رواق کشوردوست در ماه‌های اخیر به مأمنی برای دلتنگان تبدیل شده بود؛ جایی که مردم می‌آمدند تا در سایه یک اندوه مشترک، قرار دل خود را پیدا کنند.

باشگاه خبرنگاران جوان - نخستین مرتبه‌ای که تکه‌تکه‌هایم از تصاویر بودن آقا را به هم بند زدم و قدم‌هایم را مجاب کردم که به سمت کشوردوست راهی شوند؛ روز تولدشان بود. گمان می‌کردم بعد از آقا حتی گذری هم دلِ رفتن نداشته باشم. اما پس از آن روز، کشوردوست تبدیل به مسیر پرتکرارِ گاه‌وبیگاهم شد. بعدتر که در این رفت‌وآمدها چهره‌های آشنا می‌دیدم، متوجه شدم که این حکایت مشترکِ روزگارِ بسیاری از ماست. مایی که از نهم اسفند نورمان را در حوالی این خیابان گم کردیم. شخصی هم که گمشده‌ای داشته باشد، مدام به آخرین نقطه دیدارش بازمی‌گردد؛ به امید دیداری دوباره، به قصد مرور خاطرات و به خیال تسکین دلتنگیِ غمِ بی‌وداعش.

بتن‌ها ورق‌ورق دل‌نوشته به دوش می‌کشیدند و دیوارها ایستاده دلتنگی‌ها را فریاد می‌زدند. کم‌کم بتن‌ها عقب کشیدند و حسینیه‌ی کوچکی برپا شد، عکس آقا بالا رفت و جمله «من تک‌تک مردم را دوست می‌دارم و دعا می‌کنم» پیش چشم‌ها نوشته شد و طنین صدایش دوباره در گوشِ خیابان چرخید و به جمهوری و جمهورش جان بخشید. زیلوهای آبی‌رنگ پهن شدند، خادمی چفیه آورد و تصویر نورچشمِ آقا، نورِ رواق شد.

آقایی که سال‌ها روضه‌دار بود، این بار هم میزبان روضه‌های هرشبهِ کشوردوست شد. به امرِ خودش، اشک‌های دلتنگی‌مان سهم روضه‌های ابی‌عبدالله شدند.

کشوردوست، گذشته از هویت ملی‌اش به‌عنوان نزدیک‌ترین محل به مقتل آقای شهید، هویت دلی داشت. گوشه‌گوشه این خیابان میزبان قصه‌ای مجزا از ارتباطِ منحصربه‌فرد مردم با آقا بود. انگار که هر کدام نقش اصلی فصلی از کتابی مفصل باشند. و راوی حکایتِ مسیری که دوست‌داشتن آقا در وجودشان طی کرده بود. مسیرها شبیه نبودند اما مقصد چرا. اگر چند دقیقه‌ای پای صحبت‌هایشان می‌نشستی، برایت می‌گفتند. چراکه زیر سقف آسمانِ کشوردوست، مفهوم غریبگی به واسطه غمی مشترک کمرنگ شده و همه «ما» شده بودند.

«ما» مثل خانمی که پس از سال‌ها از برلین آمده بود. مرد عراقی‌ای که آقا را «بابا خامنه‌ای» خطاب می‌کرد و برایش به زبان عربی مرثیه می‌خواند. پسر نوجوان سُنی که از سلماس خودش را رسانده بود و مسیر هرروزه‌اش شده بود همین خیابان. خانواده‌های شهدای میناب که از تهران، این کوچه را برای تسلا انتخاب کرده بودند. خانم امدادگری که تنها فرصت حضورش، هنگامه اذان صبح بود و دو رکعتی‌هایش سهم هرروزه رواق شده بود. همسایه دیرین آقا، که هر شب با صندلی‌اش می‌آمد و گوشه روضه می‌نشست و وقتی نام آقا را می‌شنید، اشک می‌دوید پیش چشم‌هایش. دختربچه‌هایی که به ذوقِ کمک‌کردن در رواق می‌آمدند. خانمی که از مشهد آمده بود تا قبل از سفر آقا به شهرش، از او حلالیت بطلبد. و دختری که برای آقا نوشت: «به خاطر دوست داشتنت تمام اطرافیانم طردم کرده‌اند.»

نمی‌دانم، شاید حسرت و شرمندگیِ شعارهای ناکامِ چندین‌ساله «جانم فدای رهبر» روی دوش‌ها سنگینی می‌کردند و همه را به تکاپو انداخته بودند که هر چه شد، رواق پابرجا بماند. برای مردم، برای دل‌هایشان، برای همان سرزدن‌های از سر دلتنگی، هم‌صدایی‌های یکدستشان و مشت‌هایی که هم‌ردیف هم علیه یک دشمن گره می‌شدند.

مرور که می‌کنم، انگار آقا باز هم همه ما را کنار هم جمع کرده و کشوردوست قرارِ دل‌های بی‌قرار شده بود! تا این اواخر که سفیدپوش‌ها، سیاهش کردند.

از چند روز پیش که تصویر ‌همیشگی‌اش به‌هم ریخته و خبر تعطیلی‌اش آمده، گویی باز هم میان خیابان‌های این شهر غریب شدیم و قرارگاهمان را از دست دادیم!

منبع: مهر

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha