط حکومت مورد شناسایی قرار نمی‌گیرد و از طرف قشر مذهبی و سنتی جامعه مدام محدود می‌شود! این رویه در سال‌های بعد با استخدام طیفی از منتقدان و گروگان‌گیری از تعلقات مادی طبقه متوسط توسط سفارتخانه‌های اروپایی به ساخت آثاری مثل «کیک محبوب من»، «شیطان وجود ندارد»، «منطقه بحرانی» و... منتج شد تا جاده حمله همه‌جانبه نظامی به سرحدات ایران صاف شود. ساتراپی در تنها فیلم مهم و قابل نقدش با حذف پیچیدگی‌های انقلاب و بهادادن به نظریه‌های غربی موجود در مورد زنان ازیک‌طرف وقوع استحاله و دگرگونی عظیم در سال ۱۳۵۷ را به هرج‌ومرج تشبیه کرد و از سوی دیگر برای بازتعریف نقش زن در جامعه ایران به قرائت‌های ماکسیمال از فمینیسم دامن زد تا با تکیه بیش از حد بر یک خودآگاهی مهندسی‌شده موفقیتش در جشنواره کن و جشن سینمایی سزار را در سال ۲۰۰۷ تضمین کند و حتی تا یک‌قدمی کسب اسکار در شاخه بهترین فیلم انیمیشن هم پیش رود.

ساتراپی پس از پرسپولیس فیلم‌های «خورش آلو با مرغ»، «صدا‌ها»، «رادیواکتیو» و... را هم ساخت، اما هیچ‌وقت نتوانست حتی به مرز موفقیت‌های مالی و معنوی این اثر نزدیک شود. ازدست‌رفتن ماده خام در نتیجه فاصله گرفتن از تجربه زیسته در فیلم‌های بعدی، تغییر مدیوم از ساختار متمایز گرافیکی با استفاده از خطوط سیاه‌وسفید، مینیمال و به‌غایت اکسپرسیونیست به اتمسفر سینمای رئال و... شاید دلیل این افت باشد، اما علت تامه فراموشی مخاطب نسبت به پدیده ساتراپی نیست، چون او بعد از ساخت فیلم پرسپولیس- که اسمی با ریشه‌های یونانی و نه ایرانی است- سعی کرد با صدا‌ها و رادیواکتیو وارد جریان اصلی فیلمسازی در غرب شود، اما نمی‌دانست تقدیر چیزی جز این برایش رقم زده است و هرگونه تلاش برای فرار از آن به بحران هویت در سینمای بدنه ختم خواهد شد.

غرب ساتراپی و سینماگران محفلی و گلخانه‌ای مانند او را نه به‌عنوان یک هنرمند، بلکه در جایگاه یک بیانیه‌نویس که گاه با پرسپولیس، گاه با کتاب‌های مصورش در مورد اتفاقات کف خیابان و تمایلش برای تحریم مردم ایران پس از انتخابات سال ۱۳۸۸ شناخته می‌شد، می‌خواستند و جز این هیچ کارویژه دیگری نداشتند.

منبع: فرهیختگان

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار