باشگاه خبرنگاران جوان - گاهی یک دیدار، تا آخر عمر تمام نمیشود. ماهها از آن روز گذشته، اما هنوز هر بار که چشمم به عکس آقا میافتد، خودم را میان جمعیت حسینیه میبینم؛ جایی که بیخبر از آخرین دیدار، تنها چند ثانیه به چهرهای نگاه کردم که حالا حسرت دوباره دیدنش، سنگینترین داغ این روزهای من است.
بعضی داغها را نمیشود با تقویم اندازه گرفت. میگویند زمان، مرهم زخمهاست؛ اما از روزی که خبر شهادت آقا را شنیدهام، زمان برای من فقط عدد عوض کرده است. روزها آمدهاند و رفتهاند، اما دلم هنوز همانجا ایستاده؛ جایی میان ناباوری، بهت و دلتنگی.
این روزها یک عادت عجیب پیدا کردهام؛ بیاختیار میان گالری تلفنم میگردم. هر بار انگشتم روی عکسی از ایشان میایستد، چند ثانیه فقط خیره میمانم. بعد، بیآنکه بفهمم دقیقاً از کدام لحظه، اشک آرام روی گونههایم راه میافتد. این اشکها دیگر مهمان نیستند؛ ساکن چشمهایم شدهاند. گاهی با خودم فکر میکنم مگر چند بار ایشان را از نزدیک دیده بودم؟ مگر سهم من از آن همه سال، چیزی بیشتر از یک دیدار بود؟ اما مگر محبت را با تعداد دیدارها میشود اندازه گرفت؟
گاهی حس میکنم قلبم دیگر مثل قبل نمیتپد؛ نه اینکه از حرکت ایستاده باشد، فقط هر ضربانش سنگینتر شده است. دلتنگی وزن دارد؛ آنقدر که میتواند روی سینه بنشیند و نفس کشیدن را هم سخت کند. آدمها میگویند باید پذیرفت، میگویند زمان همهچیز را عادی میکند، اما دلم هنوز نتوانسته حتی خودِ خبر را باور کند. هنوز هم گاهی ناخودآگاه با خودم میگویم: «نه... حتماً اشتباهی شده است.»
آخرین دیدار
بعد، ذهنم بیاجازه مرا به ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ میبرد. به صبحی که با هزار استرس راه افتادم؛ فقط میترسیدم دیر برسم. آن روز فکر میکردم اگر این دیدار را از دست بدهم، بزرگترین حسرت زندگیام خواهد بود. نمیدانستم چند هفته بعد، حسرت واقعی چیز دیگری است؛ اینکه چرا بیشتر نگاهش نکردم، چرا بیشتر آن لحظه را در آغوش چشمهایم نگرفتم.
آن روز، میان آن جمعیت، اصلاً حواسم نبود که دارم آخرین دیدارم را زندگی میکنم. اگر میدانستم... اگر فقط یک نفر آرام در گوشم میگفت این آخرین بار است، شاید یک لحظه هم چشم از چشمانش برنمیداشتم. اما مگر کسی آخرین دیدار را میشناسد؟
هنوز آن پسربچه را به یاد دارم؛ همان که پلاکاردی در دست داشت و رویش نوشته بود: «رو ما دهه نودیها هم حساب کن.» آن روز فقط لبخند زدم و از کنارش گذشتم، اما امروز احساس میکنم آن کودک داشت با آینده حرف میزد؛ آیندهای که حالا بیش از همیشه باید روی شانههای همین نسل بایستد.
مادری با سه دختر کوچکش، پیرزنی با دستان لرزان، معلمی که از شاگردانش میگفت... آن روز تصور میکردم فقط میان جمعیتی بزرگ ایستادهام، اما حالا میفهمم میان هزاران قلب نه اشتباه میکنم در کنار قلب ایران ایستاده بودم.
«آقا بدون عصا اومدن...»
و بعد... لحظهای که آقا وارد حسینیه شدند.
همهچیز در ذهنم از آن روز کمرنگ شده، جز همان چند ثانیه. ناخودآگاه به خانمی که کنارم ایستاده بود گفتم: «آقا بدون عصا اومدن...»
لبخند زد و گفت: «یعنی محکمتر از همیشه.»
آن جمله آن روز فقط یک گفتوگوی کوتاه بود؛ اما امروز، آخرین صدایی است که از آن لحظه در ذهنم مانده و هر بار با یادش بغضم میترکد. نمیدانستم آن تصویر، آخرین قاب زندهای است که از ایشان در روحم حک میشود.
جسمم بیرون آمد، دلم نه
جسمم از آن حسینیه بیرون آمد، اما دلم همانجا ماند.
حالا هر بار خبرها را میخوانم، هر بار عکس آقا را میبینم، احساس میکنم دوباره در همان سالن ایستادهام. دوباره صدای صلوات میآید. دوباره همه از جا بلند میشوند. دوباره چشمها به همان در دوخته میشود...، اما این بار در باز نمیشود. همین است که دل را میشکند.
در این روزهای سنگین، تنها چیزی که اندکی آرامم میکند، نگاه کردن به تصویر جانشین اقا است. هر بار که به چهرهاش نگاه میکنم، بیاختیار همان کوه آرامش، صلابت و همان اطمینانی را میبینم که دل را قرص میکند. حس میکنم خدا هیچوقت این امت را بیپناه نمیگذارد. داغ هنوز تازه است، اشک هنوز جاری است، اما پرچم بر زمین نمانده و امید هنوز زنده است. شاید همین امید است که اجازه میدهد قلبم، با همه سنگینیاش، همچنان بتپد.
تقویم میگوید ماهها گذشته است. عقل میگوید باید ادامه داد. اما اگر از من بپرسند امروز کجا ایستادهای، پاسخم چیز دیگری است:
من روی کاغذ و در تقویم، از آن روز فاصله گرفتهام؛ اما حقیقت این است که روحم هنوز در ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ مانده است. هنوز چشم به همان دری دوختهام که آقا از آن وارد شدند. هنوز صدای «حیدر، حیدر» در گوشم میپیچد.
من هنوز... از حسینیه بیرون نیامدهام.
منبع: فارس