باشگاه خبرنگاران جوان- از شبهای آغاز تجمعات شبانه، نه فقط جمعیت مردم، که تعداد موکبهای فلکهٔ دوم فردیس هم چند برابر شده. برنامهها سازمان و نظم بیشتری گرفته و حسابی جا افتاده است.
گروهی در میدان میمانند و گروهی دیگر به سمت بالا یا پایین فردیس دسته راه میاندازند و دوباره به جمعیت میدان ملحق میشوند. دسته که برمیگردد، وسط فلکه را خالی میکنند برای برگزاری برنامهٔ کودکان. این برنامهٔ هر شب تجمعات فردیس کرج است.
اینجا قبل از توقف موقت جنگ، شبها و روزهای پرحادثهای را از سر گذرانده. این را از عکس چندین شهید که دور تا دور میدان نصب شده میفهمم.
دو تایشان دوستان برادرم بودهاند که در حملهٔ تروریستهای آمریکایی صهیونی به مرکز خیریهای در فردیس شهید شدهاند؛ مابقی هم شهدای امنیت و پاسدار. روحشان شاد...
یکی از موکبها نظرم را جلب میکند؛ موکب «دختران جهادی ۳۱۵». مسئولانش همه دخترهای نوجوانند. دو خانمتر و فرز هم که احتمالاً از مادران همان دخترها هستند، با وسواس و سرعت، لقمههایی را میپیچند و به دست مردم میدهند.
مسئولش میگوید «موکب و هیئت ما کاملاً دخترانه است، از ۱۳ تا ۱۸ سال! و البته کاملاً مردمی، بدون ریالی کمک سازمانی و دولتی.»
این دختران، از همان شب اول تجمعات، قدم در میدان خیابان گذاشتهاند و هر شب ۲ هزار غذا به مردم تجمعکننده دادهاند. میگوید «میخواستیم برای تشکر از مردمی که هر شب به خیابان میآیند کاری کنیم؛ این کار از دستمان برمیآمد. ولی مردم لطف زیادی دارند و هر شب علاوه بر کمکهای مالی به موکب، کلی پیام تشکر و قدردانی از آنها دریافت میکنیم.»
البته فعالیتشان فقط به موکب و هیئت محدود نمیشود. ۱۱۰ خانوادهٔ نیازمند را هم تحت پوشش دارند و کارهای فرهنگی هم انجام میدهند.
از اسم موکب میپرسم. میگوید «هیئت ما متوسل به حضرت رقیه سلامالله است و ۳۱۵ ابجد اسم ایشان است.»
بچهها را میبرم وسط فلکه تا سرشان با برنامهٔ «عموی روحانی» گرم شود. با شوخیهای عمو با بچهها، مرتب صدای قهقههشان بلند میشود.
بچهها پایین سکو ایستادهاند و بالا و پایین میپرند. پسری نوجوانی، اما سرسنگین البته با لبخند کنار ایستاده و یک سامانهٔ پرتابگر (لانچر) را با دو موشک روی سرش نگه داشته! روی موشکها نوشته «انتقام خون رهبر شهید». هر که میبیند تحسینش میکند.
میگویم «آفرین! چقدر دقیق ساختیش. مهندسی ها!» میگوید «فقط ۱۲ ساعت روش وقت گذاشتم!»
علاقهٔ کودکان و نوجوانان ایرانی به ساخت موشک و پرتابگر، احتمالاً یعنی موج جدیدی از مهندسان هوافضا و مکانیک و برق و... در راه است!
مراقبت از دوقلوها را به مادرم میسپارم و میروم کنار خیابان. عدهٔ زیادی مشغول پرچم گرداندن و شعار دادن هستند. پرچم بزرگم را که چوب ندارد، با دو دست باز میکنم و کاملاً بالا میآورم تا صورتم را بپوشاند. خانم سمت راستی گوشهٔ پرچمم را میگیرد تا به زمین نخورد و با دست دیگر، پرچم خودش را میگرداند.
خانم سمت راستی که موهایش از زیر روسری کوچکش بیرون ریخته، در سکوت، پرچم بزرگش را تکان میدهد. میپرسم «شما هر شب اینجا پرچم میچرخونید؟» میگوید «بعضی شبها اینجا، بعضی شبها سهراه حافظیه یا فلکهٔ چهارم.»
شعارها را تکرار نمیکند؛ اما خوشبرخورد است. در همان شلوغی شروع میکنیم به گپ زدن. میگوید «بعضیها که از کار ما خوششان نمیآید دهانشان را برایمان کج میکنند، یا به نشانهٔ تأسف سرشان را تکان میدهند. اما اکثراً موقع رد شدن با “اللهاکبر” و “ماشاءالله” همراهی میکنند.»
ناگهان حرکت ماشینها سریع میشود. جو کمی ملتهب به نظر میرسد. دو جوان دستفروش که پرچم میفروشند، از پایین خیابان خودشان را به میدان رساندهاند و به ماشینها میگویند سریعتر حرکت کنند و بروند.
کنجکاو میشوم. انگار دارند راه را برای ماشین دیگری باز میکنند. حدسم میرود به سمت حضور یک شخصیت مهم. اما همان لحظه پراید زهوار در رفتهای که چراغ داخلش روشن است، با سرعت میرسد و داخل خیابان درمانگاه میپیچد. زن بیحال یا از هوش رفتهای روی صندلی کنار رانندهست.
زن دیگری از کنار خیابان با پرچمش به دنبال پراید میدود سمت درمانگاه؛ «شاید کمک بخوان!»
فضا که عادی میشود، خانم سمت چپیام ادامه میدهد «یکی از فامیلهامون وقتی فهمید شبها میام اینجا، تهدیدم کرد که عکسهای عروسیم رو پخش میکنه. خب توی عروسیم که حجاب نداشتم. لباسم هم خیلی پوشیده نبود. بهش گفتم هر کاری میخوای بکن. پارتی که نبودم! عروسیم بوده.»
میگویم «جرأت نمیکنه پخش کنه! راحت میتونی پیگیری قانونی کنی.» تأیید میکند و میگوید «ببین به چه چیزایی دارن متوسل میشن که مردم رو از خیابون بیرون کنن!»
راست میگوید. هرچقدر قیافهٔ اراذل شبکههای فارسیزبان و موافقانشان به سگ تیپاخورده که حرصش بیشتر شده شبیهتر میشود، این مردم مصممتر میشوند به ماندن در خیابان و به زمین مالیدن پوزهٔ آنها...
منبع: فارس