باشگاه خبرنگاران جوان - حجت الاسلام علی فضلی، مدیر گروه عرفان و معنویت پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی: فرض کنید دو تن در کره زمین یکی با بمب صهیونی و دیگری با بمب اسلامی کشته شدند. بعد آن دو تن را به کره مریخ بردند و مردم جهان را فراخواندند که آزادند، در خاکسپاری آن دو شرکت کنند. فقط باید انتخاب کنند در منطقه شرقی دور تابوت اولی و منطقه غربی دور تابوت دومی گرد هم آیند و احترام بگذارند، به نظر شما کدام طیف از مردم، با چه بینش و منش و کشش و کنش در این دو منطقه گرد هم میآیند؟
هر کدام از از علوم انسانی مانند علوم جامعه شناختی، روان شناختی، سیاسی، حقوقی، مدیریتی، اقتصادی، فلسفی، کلامی به حتم برای آن پاسخی دارند و البته جای توجه دارند، اما عرفان اسلامی چه پاسخی دارد؟
عرفان نیز میتواند مسأله را با نگاه هستی شناختی یا غایت شناختی یا جهان شناختی پی بگیرد و پاسخی درخور دهد، اما من میخواهم نگاه را روی خود انسان و با رویکرد انسان شناختی متمرکز کنم و ببینم انسانیت عرفان گرایانانه چه پاسخی دارد؟ در درون انسان چه میگذرد که در یکی از این دو منطقه گرایش پیدا میکند و سفر میکند؟ در حقیقت پاسخ عرفان سلوکی ناظر به تحول باطنی انسان در مواجهه با تاریخ است. انسان در مواجهه با دو تابوت، درگیر یک «جنگ هویتی درونی» میشود که نه فقط از سر شناخت، که از سر «همسنخی وجودی» است.
در انسان شناسی سلوکی و عرفانی، انسان دارای دو ناحیه عقل و جهل است که اولی به جنبه وجود روحانی که مستقیما متصل به وجود خداست تعلق دارد و دومی به جنبه وجود نفسانی که متصل به بدن است، تعلق دارد.
عقل در ناحیه روحانی دارای انبوهی از خواستههای انسانی و شوقهای آسمانی و ملکوتی و الهی است، ولی جهل در ناحیه نفسانی در خود انبوهی از خواهشهای حیوانی و هواهای نفسانی و شیطانی دارد. اولی انسان را به پرهیزگاری، دنیاگریزی، طهارت، حقانیت، عدالت، رحیمیت، فضیلت، معنویت، حمایت از نیازمندان و ضعیفان فرا میخواند و دومی انسان را به ستم، دنیاپرستی، مقام پرستی، شهوت پرستی، نجاست، رذیلت، تجاوز، خونریزی، سیلی بر نیازمندان و ضعیفان فرا میخواند.
اکنون برویم روی پاسخ، کدام ناحیه از دورن انسان به منطقه شرقی و غربی گرایش و مناسبت دارد، عقل یا جهل؟ روحانیت یا نفسانیت؟ انسانیت یا حیوانیت؟
آنان که به منطقه شرقی گرایش دارند و به آنجا سفر میکنند، با عقلانیت و انسانیت زیست کرده و میکنند و از آن دو حمایت میکنند. علت گرایش آنان به شرق، نه فقط «درستی عقیدتی آن تابوت»، که «تطابق آن تابوت با ساختار الگویِ وجودی خودشان» است
آنان که به منطقه غربی گرایش دارند و به آن منطقه سفر میکنند، با نفسانیت و حیوانیت زندگی کرده و میکنند و دل مرده آن هستند.
در انسان شناسی سلوکی، عقل و جهل، دو «مقامِ اقامتِ قلب» هستند، نه دو نیرویِ انتزاعی. کسی که به شرق میرود، عقل او به مقام «عقل منیر» رسیده که کارش «تشخیص بویِ حقیقت از ضلالت است. این عقل، به اراده و نفس فرمان میدهد و اراده و نفس نیز «تسلیم بوی آسمانی تابوت شهید» میشود. حرکت او، حرکت انسانی است که روحش با حقانیت و فضیلت همخانواده شده است.
کسی که به غرب میرود، عقل او در خدمت «نفسِ اَمّاره» است؛ نفس او تعفن قدرت را با قدرتِ تعفن در هم آمیخته است. تعفن تفرعن را با تعفن شهوت در هم آمیخته است. نفس نیز «تسلیم بوی پست تابوت نانجیب» میشود. حرکت او، حرکت انسانی است که نفسش با ظلم و رذیلت همخانواده شده است؛ بنابراین در انسان شناسی سلوکی، انسان یک «موجود انتخابگر صرف» نیست؛ او «مجمَعِ بینشها، منشها و کششهای قلبی» است.
امروز، منطقه شرقی جهان، تابوت کسی را دارد که «تصویر وجدان بیدار انسان» را حمل میکند؛ نه به خاطر اسمش، بلکه به خاطر رفتاری که از او در حافظه تاریخ مانده است. کسانی که به آنجا میروند، در واقع دارند از «خودِ خفته خویش» دل میکنند تا به «خودِ بیدار» ملحق شوند. اما کسانی که به غرب میروند، دارند از «خودِ بالنده» میگریزند، چون بالندگی یعنی قبولِ مسؤولیتِ رنجِ دیگران، و آنها این بار را تحمل نمیکنند، بلکه خبیثانه بار بر روی دوش دیگران نهاده و به بردکی میکشانند، بلکه آنان را به سود خویش به مسلخ میکشند.
پاسخ عرفان سلوکی به «سمت درست تاریخ» این است:
تاریخ، سویهای ندارد؛ اما «قلب انسان» سویه دارد. هر کس به سمتِ تابوتی میرود که «خاطراتِ قلبِ خودش» را در آن بازمییابد. مقیاس داوری، «مرگ جغرافیایی» نیست؛ مقیاس، «زندگی درونی ما با آن پیکر بیجان» است. اگر در مواجهه با آن تابوت، احساس کردی «باید بمیری تا او زنده شود»، تو در منطقه شرق هستی؛ و اگر احساس کردی «باید او بمیرد تا تو زنده بمانی»، تو در منطقه غربی وجود خودت اسیری.
با توجه به این مقدمه، اکنون، در این لحظه تاریخی، ببینیم به کدام سمت تاریخ گرایش داریم؟
یک طرف بدن مطهر رهبر شهید ایران، حضرت آیت الله حاج سید علی خامنهای در منطقه شرقی جهان قرار دارد. زیرا در پی اقامه حق، عدالت، رحیمیت، فضیلت و حمایت از نیازمندان و از تبار جزیزه سبز بوده است. بوی خدا و آسمان و ملکوت میدهد.
طرف دیگر نیز بدن نجس ترامپ یا نتانیاهو در منطقه غربی است. زیرا زورگو و ستمکار و دزدی و از تبار جزیزه پست بودهاند. بوی تعفن و شیطنت و خباثت میدهد.
سالک شرقی، هنگامِ نگاه به تابوتِ شهید، «نشانهای از خویشتنِ ممکنِ خود» میبیند. او درمییابد که آن پیکر، تجسمِ «آخرین حدِّ انسانیت» است؛ یعنی انسانی که از خود گذشت تا دیگری بماند. بینشِ او، بینشِ «تشخیصِ مثالِ اعلای انسانی» است. اما سالک غربی، هنگام نگاه به تابوت ظالم، «انعکاس نهفته و خواسته و ترسهای خود» را میبیند. او در آن پیکر، قدرتِ سرکوبگرِ تاریخ را میبیند و برایش بینشِ «بقا با همراهیِ قدرتمند» شکل میگیرد و دست به ستم و تجاوز میزند و خون همنوعان خود را برای بقای خود میریزد.
منش شرقی، «خوی رهاکردنِ خود به سود دیگری» است. این منش، ریشه در تجربههای زیسته سالک دارد؛ او بارها در زندگی، «لذّتِ بخشیدن» را بر «لذّتِ ستاندن» ترجیح داده است. پس وقتی تابوتِ شهید را میبیند، منشِ او فریاد میزند: «این مال من است! این منم». اما منشِ غربی، «خویِ چنگ زدن به قدرتی که مرا نمیبلعد». این فرد، در تمام عمر، «امنیت» را در «همراهی با چیرهگان» یافته است. پس تابوت ظالم برایش، «نماد بقا» ست.
کشش شرقی، سالک، پیش از هر اندیشهای، «انقباضِ قلب» را هنگامِ نگاه به تابوتِ شهید حس میکند (چیزی شبیه اشک بیمقدمه). این انقباض، نشانهی «پژواک روح او با روح آن شهید» است. این کشش، از جنس «شوق ملکوتی» نیست؛ از جنسِ «رنج همزادِ انسانی» است که در ضمیر ناخودآگاه او نقش بسته است. اما کشش غربی، سالک، هنگام نگاه به تابوت ظالم، «انبساط کاذب» حس میکند (حسی شبیهِ قدرتگیری). این انبساط، او را فریب میدهد که «این مسیر درست است»، درحالیکه این کشش، چیزی جز «شوق نفس اَمّاره به تکرار الگوی غالب متعفن» نیست.
کنش شرقی، حرکت به سوی شرق، یک «حرکتِ جسمانی» ست که همزمان با «حرکتِ درونی» رخ میدهد؛ یعنی قدم برداشتن به شرق، عینِ «قدم برداشتن بهسویِ خودِ برترِ خویشتن» است. این کنش، برای سالک «عبور از نفس» معنا دارد. با عدالت و حقانیت همراه میشود و به سوی فضلیت میرود و اهل مقاومت در برابر ستمها و تجاوزها میشود. اما کنشِ غربی، حرکت به سوی غرب، «حرکتی است که در آن، بدن و نفس و از روح پیشی گرفته»؛ فرد بیآن که با قلبش همراهی کند، اراده و پاهایش را به سمتِ جایی میبرد که «ستمگران و پستان میروند»؛ بنابراین در این لحظه تاریخی: بینشِ شرقی، «رهبر شهید آیت الله سید علی خامنهای» فقط یک شخص نیست؛ او «مصداقِ کاملِ نفیِ نفس» در تاریخِ معاصر است. هر که او را بشناسد، در حقیقت، «امکانِ تحققِ عدالتِ درونِ خودش» را بازشناخته است. بینشِ غربی، ترامپ یا نتانیاهو، نه فقط به خاطر خودشان، که به خاطرِ «نماد بودن آنها برای نفسانیت جمعی»، مردم را به غرب میکشند. پس از نگاه انسان شناسیِ سلوکی، «سمتِ درست تاریخ» درون خود انسان است، نه در جغرافیا. اگر امروز، قلبِ تو با تابوتِ شهید، «اشک بیقرارِ همدلی» ریخت، تو در شرقِ تاریخ هستی، حتی اگر در غربِ جغرافیایی باشی. اگر امروز، با تابوتِ ظالم، «احساسِ امنیت واهی» کردی، تو در غرب وجودیات اسیر شدهای، حتی اگر با پای خود به شرق بروی. تاریخ، بیرون نمیگذرد؛ تاریخ، درونِ «نحوهی گرایش ما به تابوتها» جریان دارد.
منبع: مهر