روزهایی که گروهک‌های ضدانقلاب در مناطق مرزی، امنیت منطقه را به چالش کشیده بودند فرمانده تیپ قمر بنی‌هاشم(ع) تصمیمی گرفت که همرزمانش نیز آن را باورنکردنی می‌دانستند.

باشگاه خبرنگاران جوان - «هنوز هم نمی‌دانم آن روز با آن سن کم، آن خونسردی را از کجا آورده بود، من؟! داشتم از ترس جون می‌دادم، اما اون با آرامشی عجیب فقط گفت: «یا برمی‌گردم، یا نمی‌گردم. اما اون‌ها عقب می‌کشن. مطمئنم؟!» این جمله را یکی از همرزمان شهید غلامرضا سلیمانی سال‌ها پس از آن مأموریت روایت می‌کند.

مأموریتی که در روز‌های پرالتهاب نخستین سال‌های انقلاب اسلامی و همزمان با ناامنی‌های غرب کشور رقم خورد؛ روز‌هایی که گروهک‌های ضدانقلاب با استقرار در ارتفاعات و مناطق مرزی، امنیت منطقه را به چالش کشیده بودند و هر عملیات، بدون شناسایی دقیق مواضع دشمن، می‌توانست با تلفات سنگینی همراه شود.

در چنین شرایطی، فرمانده ۲۶ ساله تیپ قمر بنی‌هاشم (ع) تصمیمی گرفت که حتی نزدیک‌ترین همرزمانش نیز آن را باورنکردنی می‌دانستند...

او لباس کردی بر تن کرد، تنها یک کلت کمری با خود برداشت، نگاه هم‌رزمان، التماس گونه و پر از تردید است، اما رزمنده ۲۶ ساله تنها لبخندی کوتاه می‌زند و بدون هیچ کلمه‌ای، از سنگر خارج و برای انجام مأموریت شناسایی، راهی مقر گروهک شد.

مأموریتی که به گفته همرزمان و بر اساس روایت‌هایی که امروز با همکاری خانواده، برادر و دختران شهید با دیدار او با عبدالله اوجالان، سرکرده گروهک، ادامه یافت و با بازگشت فرمانده جوان و ترسیم دقیق کالک منطقه، مسیر طراحی عملیات را تغییر داد.

راوی این خاطره می‌گوید آن روز هیچ‌کس تصور نمی‌کرد فرمانده جوان تصمیمش را عملی کند. همه گمان می‌کردند پس از بررسی شرایط، مأموریت را به یکی از نیرو‌های شناسایی واگذار خواهد کرد، اما وقتی لباس کردی را پوشید و کلت کمری را زیر شال خود پنهان ساخت، دیگر تردیدی باقی نماند که خودش راهی این مأموریت خواهد شد.

مأموریت او تنها به دیدار با اوجالان محدود نبود!

او می‌گوید: «هرچه اصرار کردیم منصرف شود، قبول نکرد. فقط گفت این کار را باید خودم انجام بدهم. بعد هم از سنگر بیرون رفت. تا مدت‌ها فقط نگاهش می‌کردیم که در میان مه آرام‌آرام از دید ما دور شد. آن لحظه هیچ‌کس نمی‌دانست دوباره او را خواهیم دید یا نه.»

به گفته همرزم شهید، نزدیک شدن به مقر گروهک، کاری نبود که هر نیرویی بتواند انجام دهد. مسیر‌های منتهی به اردوگاه زیر نظر افراد مسلح قرار داشت و کوچک‌ترین اشتباه، می‌توانست مأموریت را با شکست روبه‌رو کند. با این حال، سردار سلیمانی با آرامش کامل خود را به مقر رساند.

او پس از ورود به مقر، موفق شد با عبدالله اوجالان دیدار کند. اما مأموریت او تنها به این دیدار محدود نبود. فرمانده جوان از لحظه ورود، همه چیز را با دقت زیر نظر داشت؛ محل استقرار نیروها، تعداد نفرات، چادر‌های فرماندهی، انبار مهمات، خودرو‌های مستقر، مسیر‌های ورود و خروج و موقعیت‌های سوق‌الجیشی اردوگاه را در ذهن خود ثبت می‌کرد؛ بی‌آنکه یادداشتی همراه داشته باشد یا رفتاری از خود نشان دهد که حساسیت افراد حاضر در اردوگاه را برانگیزد.

راوی می‌گوید: «حاجی حافظه عجیبی داشت. وقتی برگشت، انگار نقشه اردوگاه را از قبل حفظ کرده بود. همه چیز را به خاطر داشت؛ از محل نگهبانی‌ها گرفته تا مسیر تردد خودرو‌ها و محل استقرار نیروها.»

تمام آنچه را دیده بود، با دقت روی نقشه ترسیم کرد

بازگشت او، پایان مأموریت نبود. به محض رسیدن به مقر نیرو‌های خودی، از همرزمانش خواست کالک منطقه را بیاورند. سپس تمام آنچه را دیده بود، با دقت روی نقشه ترسیم کرد. محل استقرار نفرات، سنگرها، انبار مهمات، خودرو‌ها و راه‌های دسترسی، یکی پس از دیگری روی کالک نقش بست و اطلاعات به دست آمده، در اختیار فرماندهان عملیات قرار گرفت.

راوی ادامه می‌دهد: «وقتی نیرو‌های خودی برای اجرای عملیات به منطقه رفتند، با صحنه‌ای غیرمنتظره روبه‌رو شدند. افراد گروهک، پیش از رسیدن نیرو‌های ما، مقر را تخلیه کرده و منطقه را ترک کرده بودند. آنها دیگر در آنجا نبودند.»

سال‌ها از آن صبح مه‌آلود گذشته است، اما هنوز هم همرزمان شهید غلامرضا سلیمانی، او را با همان تصویر به یاد می‌آورند؛ فرمانده ۲۶ ساله‌ای که لباس کردی بر تن کرد، کلت کمری را زیر شال پنهان ساخت و بی‌آنکه از سرنوشت خود مطمئن باشد، راهی دل دشمن شد.

تنها جمله‌ای که پیش از رفتن بر زبان آورد، هنوز در ذهن آنان مانده است: «یا برمی‌گردم یا برنمی‌گردم؛ اما مطمئنم آنها عقب می‌کشند.»

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha