باشگاه خبرنگاران جوان - فریادهای ممتد «ایران… ایران…» سکوی استادیوم را پر کرده بود و پرچم مقدس ایران، افراشته و یکهتاز این میدان بود. دقایق نفسگیر آخر رسیده بود. فریاد میزد: «قطع نکنید، ادامه بدید، چیزی نمونده.» سوت پایان بازی را زده بودند و صداها همچنان ادامه داشت. گوشیش را درآورد؛ عکسی را پیدا کرد. به دوستش گفت: «با گوشیت از این عکس بگیر.» و ثبت شد. از روی سکو خیره ماندهبودم به تصویر آقا. بازی تمام شده بود؛ اما انگار تازه روایت دیگری آغاز میشد. این عکس با هر قابی که آن روز از استادیوم ثبت شده بود فرق داشت. انگار تصویر آقا از کنج دیوار دلش ناگهان لیز خورد و در تصویری ثبت شد؛ تا برای او و برای ما، اختصاصی بماند. برای ما، یتیمان پدر، دور از مام وطن…
این قاب ناگهانی، سهم ما بود؛ حسرتبهدلهای میدان و خیابان. ما، داغپدردیدههای جگرسوخته، عزاداران جامانده از مجلس عزا. تا شاید مرهمی باشد بر آه دلمان؛ که دریغا، فرمانی از یکی از کوچهپسکوچههای همین دیار، ما را بیپدر کرد. ما که شانهای برای گریستن، حتی جای امنی برای سوگواری آقایمان نیافتیم. جایی که عکسش را روبهروی چشمان اشکبارمان بگذاریم و از ته دل فریاد کنیم: «یا برگرد… یا آن دل را برگردان…» ما که اگر کنجی از مرکزی هم جمع شویم، نانجیبانِ پرغضب، هلهلهکنان برای آزار سرازیر میشوند تا دیگر جرأت نکنیم حتی اسمش را بیاوریم.
ما که بعد از آن صبح، هر روز با چشمانی سرخ و بغضی فروخورده، ناگزیر راهی کار و روزمرگی شدیم و در دل، صدایش را روی تکرار گذاشتیم: «آرام باشید…» تا شاید پناهی باشد برای روزهای بیقراری و دوری. آقاجان… به میدان و خیابان نرسیدیم. حالا حتی به وداعتان هم نرسیدیم. شانههایمان برای بدرقهتان راهی به داخل مرزهای ایران نیافت. اما برای ایران، خودمان را تا سکوی ورزشگاه رساندیم؛ ما، مثنی و فراداهای ساکن خاک بیباوری و بیریشگی، برای پرچم ایران، تا ابد برخواهیم خاست.
سفرت به سلامت…ما را از این دورها در آغوش بگیر. إنا علی العهد
منبع: فرهیختگان