باشگاه خبرنگاران جوان - «خیلی دیر آمدیم...» اولین و ماندگارترین جملهای بود که از یک مرد باشرف میشد شنید. مردی که از اهواز با همسر و سه فرزندش کیلومترها راه را دو روز پیش از وداع طی کرده بود برای جبران حسرتِ دیداری که دیگر هیچوقت تکرار نمیشد.
همین که بهش گفتم: «چرا اینقدر زود اومدید؟» نگاه تلخی تحویلم داد و با تُرشرویی جوابم را داد: «زود اومدیم؟! کجا زود اومدیم؟ اتفاقا خیلی دیر کردیم خیلی!» خیلی آخرش را آنقدر کشید و سرش را به نشانه تأسف طوری تکان داد و غضب کرد که از سؤالم پشیمان شدم.
اما وقتی کنجِ بارانی چشمانش را بین تاریکی شب پنهان کرد. فهمیدم قصه چیز دیگری است. سؤال بعدی را میخواستم بپرسم که نگاهم کرد. انگار که میخواست با نگاهش حرف بزند. نگاهم که به نگاهش گره خورد دیگر مجال صحبت نبود. حالا این چشمهایمان بود که بیصدا گفتوگو میکرد. انگار که ابریِ غمبار بر تارک یک جنگل بارانی چنگ انداخته باشد و غمی مشترک را فریاد بزند.
پرش چشمهایش از اضطرابی گواهی میداد که یارای سخن گفتن را از زبانش گرفته اما به زحمت لبانش را گشود: «ما دو روزه که اومدیم. با اینکه مجتبیِ هشت سالهام ناراحتی کلیه داره. اما بردمش دکتر تا کارهاش رو زودتر انجام بدم. ساعت یک ظهر شده بود و هوای اهواز هم خیلی گرم بود. گرما مجتبی کوچولوی من را اذیت میکند. تصمیم گرفتیم کمی دیرتر راه بیفتیم. حوالی ساعت چهار و نیم عصر روز سهشنبه با ماشین خودمان از اهواز راه افتادیم تا هر طور شده به تهران برسیم. من، همسرم، مجتبی هشت ساله و دو تا از دخترهایم آمدیم.»
با اینکه این خانواده پنج نفره هیچ اسکان و آشنایی در تهران ندارند اما توکل به خدا کردند و با کلمنی آب و یخ از جنوب ایران خودشان را به پایتخت رساندند. تا آخرین دیدار را از دست ندهند: «شرایط سخت است اما ایرادی ندارد. آقا خیلی بیشتر از اینها زحمت مارو کشیده...»
شغل علی آقای شریفات مربوط به صنف خیاطی است. بارها و بارها برای خریدهای کلی هم به تهران آمده اما تا حالا قسمتش دیدار رهبری نشده. یا شاید هم آنطور که خودش میگوید خیلی هم به این چیزها اعتقادی نداشته. اما حالا که آن سلاله پاکِ خاندان طهارت بدرود حیات گفته به سر و رویش میزند که هیهات چرا تا حالا پایم به خیابان کشور دوست نرسید...
حالا علی آقا باور دارد که دیدار آن ماهِ جهان تاب طلبیدنی از جنس طلبیدن کربلا دارد. با لهجه شیرین جنوبی خاطرهای از نخسین اربعینش نقل میکند: «من خیلی به این چیزها اعتقاد نداشتم. یکبار به سرم زد حالا که نسبت به خیلی از ایرانیها به کربلای حسین نزدیکترم چرا یکبار به اربعین نمیروم؟ دم غروب بود تصمیم گرفتم به کربلا بروم. رفتم عکاسی. عکس پرسنلی گرفتم صبح روز بعد کارهای پاسپورتم را انجام دادم. باورم نمیشد دو روز نشده پاسپورتم آماده شد و پست برایم آورد دم در خانه. آنجا فهمیدم که رفتنم قطعی است و به قولی این بار آقا من را طلبیده است.»
برنامه کاریاش را مثل همیشه نوشته بود و زده بود گوشه اتاقش اما وقتی چشمش به پاسپورتش خورد همه را گذاشت کنار و هرطور شده خودش را رساند به کربلای حسین(ع). سفری که هرگز گمانش را نمیکرد: «قبلترها گمان میکردم که اگر یک روزی پاسپورت بگیرم اولین کاری که میکنم این است که بروم دبی دنبال عشق و حال خودم! اما حالا منِ علی شریفات انگار مثل پری سبک به سمت حسین(ع) فرار میکردم.»
به دومین موکب بین راهِ نجف که رسیدم انگار صدایی به من میگفت: «شریفات چه مرگت است؟یک پرچم بگذار روی دوشت و پیادهروی کن» یک پرچم یا ابوالفضل خرید و روی دوشش گذاشت. انگار از آنجا حسی میگفت این پرچمها باید برای همیشه روی دوش علی آقا بماند!
با صدایی لرزان که انگار نوعی از شرمندگی هم قاتیاش بود سر به زیر انداخت: «آن کربلای طلبیده شده انگار شروع تغییرات من بود. روحیاتم عوض شده بود. انگار رسالتی با آن پرچم یا ابوالفضل روی شانههایم قرار گرفته بود.»
بین صحبتهایمان خانومی مدام میآمد و میرفت. منتظر بود گفتوگویمان تمام شود اما طاقت نیاورد. از علی آقا دعوت کرد خانوادهاش را بردارد و به خانهشان برود. مدام میگفت: «بخدا غذایمان هم حاضر است. خانه را هم آماده کردهایم و مهیای مهمان هستیم.» اما علی آقا تشکر میکرد و میگفت: «بخدا از صبح که رسیدیم مواکب از ما پذیرایی کردهاند. اما من عهد بستهام تا وقتی اینجا هستم در اجتماعات اینجا شرکت کنم و این علم را با خانوادهام بالا نگه داریم.»
خانوم اما از پا ننشست و بیشتر اصرار کرد تا اینکه علی آقا راضی شد و گفت: «خواهر! بگذار تا جمعیت هست ما هم باشیم بعد برای استراحت مزاحم شما میشویم. چشم.»
خانومِ تهرانی که خیالش از بابت مهمانهایش راحت شد به خانه رفت تا یحتمل بساط مهمانداریاش را آماده کند. این روزها تهرانیها دارند رسم مهماننوازی اعراب را در اربعینِ حسینی مشق میکنند و بهحق خوب از این مهماننوازی سربلند بیرون آمدهاند. هرکسی جلوی خانهاش را آب و جارو کرده و درب خانهاش را به سانِ قدیمیها نیمهباز گذاشته تا مهمانهای ناخوانده معذب نباشند و به مهمانی بیایند.
آقای شریفات که از ابتدای جنگ پرچم ایران را بالای سر گرفته و تمام اعضای خانوادهاش را هم در این وطنپرستی دخیل کرده، حالا از اهواز که آمده هم نمیخواهد اندکی خستگی در کند. میخواهد تا روز وداع و تشییع هم این نماد ملی و اسلامی را بالای سر نگه دارد: «در حق آقای شهیدمان بد کردیم. بد کردند. اما او با اقتدار و افتخار رفت و حسرتش را به دل ماهایی که دیر شناختیمش گذاشت. حالا گرچه آمدهام برای ادای احترام اما میدانم که دیر آمدهام.»
او دو روز جلوتر از مراسم وداع آمده است. با همه سختی راه و مریضی آقا مجتبیِ هشت سالهاش. و اعتقادش این است که حالا وقت برخواستن است. این خروش را متعلق به هیچ قشری نمیداند. با هر سلیقهای، با حجاب و بیحجاب همه این روزها باید بایستند چرا که دشمن نگاهش به این روزهای ایران است. کودک و بزرگ باید این روزها حضور داشته باشند تا دشمن مأیوس شود و هرگز به خودش اجازه ندهد نگاه کجی به ایران و ایرانی کند.
دلم نمیآید با این خانواده خوشبیان و خوشغیرتِ جنوبی صحبتم را قطع کنم. نگاهم را میبرم سمت مجتبی هشت ساله. سخت نبود با مریضی بچه این همه راه آمدید که خاطرهای زیبا برایم نقل کرد: «یادم هست بعد از شهادت آقا یک روز با خانواده آمده بودیم خیابان خیام برای خرید چرخ خیاطی. پرچم ایرانم را هم با آن میله آهنی که شبها در اجتماعات اهواز روی دوش میگرفتم همراهم آورده بودم تا در اجتماعات میدان انقلاب هم شرکت کنیم. در مسیر برگشت به اهواز بودیم. نزدیکیهای قم رسیده بودیم که پسر هشت سالهام مجتبی بیمقدمه گفت: «بابا کی میریم خیابون کشور دوست؟!»
من و همسرم نگاهی به هم انداختیم! یکه خورده بودیم! مجتبی خیابان کشوردوست را از کجا میشناخت؟ پرسیدم: «بابا تو خیابون کشور دوست رو از کجا میشناسی؟ اصلا میدونی کجاست؟» مجتبی انگار که مدتهاست با این خیابان و صاحبش انس داشته باشد جواب داد: «آره. همونجایی که رهبر رو شهید کردن»
نزدیک قم بودیم و همگی خسته سفر. به یکی از دوستانم زنگ زدم و یک سری از لوازممان را گذاشتیم منزل دوستم در قم و بعد از کمی استراحت دوباره راه افتادیم سمت خیابان کشوردوست. تا آن روز من فقط پاستور را میشناختم و نمیدانستم خیابان کشوردوست چیست و کجاست. وقتی رسیدیم یک تابلو سفیدی گذاشته بودند. هم من و هم همسرم جداگانه مطالبی نوشتیم و با امام شهیدمان عهد بستیم تا پای کار این انقلاب و ایران و آرمانهای آقای شهیدمان بمانیم.»
حالا علی آقا پرچمی را که روی تابوت یکی از شهدای جنگ ۱۲ روزه بود به یادگار دارد. این پرچم متعلق به خانوادهای چهار نفره است که روز وداع در اهواز روی تابوتشان گذاشته بودند. شهیدان خدیجه، علی، مهیا و مجتبی شریفی. خانوادهای که بدون هیچ گناهی در بین راه هدف موشکهای صهیونیستها قرار گرفته بودند. حالا پرچمی که یادگار تابوت این شهدا بود در دستان خانواده شریفات است. و علی آقا به همسر و دخترانش وصیت کرده تا روزی که او هم در همین مسیری که خدا برایش مقدر کرده شهید شد؛ همین پرچم متبرک کفنش باشد.
دوباره چشمم دنبال مجتبی میگردد که با قد و قواره کوچکش پرچم ایران را بالای سر گرفته و به بابا علیاش تذکر میدهد: «بابا پرچم اومده پایین؛ محکمتر بگیرش» آقای شریفات که حالا شرافت را برایم معنایی تازه بخشیده لبخندی به صورت کوکدش میاندازد و لپش را میکشد و باز پرچم خوش رنگِ ایرانِ جانمان را بالای سر میگیرد و با افتخار اللهاکبر میگوید و نوحه میخواند.
منبع: فارس