ناصر بغدادی، جوان ۱۶ ساله‌ای که یک پایش در مسجد بود و یک پایش در زمین فوتبال، سال دوم دبیرستان را که تمام کرد، کتابها را بست و راهی جبهه شد.

باشگاه خبرنگاران جوان - شهید ناصر بغدادی، در حیات کوتاه خود، سه راه را پیمود: مسجد، زمین فوتبال و جبهه. سه جایی که هر کدام، بخشی از هویت یک نوجوان انقلابی را میساخت. اما ناصر، در نهایت، راه چهارمی را انتخاب کرد که همه‌ی راه‌ها را بی‌معنا کرد: راهِ شهادت.

ناصر بغدادی، جوان ۱۶ ساله ساله‌ای که یک پایش در مسجد محله بود و یک پایش در زمین خاکی فوتبال، سال دوم دبیرستان را که تمام کرد، کتاب‌ها را بست و راهی جنوب شد. سه ماه در خاکریز‌های خوزستان دلاوری کرد، سه ماه در کوه‌های غرب ایستادگی، تا در عملیات مرصاد، با اصابت گلوله مستقیم منافقین به سرش، در روز پنجِ پنجِ ۶۷، به کاروان شهیدانِ اراکی پیوست.

سعید جلایی پژوهشگر دفاع مقدس داستان این نوجوان شهید را اینگونه روایت می‌کند.

ناصر بغدادی، مثل همه جوانان و نوجوانان، عاشق فوتبال بود. روز‌هایی که نه از جنگ خبری بود و نه از بمب و خاکریز، ناصر با توپ پلاستیکی چندلایه، در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله، گل می‌زد و از دروازه کوچک محله، رویای قهرمانی داشت. اما صدایِ رادیو، هر روز، خبر از جبهه می‌داد و ناصر، گوشه زمین فوتبال، نگاهش به آسمان بود؛ جایی که پرنده‌های جنگی، جای بادبادک‌ها را گرفته بودند.

داستان دوران دفاع مقدس روایت مردانی است که از دل همین زمین‌های خاکی، راهی آسمان شدند، مردانی که اگر جنگ نبود، شاید حالا مربی فوتبال بودند، یا معلم ورزش. اما تقدیر، برایشان سنگر‌های دیگری در نظر گرفته بود؛ سنگر‌هایی که در آن، به جای توپ، آرپیجی روی دوش می‌گذاشتند.

ناصر، هفت سالش بود که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. دوران ابتدایی و راهنماییاش، همزمان شد با اوج گیروگرفت جنگ. هر روز، اخبار جبهه، از رادیو پخش می‌شد و چهره‌های مصمم رزمندگان، در محله، رفت‌وآمد داشتند. ناصر، با گوشت و پوستش، حس می‌کرد که این روزها، روز‌های سادهی کودکی نیست.

هم‌کلاسی‌هایش می‌گویند که ناصر، در میانِ بچه‌ها، آرام‌ترین بود. اما وقتی بحث از جبهه می‌شد، چشم‌هایش برق می‌زد. یک‌پایش در مسجد محله بود و یک‌پایش، در زمین فوتبال. اما دلش، جای دیگری می‌تپید: در خاکریز‌های جنوب، جایی که مردان غیور، مشغول ثبت حماسه بودند.

سال دوم دبیرستان را که تمام کرد، ناصر، پشت میزتحریر نشست و به آینده فکر کرد. درس را می‌توانست ادامه بدهد، دانشگاه برود، مهندس یا پزشک شود. اما یک چیز، ذهنش را مشغول کرده بود: «مرز‌های میهن، هنوز به دفاع نیاز دارد.»

تصمیمش را گرفت. کتاب‌ها را بست، مادر را بوسید و خودش را به جبهه‌های ِ جنوب رساند و تبدیل شد به یک رزمنده تمام‌عیار. انگار که سال‌ها بود این اسلحه را می‌شناخت.

سه ماه در جنوب؛ یک آرپیجی و یک اراده پولادین

در جبهه‌های جنوب، ناصر، سه ماه تمام، کنار هم‌رزمانش ایستاد. آرپیجی روی دوشش، سنگین بود، اما اراده‌اش، سنگین‌تر. زیر آتش دشمن، با خونسردی، مواضع بعثی‌ها را هدف می‌گرفت و با هر شلیک، یک سنگر دیگر را به آتش می‌کشید. همراهانش، او را با لقب «آرپیجی باز جوان» صدا می‌کردند.

هم‌رزمانش می‌گویند که ناصر، در میان رزمنده‌ها، به شجاعت و آرامشش معروف بود. هیچ‌وقت ترس به خودش راه نمی‌داد. می‌گفت: «ما که برای‌خدا آمده‌ایم، نباید بترسیم. اینجا، زمین فوتبالِ بزرگ‌تری است؛ دروازه‌اش بهشت است.» و با همین باور، سه ماه پرالتهاب را پشت سر گذاشت.

مدت کوتاهی به اراک برگشت. مادرش، با چشمانی نگران، پسرش را در آغوش کشید و بوسید. اما می‌دانست که ناصر، دوباره خواهد رفت. چند روزی در خانه ماند، با دوستانش فوتبال‌بازی کرد، به مسجد رفت و باخدا خلوت کرد. اما دلش، در جبهه بود؛ جایی که بوی باروت، برایش از عطر بهار، خوشبوتر بود.

اینبار، راهیِ جبهه‌های غرب شد. به اسلام‌آباد غرب، جایی که منافقین کوردل، در کمین انقلاب نشسته بودند. ناصر می‌دانست که اینبار، خطر، بزرگتر از همیشه است. اما می‌دانست که این، شاید آخرین بازی باشد؛ بازی که در آن، نه توپ، که گلوله ردوبدل میشد.

عملیات مرصاد؛ نبردی که تاریخ را عوض کرد

مرداد ۱۳۶۷، روزی که تاریخ اراک، برای همیشه ورق خورد. روزی که رزمندگان ِ اراکی، در عملیات مرصاد، با منافقین، رو‌به‌رو شدند و حماسه‌ای جاودان آفریدند. ناصر بغدادی، در میان همان رزمندگان بود.

در این عملیات رزمندگان درگیر نبرد سختی شدند. منافقین، با تمام توان، پیش میتاختند، اما رزمندگان اسلام، با سلاح ایمان، ایستادگی میکردند. ناصر، در میان درگیری، با اصابت گلوله مستقیم ِ دشمن به سرش، بر زمین افتاد. نه تیری از کمانش بیرون آمد و نه فریادی از گلویش. فقط لبخندی که میگفت: «رسیدم.»

پیکر ناصر، به اراک بازگشت. همکلاسی‌هایش که دیگر نه همسن وسالِ فوتبال، که عزادار رفیقشان بودند، پیکر او را بر دوش گرفتند و تشییع کردند. جوان دیگری به خیلِ شهدا افزوده شد و ثابت کرد ایستادن، به سن و سال نیست، به دل است.

همکلاسی‌های ناصر، آن روز، نه با توپ، که با اشک، به استقبال پیکرش رفتند، ناصر، در زمینِ فوتبال، همیشه توپ را به بهترین شکل پاس میداد. در جنگ، جانش را پاس داد به تاریخ.

عملیات مرصاد؛ حماسه‌ای که با خون ۴۲ شهید رقم خورد

عملیات مرصاد، یکی از غرورآفرین‌ترین ِ عملیات‌های تاریخ دفاعِ مقدس است. عملیاتی که در آن، رزمندگان اراکی، با ایثار و شجاعت بینظیر، مانع از پیشروی منافقین شدند و حماسه‌ای ماندگار آفریدند. اما این حماسه، بهایی داشت: ۴۲ شهید والامقام از دیار اراک.

ناصر بغدادی، یکی از همان ۴۲ شهید بود. جوانی که از دروازه گلِ کوچک، به میدان نبرد بزرگ مرصاد رسید و با شهادتش، ثابت کرد که اراده ایرانی، در برابر هر دشمنی، ایستادگی می‌کند.

از گل کوچک تا گل بزرگ شهادت

ناصر بغدادی، در حیات کوتاه خود، سه راه را پیمود: مسجد، زمین فوتبال و جبهه. سه جایی که هر کدام، بخشی از هویت یک نوجوان انقلابی را میساخت. اما ناصر، در نهایت، راه چهارمی را انتخاب کرد که همه‌ی راه‌ها را بی‌معنا کرد: راهِ شهادت.

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار