باشگاه خبرنگاران جوان - نوشتن از تو سخت است، من تنها دارم خودم را به تصویر میکشم، خودم را با غم تو، خودم را با حزنی که سلولسلول بدنم را سخت و فشرده کرده، خودم را که هیچگاه برایت نبودهام و تنها دوستت داشتم، من شدم خاک و شهادت تو باید از من بذری جدید بسازد تا جوانه بزنم و اینبار نه فقط عشق که عشق غم هجران دارد!
حالا میفهمم معنی تمام از دسترفتنها را، حالا میفهمم علی(ع) که زهرایش(س) را از دست داد، چرا تنها با شنیدن خبر، تا راه منزل چندین مرتبه بر زمین خورد، حالا میفهمم زینب (س)چه کشید وقتی مولایش را از او گرفتند.
حالا میفهمم معنای رفتن ابالفضلالعباس(ع) را که چرا اربابش مثل کودکان آستین به دهان گرفت، حالا میفهم معنای "علیالدنیا بعدک العفا" را، حالا میفهمم چرا مولا وقتی بر سر نعش علیاکبر نشست ۷ مرتبه گفت ولدی علی و حالا میفهمم چرا واژه اقا جان از زبانم نمیافتد!!!
نبودم برایت مولایم! اما دوستت داشتم، جانم به جانت بسته بود، قلبم با عشق تو ضربآهنگ زیستن میگرفت، دم و بازدمم با بودن تو بالا و پایین میشد، آهنگ صدایت موسیقی حیاتم بود.
نمیفهمیدم چه میگویی! حواسم به حرفهایت نبود؛ به هیچکدامشان عمل نکردم، هیچکجا واژههایت را هجی نکردم تا بشود ملکه ذهنم، بر در و دیوار خانهام جملههایت را حک نکردم، من فقط تو را میدیدم و خدا شاهد و گواه است امید زندگیم تو بودی!
با تمام نبودنم برایت، هزارانبار دوستت داشتم، مولای من دلم آرام میگرفت وقتی لبهای نازنینت در و گوهر میریخت، دلم غنج میرفت وقتی دندانهای سپیدت در پس خنده موقرانهات رخ نشان میداد، چقدر زیبا بود دستهایت، وقتی به ادای ادب و احترام عشق مردم بالا میرفت و دعایی که زیر لب برایشان زمزمه میکردی، چقدر دوست داشتم وقتی در حسینیه روی کاغذ و میز کوچکت قلم به دست میشدی، چقدر زیبا بود نکتهبرداریهایت در حین سخنرانی تا چیزی از قلم نیفتد!!
مولای من، من کوچک عاشق!!!! همین حاشیههای ریز تو شده بود امید زندگیم، شده بود ذوق سرشارم، شده بود حظ و بهره بردن از تو!!!
اما تمام شدم، سحرگاه یازدهم رمضان شدم خود غم، شدم تمام واژههایی که با اشک و سوختن سروکار دارند، شدم خود آتش، شدم خود شعله، نه!!! خبر شهادتت پتکی بر سرم نبود، خبر شهادتت یعنی هستیام، موجودیتم تمام شد.
مولای من آنقدر برایت کاری نکردم، آنقدر فداییات نشدم، آنقدر به حواشی پرداختم تا اصل و هویت و موجودیتم با رفتنت شد خاک سرد!!!!
من از تو نمیتوانم بنویسم، تو آنقدر همهچیز تمامی که سه روز است هر چه میخواهم قلم به دست بگیرم و بنویسم نمیتوانم، بزرگمرد عالم من تنها دارم خود را به تصویر میکشم، خودم را با خودم روبرو میکنم.
خودم را با غم تو، خودم را با حزنی که سلولسلول بدنم را سخت و فشرده کرده، خودم را که هیچگاه برایت نبودهام و تنها دوستت داشتم، من شدم خاک و شهادت تو باید از من بذری جدید بسازد تا جوانه بزنم و اینبار نه فقط عشق که عشق غم هجران دارد.
اینبار تمام حرفهایت میشود برگ و بار من، اینبار حواشی را کنار راه و رسمی که برایم به یادگار گذاشتی زیست میکنم، اینبار محتوای کلامت میشود آب و نور این بذری که میخواهد از دل این خاک سرد جوانه بزند، اینبار نه ۳۷ سال گذشته که کلامت بر زمین بماند!!
این بذر تازه قرار است با خون تو برای انقلاب میراث امام خمینی، برای ایران، برای تعالی اسلام و برای همهگیر شدنش ریشه بزند، جان بگیرد و در پرتو کلامت سایهگستر حق باشد.
منبع: فارس