وطن، نامی که زیر گوشمان اذان می‌شود و نبضی که در سینه‌هايمان تپش می‌گیرد؛ همان واژه‌ای است که مستان را گِرد پرچم سرافراز ایران جمع می‌کند.

باشگاه خبرنگاران جوان - چند صباحی است ایمان آوردم به آن که حکایت ما ایرانی‌ها، روایت قمارباز نابلدی است که عاشق مادام دل باختن به ذره ذره وطن است.

لابد این هم صادق است که ایرانی‌ بودن مرز ندارد و کوچک و بزرگ نمی‌شناسد، گاه‌گاهی در بی‌بی ۹۸ ساله متبلور می‌شود و دمی دیگر در غنچه‌ای نورسیده.

حتی باور دارم جادوی کلام فردوسی را، کلامی که مصداقی است از جانا سخن از زبان ما می‌گویی؛ وقتی می‌گوید، از ایرانم از شهر آزادگان/ که ایران بهشت است یا بوستان/ همی بوی مشک آید از بوستان.

بی‌بروبرگرد و چشم بسته هم می‌گویم، چهره‌ ما وطن است و صدایمان وطن و قامتمان قامت وطن؛ همان مهر جاودان.

نامی که زیر گوشمان اذان می‌شود و نبضی که در سینه‌هايمان تپش می‌گیرد؛ وطن همان واژه‌ای است که در شعرها «چو ایران نباشد تن من مباد» می‌شود و در نثرها «خانه‌ای که دل در آن آرام می‌گیرد.»

نامی نه به وسعت یک جغرافیا، نه دریا و جنگل و کوه و خاک؛ انگار حسی از جنس «بودن» و شاید عمیق‌تر روی طاقچه دل نجوا می‌شود و ما سراپا گوشمان بدهکار نجوای وطن است.

و حالا چند اپیزود نجوای وطن گوارای وجودتان.

اپیزود اول: عشق کودکانه به وطن

چند و چون سن و سالش را نمی‌دانم، میزانسن دوش و پرچم و سجده بر خاک پاک پاکبازان را اما خوب می‌بينم.

کودکی شاید دو ساله‌ با دستان کوچک و چشمانی که هنوز دنیا را ساده می‌بیند، به پرچمی تکیه کرده و سبز و سرخ و سفیدش را با چشم دل به نظاره نشسته.

نظاره‌گر آغاز دلبستگی به مام وطن شده، دلبستگی که خوش است و چیزی شبیه مهر مادری را بیشتر و فزون‌تر یدک می‌کشد و دل کودک را با خودش می‌برد.

یحتمل این تصویر، روایت دلدادگی در نخستین ثانیه و دقیقه است، داستان هوایی شدن و دل از کف دادن، گویی باید گفت دل به دل وطن دادنت مبارک.

اپیزود دوم: ۹۸ سال دلدادگی به وطن

دست‌هایش چین‌خورده و موج چروک صورتش را آراسته، اما نگاهش هنوز روشن است به افق ایران؛ انگار از روزهایی می‌گوید که وطن برایش نه یک واژه که ایستادگی بوده و معنایش را به جان سپرده و هنوز در ۹۸ سالگی از یاد نبرده.

از یاد نبرده ایرانش رسیدگی می‌خواهد و باید تا جان در بدن دارد زیر بال و پرش را بگیرد؛ از یاد نبرده ایرانش ایستادگی می‌خواهد و هنوز و تا آخرین نفس به پای این عشق دیرینه ولو لاجون می‌نشیند.

وطن برای بی‌بی مثل مادر است، دل نمی‌کند و دست برنمی‌دارد، حتی با نفس‌های به شماره افتاده و زانوهای از رمق بازمانده.

اپیزود سوم: آن مرد زیر باران با پرچم می‌آید

ساعت چهار صبح هم که باشد قصه دلدادگی و مجنون بیات نمی‌شود، از دهن نمی‌افتد و سرد نمی‌شود حتی زیر باران بی‌امان.

این بابا پرچم سه‌رنگ وطنش را زیر باران بغل گرفته و کنجی در خیابان بیتوته کرده، آخر عشقش سرد نمی‌شود و یخ نمی‌کند درست مثل زمانی که مجنون پی لیلی کوی و برزن گز می‌کرد و آتش عشقش زمین و زمان را به زبان آورده بود.

حالا پیرمردی نمی‌دانم چند ساله، نایلونی را سایه‌بان سرش و دستش را زیر بارش رحمت الهی رو به آسمان بالا کرده و از خدا می‌خواهد همین چند جرعه نفس هم از عمرش بگيرد و به عمر لیلای وطن بیفزاید.

این هم یک مدل دلباختگی است، انگار که نباید روش و منش جست بلکه باید در سکوت آن سحرگاه بیت ناتمامش را تمام کرد، بیتی که فقط با «عشق به وطن» تمام می‌شود.

اپیزود چهارم: وقتی باد سفیر دلدادگی پیرزن به پرچم می‌شود

در دوردست‌ها جایی بین حصار کوه و دشت، پیرزن روستایی پرچم به دست نشسته، یا بهتر بگویم پرچم را بر دوش انداخته و هر یک دور پیاله ساعت در باد تکان می‌دهد.

یقینا صدایش بلند است، صدایی که از ایران می‌گوید و وصف جانش؛ بی‌گمان وطن در قامتش نقش بسته و جان گرفته و دنیایی را به تماشا واداشته.

محو تنهایی‌اش نشوید، داستان عشاق در سکوت رقم می‌خورد و دلبری زیر نور مهتاب و در تنهایی جلوه‌ای دیگر دارد.

راستش دیر زمانیست که ایران روی موج دلدادگی تنظیم است، قلب اهالی این دیار به هجی وطن عاشقانه کوک شده و هزار هزار مشتری پروپاقرص دارد و حالا که به زخم جنگ مبتلا شده وصف عشقمان صدچندان است.

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار