باشگاه خبرنگاران جوان - دو هفته هم نمیشد که مغازهاش را باز کرده بود. بعد از سالها شاگردی، بالاخره برای خودش مغازهای دستوپا کرده بود؛ یک پروتئینی کوچک، تازهراهافتاده، با شریکی که رفته بود شهرستان و گفته بود صبر کنیم تا آبها از آسیاب بیفتد. اما مهدی اهل صبر کردن نبود وقتی پای کار و نان حلال در میان باشد. مغازه اجارهای بود، باید اجارهاش را میداد. از آن مهمتر، به مادرش گفته بود: «مشتریها دائم زنگ میزنند و برای خرید شب عیدشان را روی من حساب کردهاند.» اصلاً همین شب عیدهاست که عیار کاسب معلوم میشود؛ همین موقعهاست که مردم میفهمند چه کسی حلالخور و امین است و روی چه کسی میتوانند حساب کنند.
مهدی، پسر خوشاخلاق، سربهزیر و هفتمین و کوچکترین فرزند یک خانواده زحمتکش روستایی بود. از آن پسرهایی که اگر بخواهی خیلی خلاصه دربارهاش چیزی بگویی، باید بگویی: پسر خوبِ خانواده. خوشاخلاق، بیحاشیه، آرام، سرش در زندگی خودش. نه نظامی بود، نه خانوادهاش نظامی بودند، نه در فامیلشان کسی مسلح بود. بیست سال در این کار خاک خورده بود و حالا تازه داشت برای خودش کار میکرد. چند سالی هم از ازدواجش میگذشت و کمتر از دو سال بود که پدر شده بود. میگفتند پسرش آرشا هنوز خیلی از کلمهها را درست به زبان نیاورده، و شاید یکی از کلمههایی که هنوز نگفته بود «بابا» بود.
خانه پدریشان در خیارج در انتهای بلواری بود که عکس شهدای روستا از آنجا شروع میشود. روستای خیارج از آن روستاهای خاص منطقه است؛ همان روستایی که بعد از زلزله بوئینزهرا، مثل بقیه نیامد لب جاده. آن زلزله سال ۴۲ خیلی از آبادیها را چنان ویران کرده بود که تصمیم گرفتند بهجای بازسازیِ همان بافتهای قدیمی، روستاهای تازه را کنار جاده بسازند. اما خیارج از این قاعده بیرون ماند. همانجا ماند، با همان خانهها، دور همان تپه تاریخیِ کهن وسط روستا. برای همین از جاده اصلی ترانزیتی تا خود روستا بیش از یک کیلومتر فاصله است؛ و در همین یک کیلومتر بلواری ساختهاند و عکس شهدای هشت سال دفاع مقدس را زدهاند بین درختها و درختچهها.
روستای ما روستای شهیدپروری است. در آن بلوار، قاب شهدا یکییکی آمدهاند و ایستادهاند تا آدم بداند این خاک فقط خاک مزرعه و خانه و نان نیست؛ خاکِ امتحان هم هست. ابتدای بلوار، بعد از تابلوی «به روستای خیارج خوش آمدید»، اثر معروف «مرغ بسمالله» را زدهاند؛ همان اثری که میرزا محمدعلی خیارجی، خطاط و خوشنویس روستا، بیش از صد سال پیش بسمالله را به شکل مرغ طغرا نقش زده است، پیش از آنکه اصلاً اسم تایپوگرافی و این حرفها به گوش کسی خورده باشد. بعد از آن اثر، عکس شهدا شروع میشود. فکر میکنم ترتیبشان بر اساس تاریخ شهادت است؛ از اولین شهید روستا، ابراهیم آقاعلیخانی، در اوایل سال ۵۹، تا آخر. اواخر بلوار روستا شروع میشود و چند خانهای مجاور بلوار ورودیاند. قبل از اینکه به روستا برسم داشتم فکر میکردم حالا یک قاب جدید هم به انتهای بلوار اضافه میکنند. اما وقتی رسیدم به در منزل پدر شهید ماجرا جالبتر هم شد. جای آخرین قاب، درست افتاده بود روبهروی خانه مختار میرزاحسینی میافتاد؛ پدر مهدی. خانه شهید از اولین خانههای روستاست.
از روز دوشنبه که مجتمع را با سه موشک زدند، دیگر خبری از او نبود. نیروهای امدادی رسیده بودند و میگشتند. خانوادههای نگران دور مجتمع جمع شده بودند و شب و روز همانجا مانده بودند. میگفتند یکی از اهالی محل، خانه خودش را کامل در اختیار این خانوادهها گذاشته بود که بیایند استراحت کنند، بنشینند، سر روی زمین بگذارند، شاید رمقی پیدا کنند. برایشان غذا هم تهیه میکرد. اما مگر غذا از گلوی کسی پایین میرفت؟ مادر یکی از بازماندهها گفته بود: من چطور غذا بخورم وقتی بچهام هنوز افطار نکرده؟ بچهای که زیر خاک مانده بود و دیگر هم قرار نبود افطار کند.
خبر، تکهتکه به روستا میرسید.
اول گفتند در مغازه خودش بوده.
بعد گفتند خودش بوده و دو تا کارگرش.
بعد گفتند آن دو کارگر را پیدا کردهاند.
بعد گفتند شاید اجساد را برده باشند جای دیگری.
بعد باز گفتند هنوز دارند میگردند.
بعدتر خبر آمد که گویا بخشهایی از بدن شهید پیدا شده.
و در نهایت اینکه مهدی آخرین نفری بود که از ویرانههای آن ساختمان پیدا شد. همه را اعلام کرده بودند، اما او با فاصلهای از بقیه پیدا شد؛ انگار خبر شهادتش هم مثل پیکرش، دیرتر از همه میخواست به روستا برسد.
از ته دل دوست داشتم در این مراسم تاریخی روستایمان شرکت کنم. چند روز قبلتر که خبر شهادت آمده بود، من هم رفته بودم روستا به امید اینکه پیکرش پیدا شود و مراسم در خود روستا برگزار شود. خبری نشد و برگشتم شهر. تا برگشتم برادرم پیام داد: «پیکر شهید مهدی میرزاحسینی پیدا شد.» گفتند اول میبرند بوئینزهرا و بعد ساعت دو ظهر فردا میآورندش در بلوار شهدای خیارج.
خودم را رساندم. معمولاً در اینجور مواقع، نمیدانم چرا، هیچوقت بهموقع نمیرسم. اما این بار رسیده بودم. روستای ما آخرین بار در همان ایام دفاع مقدس شهید داده بود. البته روستایی با این همه شهید، همیشه بوی شهادت میدهد، اما سالها بود چنین تشییعی به خود ندیده بود. جمعیت سراسر بلوار را پر کرده بود. روبهروی درِ بزرگ و گاراژیِ خانه پدری. در تشییعهای مرسوم، همیشه چند نفری گوشهای با هم حرف میزنند یا حتی شوخی میکنند، اما اینجا یک بُهتِ جمعی همهجا را گرفته بود. مهدی نظامی نبود، خانوادهاش هم نظامی نبودند، اما حالا برای این کاسب جوان، یک تشییع باصلابتِ نظامی تدارک دیده شده بود.
زنها سمت خانه پدری شهید ایستاده بودند؛ سیاهپوش، مویهدار، در خود شکسته. مردها در دو سوی بلوار ایستاده بودند. نیروهای نظامی هم لابهلای جمعیت دیده میشدند. همه فقط نگاه میکردند. انگار هنوز هیچکس باورش نشده بود که این بار نوبت این خانه است.
چند سال پیش یک شهید مفقودالاثر را آورده بودند و دفن کرده بودند، اما آن هم این حالوهوا را نداشت. این بار فضا فرق میکرد. تابوت شهید را با یک آمبولانس نظامی آوردند. درجهداران عالیرتبه ایستاده بودند. گروه مارش نظامی با سنج و طبل و ترومپت آماده ایستاده بودند. از بلندگو هم صدای مداحی میآمد؛ محمود کریمی میخواند: «از خون جوانان وطن لاله دمیده...» و من با خودم فکر میکردم چه کسی باورش میشود این تصنیف را که روزگاری عارف قزوینی در رثای میرزاده عشقی ساخته بود، روزگاری برای شهید جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران خوانده شود. برای جوانی دیگر، برای جوانی کاسب از کف جامعه.
دشمن کور میزند؛ مردم را میزند، دل مردم را میزند، زندگی مردم را میزند. همین مردمی که شاید تا چندی پیش سختشان بود بعضی شعارها را از ته دل تکرار کنند، حالا دیگر زخمی شده بودند و زخم، زبان خودش را پیدا کرده بود.
دژبان نظامی ایستاد کنار آمبولانس و از مردم خواست کمی فاصله بگیرند تا مراسمی باصلابت برای شهید برگزار شود. تابوت را پایین آوردند. احترام نظامی دادند. همه درجهداران خبردار ایستادند. موسیقی نظامی نواخته شد. بعد دژبان، شمشیر از غلاف بیرون کشید و چند قدم جلوتر از تابوت، با صورتی رو به تیغه، رژه رفت. صحنه باشکوه بود، اما مردم انگار تاب تشریفات را نداشتند. سریع آمدند زیر تابوت. دلشان میخواست خودشان پیکر را روی دست بگیرند.
من فکر کردم تشییع شروع شده، اما ناگهان از بلندگو گفتند: «اول اجازه بدهید تابوت مطهر شهید داخل خانه برود.» سریع دستبهدستش کردند و تابوت رفت داخل خانه. پیش خودم گفتم پس حالا باید معطل شویم؛ لابد وداع آخر طول میکشد. اما شاید ده دقیقه هم نشد که تابوت برگشت. بعداً پرسیدم داخل چه گذشته. گفتند دور تابوت نشستهاند، گریه کردهاند، گلاب پاشیدهاند. حتی حرف این بوده که کاش بازش کنیم و شهید را ببینیم. اما چه چیزی مانده بود که بشود دید؟
تابوت دوباره آمد روی دست جمعیت. همانوقت پدرم را لای جمعیت پیدا کردم. هنوز داشتم سلاموعلیک میکردم که از من فاصله گرفت و رفت سمت پیرمردی که سخت منقلب بود. پدرم پیشانی او را بوسید و اشک امانش نداد. پیرمرد فقط یک دستمالِ اشک در دست داشت. چهرهاش چنان مغموم بود که انگار همه غم بلوار در صورت او جمع شده باشد. مردی هم از بازویش گرفته بود و همراهیاش میکرد. پدرم که برگشت اشکهایش را هولهولکی پاک کرد و آرام گفت: «پدر شهید بود». یادم نمیآید آخرین اشک پدرم را کی دیده بودم.
به چهرهها نگاه میکردم؛ جوانها، پیرمردها، پیرزنها. گویی همه فرزند و برادر از دست دادهاند. این دیگر شبیه یک تشییع عادی نبود که فقط نزدیکان درجهیک بشکنند و بقیه تماشا کنند. این بار همه مبهوت بودند. همه مغموم بودند. خیلی سخت بود بفهمی کدامیک عزادارتر است و کدامیک دورتر. غم، بین همه تقسیم شده بود.
حرکت کردیم سمت قبرستان میرزاحسینیها. در روستای هر طایفهای برای خودش قبرستانی دارد. با اینکه این دومین شهیدِ این طایفه بود، اما در آن بخش، در آن نقطه، در واقع میشد نخستین شهید آن قبرستان. او را در بالاترین نقطه دفن کردند؛ جایی بلند، جایی که انگار به آسمان نزدیک بود.
نمیدانم باقی جاها چنین است یا نه ولی در روستای ما رسم است وقتی پیکر را داخل قبر میگذارند، بستگانش خودشان روی او خاک میریزند. هم از این جهت که میگویند خاک، داغ را سرد میکند، هم از این جهت که نگذارند زحمت مردهشان بر دوش دیگری بماند. یک جور وداع آخر است؛ آخرین خدمت. باید میدیدی که برادرانش چطور این کار را میکردند. برادران شهید و دیگر بستگانش، که بیشترشان کشاورزند یا کشاورززاده، خیلیهایشان هم بنا و اهل ساختناند، با بیل غریبه نیستند، با خاک غریبه نیستند، با زمین بیگانه نیستند. اما این بار خاک، خاکِ مزرعه نبود، خاکِ وداع بود. بیل میزدند و خاک میریختند، تند، پیدرپی، با بغضی که نمیگذاشت آدم راحت نفس بکشد.
در همان لحظهها، روضهخوان، روضه علیاکبر را خواند. همسر جوان شهید را هم با زیر بغل گرفتن آوردند جلو. حال راه رفتن نداشت. درست ندیدم تا کجا جلو رفت، اما همان تصویر کوتاه هم کافی بود تا آدم از درون بشکند. روضه بالا گرفت. خاک بالا گرفت. گریه بالا گرفت. و بعد مداح دیگری پشت بلندگو شعار داد: «مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.»
این بار مردم فقط تکرار نکردند. فریاد زدند. از ته دل. یکصدا. بیتعلل. بیتعارف.
بعید بود در حالتی دیگر، همین مردم اینطور از عمق جان جواب بدهند. این بار دیگر شعار، شعار نبود؛ ترجمه زخم بود. ترجمه خشم بود. ترجمه داغِ خانهای بود که پسرش را از پشت دخل مغازه برده بودند تا در قاب شهدا برگردانند. صدای مردم در قبرستان پیچید و به بلوار شهدا رسید؛ به همان عکسها، به همان قابها، به همان راه یککیلومتری. انگار همه آن سیودو قاب ایستاده بودند و حالا برای قاب تازه جا باز میکردند. روستا سالها بود شهید نداده بود، اما شهیدشناسیاش را از یاد نبرده بود. آن روز خیارج فقط یک پیکر را تشییع نکرد؛ یک کاسب حلالخور را برداشت و با دستهای خودش برد گذاشت در امتداد همان راهی که شهدا سالها پیش باز کرده بودند. اینگونه بود که آخرین قاب بلوار پر شد؛ نه با یک عکس ساده که با نام مردی که تازه داشت زندگیاش را میساخت و ناگهان خودش شد ادامه تاریخِ روستا.
منبع: مهر