باشگاه خبرنگاران جوان - از زنی که با سگی در آغوش برای جهادگران لقمه ناهار میگرفت تا سجادههایی که در خانههای متمول پهن شد. محمود مدینهنگاه، مسئول گروه جهادی «نورالرضا» از ۴۰ و اندی روز ایستادگی در کنار مردمی میگوید که اگرچه از نظر فضای فکری با هم متفاوت بودند، اما در میانه بحران، زیر سقفهای لرزان پایتخت، پیوند نابی از همدلی و اعتماد را رقم زدند.
زن با چهرهای که ردّ وحشت بر آن ماسیده بود، سگ کوچکی را به آغوش کشیده بود و خیره به خانهای بود که حالا نیمی از آن به تلی از سنگ و آهن بدل گشته و امنیتِ دیوارهایش فرو ریخته بود.ناگهان، جماعتی با پیراهنهای خاکی و دستهای زمختِ کار از راه رسیدند و بیآنکه بپرسند این خانه متعلق به کیست یا صاحبش چه مرامی دارد، آستین بالا زدند. زن، ابتدا با نگاهی آمیخته به تردید و شاید هراس، به این جوانانِ ریشدار که تفاوتشان با دنیای او از زمین تا آسمان بود، خیره ماند. اما وقتی دید چطور با وسواس، شیشهخوردهها را از مسیر پایش جمع میکنند و با چه حرمتی تکههای شکسته خاطراتش را از زیر آوار بیرون میکشند، آن دیوارِ نامرئیِ فرو ریخت. ساعتی بعد، او نه یک غریبه آسیبدیده، که میزبانی بود که برای آنها لقمههای ناهار میگرفت.این روایت محمود مدینهنگاه و همکارانش در گروه جهادی «نورالرضا»، است که یاد گرفتهاند در میانه جنگ، صلح بسازند و از میان آوارهای سرد، گرمای امید را بیرون بکشند.
*دقیقه سیام؛ وقتی عقربهها از حرکت نمیایستند
در دقایقی که دود انفجار در آسمان محله غلیظ بود و صدای آژیر آمبولانسها و ماشینهای آتشنشانی در گوش شهر زنگ میزد، برای محمود مدینهنگاه و بچههای «نورالرضا»، این ساعتها، زمانِ امتحانِ یک تجربه پانزدهساله بود. پانزده سال دویدن در ریگزارهای سیستان و کپرگاههای جنوب کرمان، حالا آنها را به نقطهای رساند که وقتی زمین زیر پای پایتخت میلرزید، نبض فعالیتشان دقیقتر بزند.محمود مدینه میگوید: «تجربه جنگ ۱۲ روزه، یک کلاس درس بود برای ما. رفقا کاملاً تیمبندی شده بودند. میدانستیم محل آسیب کجاست، میدانستیم چند ساعت بعد باید آنجا باشیم و چه تجهیزاتی لازم داریم. الحمدلله این حرکت جهادی که رهبر شهیدمان رویش تاکید داشتند، برکاتش را همینجا نشان داد. باور کردنی نبود، اما به نیم ساعت نمیرسید که بچهها در محل اصابت بودند.»آنها منتظر دستورالعملهای اداری نمیماندند. در حالی که نیروهای رسمی مشغول اطفای حریق و امداد اولیه بودند، لشکری از پیراهنخاکیها وارد معرکه میشدند تا باری از دوش نیروهای امدادی بردارند. از توزیع آب و غذای گرم میان آتشنشانهای خسته تا ورود به خانههایی که شیشههایشان، خاطرات ساکنان را مجروح کرده بود.
*مرمتِ امنیت؛ هیچ خانهای از قلم نمیافتاد
«تیمها را ۵ نفره تقسیم کردیم. تجهیزاتمان کامل بود؛ وارد هر خانهای که میشدیم، اول آواربرداری میکردیم. شیشهخوردههایی که مثل خنجر در گوشه و کنار خانه پخش شده بود را جمع میکردیم و بعد با همان پلاستیکها، موقتاً سدِ نفوذِ سرما و ناامنی میشدیم. نمیگذاشتیم کار به روز بعد بکشد.»این سرعت عمل، نه یک وظیفه سازمانی، که یک جوشش قلبی بود. «هر جا اصابتی میشد، یک گروه میشد فرمانده محور. مثلاً گروه نورالرضا مستقر میشد و هر گروه جهادی دیگری که از راه میرسید، میدانست باید کجا برود و چه خانهای را اولویت قرار دهد. این همپوشانی، یعنی هیچ خانهای از قلم نمیافتاد.»
*آنجا که مرزها فرو میریزد
شاید زیباترین بخش روایت محمود، نه در آواربرداری، که در کوچهپسکوچههای «زعفرانیه» اتفاق افتاد. جایی که شاید در نگاه نخست، تفاوتهای فرهنگی و ظاهری، دیواری میان آدمها تصور شود. اما اصابتِ درد، همه را همسرنوشت کرده بود.محمود مدینه تعریف میکند: «خانمی بود که سگی در آغوش داشت. از نظر ظاهری شاید هیچ شباهتی به تیپ و فضای فکری ما نداشت. اما وقتی فداکاری بچهها را دید، وقتی دید چطور بدون هیچ چشمداشتی دارند آوار را از زندگیاش خارج میکنند، ورق برگشت. خودش رفت برای بچهها ناهار خرید. با چه عشقی میآمد و تشکر میکرد. یا آن پیرزنی که تنها بود و خانهاش خراب شده بود؛ وقتی دید بچهها وسایل ارزشمندش را با وسواس از زیر خاک بیرون میآورند و جدا میکنند، آرامشی در چشمانش نشست که با هیچ پولی قابل خریدن نبود.»
اینجا، همان نقطهای است که «کار انقلابی» معنا پیدا میکند؛ نه در شعارهای دهانپرکن، که در سجادهای که وسط خانهای پهن میشود که شاید سالها در آن نمازی خوانده نشده بود. «در خانهای بودیم برای کمک؛ موقع نماز شد. صاحبخانه با تعجب نگاهمان میکرد. وقتی دید بچهها همانجا ناهار سادهشان را خوردند و بعد ایستادند به نماز، آمد و گفت من تا حالا چنین صحنهای در خانهام ندیده بودم...» اینها همان پلهایی است که از میان ویرانهها ساخته شد.
*مدارکِ گمشده و پیدا شدنِ «اعتماد»
«در میان آوار برداری مردی بود که مستأصل بود. میگفت هیچچیز برایم مهم نیست، فقط مدارکم زیر این آوار است. بچهها رفتند زیر تلی از خاک و تیرآهن، گشتند و گشتند تا کیف مدارکش را سالم بیرون آوردند. آن آدم شاید از نظر فکری مخالف صددرصد ما بود، اما وقتی دید بچهها چجوری برای وسایل او دل میسوزانند که انگار خانه خودشان است، نگاهش عوض شد. این حضور، این شانه به شانه بودن، تمام آن فشارهای عصبی بعد از انفجار را میشست و میبرد.»محمود مدینه معتقد است که حضور فیزیکی جهادگران، بیش از کمک مالی، «امنیت روانی» صادر میکند. لبخندی که در انتهای کار روی لبهای لرزانِ یک صاحبخانه مینشیند، برای این بچهها حکم پایان مأموریت را دارد؛ مأموریتی که خستگی را در نطفه خفه میکند.
*از پلاستیک موقت تا کارگاه شیشه؛ جهاد ادامه دارد
روایت «نورالرضا» به روزهای حادثه ختم نشد. اکنون هم که جنگ متوقف شده رد پای محمود و رفقایش هنوز در خانههای آسیبدیده پیداست. آنها حالا به فاز «بازسازی» رفتهاند.«دیدیم شهرداری زحمت میکشد اما حجم خرابیها و گستردگی شیشههای شکسته در سطح شهر زیاد است. نشستیم فکر کردیم و یک کارگاه شیشه راه انداختیم. شیشهها را از شهرداری تحویل میگیریم، بچهها خودشان آموزش دیدهاند و حالا خانه به خانه مشغول نصب دائم شیشهها هستند. مخصوصاً برای پیرزنهای تنها یا خانوادههایی که توان مالی ندارند، این کار را با اولویت انجام میدهیم.»آنها خانه به خانه میروند و تا آخرین خشتِ کج، کنار مردم میمانند. برای محمود مدینهنگاه، جنگ تمام نشده است؛ تا وقتی که هنوز جای زخمی بر تنِ خانهای در این شهر باقیست، پوتینهای جهادی او و تیمش گرهخورده باقی خواهد ماند.آنها نه برای دوربینها، که برای آن پیرزنی دویدند که تنها داراییاش دعایی بود که بدرقه راهشان کرد. در تهرانِ پس از اصابت، اگرچه دیوارهای زیادی ترک خورد، اما رگهای غیرت و همدلی، تازه و تپنده شد. این، برکتِ همان مسیری است که پانزده سال پیش از جادههای خاکی سیستان آغاز شد و امروز در قلبِ پایتخت، به گل نشست.
منبع: فارس