این واقعیت‌های کمتر شنیده‌شده، تصویری کامل‌تر از مردی ارائه می‌دهند: «کافکایی»؛ یعنی عجیب، کابوس‌وار، پیچیده و گریزناپذیر.

باشگاه خبرنگاران جوان - فرانتس کافکا از آن نویسندگانی است که نامش فراتر از ادبیات رفته و به بخشی از فرهنگ جهانی تبدیل شده است. از مردی که یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و خود را به حشره‌ای غول‌پیکر تبدیل‌شده می‌بیند تا کارمندی که درگیر سیستم پیچیده و بی‌رحم بوروکراسی است؛ شخصیت‌ها و جهان‌های داستانی کافکا همچنان خوانندگان را شگفت‌زده و گاهی مضطرب می‌کنند.

زندگی شخصی کافکا نیز به اندازه آثارش سرشار از تناقض، راز و اتفاقات عجیب بود. او نویسنده‌ای یهودی از پراگ بود که به زبان آلمانی می‌نوشت، دکترای حقوق داشت اما تمام عمرش رؤیای نویسنده شدن را دنبال کرد، بسیاری از آثارش را نابود کرد و در زمان مرگ تقریباً ناشناخته بود. این واقعیت‌های کمتر شنیده‌شده، تصویری کامل‌تر از مردی ارائه می‌دهند که نام خانوادگی‌اش به یک صفت جهانی تبدیل شد: کافکایی؛ یعنی عجیب، کابوس‌وار، پیچیده و گریزناپذیر.

۱. کافکا به زبان آلمانی می‌نوشت، هرچند یهودی و اهل پراگ بود

فرانتس کافکا در خانواده‌ای یهودی و طبقه متوسط در شهر پراگ، پایتخت پادشاهی بوهم، متولد شد؛ شهری که آن زمان بخشی از امپراتوری اتریش ـ مجارستان بود. با وجود اینکه او می‌توانست به زبان چکی صحبت کند و بعدها با زبان ییدیش نیز آشنا شد، زبان مادری‌اش آلمانی بود.

تقریباً تمام آثار ادبی او، به جز چند نامه شخصی، به زبان آلمانی نوشته شده‌اند. به همین دلیل کافکا یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ادبیات آلمانی‌زبان به شمار می‌رود، هرچند از نظر قومی و جغرافیایی به جامعه آلمانی‌زبان تعلق نداشت.

منتقدان ادبی معتقدند زبان آلمانی کافکا دارای نوعی پاکی و سادگی خاص بود؛ زبانی بدون اصطلاحات عامیانه و واژه‌های رایج روزمره که شاید نتیجه زندگی او دور از مراکز بزرگ آلمانی‌زبان مانند وین و برلین بود.

۲. کافکا در واقع دکترای حقوق داشت

کافکا بین سال‌های ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۶ در دانشگاه چارلز پراگ، یکی از قدیمی‌ترین دانشگاه‌های جهان، تحصیل کرد. او ابتدا رشته شیمی را انتخاب کرد، اما تنها پس از دو هفته تغییر رشته داد و وارد دانشکده حقوق شد.

با این حال، علاقه‌اش فقط به حقوق محدود نبود. در همان دوران در کلاس‌های زبان و ادبیات آلمانی نیز شرکت کرد، زیرا به تاریخ هنر و فلسفه علاقه داشت.

کافکا از همان ابتدا می‌دانست که می‌خواهد نویسنده شود، اما در عین حال می‌دانست برای گذران زندگی به شغلی ثابت نیاز دارد؛ چیزی که در زبان آلمانی «نان‌آور» یا شغل تأمین‌کننده زندگی نامیده می‌شود. در دوران تحصیل حقوق، او با ماکس برود آشنا شد؛ دوستی که بعدها نقشی حیاتی در حفظ و انتشار آثار کافکا ایفا کرد.

۳. پراگ کافکا را به یک جاذبه گردشگری تبدیل کرد

برخلاف برخی شخصیت‌های تاریخی که پیوند عمیقی با زادگاهشان داشتند، کافکا چندان شیفته پراگ نبود. با این حال، او هرگز به طور دائم این شهر کنار رودخانه ولتاوا را ترک نکرد و همین موضوع باعث شد تصویر او با پایتخت جمهوری چک گره بخورد.

اما جالب اینجاست که پراگ در بیشتر قرن بیستم چندان به نویسنده مشهور خود توجهی نکرد. پس از فروپاشی پرده آهنین، میراث کافکا دوباره در فضای شهری پراگ پررنگ شد. در سال ۱۹۹۰ انجمنی به نام او تأسیس شد و چند سال بعد موزه کافکا افتتاح شد.

با این حال، برخی نمادهای گردشگری مانند مجسمه متحرک سر کافکا ساخته دیوید چرنی، باعث شدند نویسنده‌ای با اندیشه‌های عمیق درباره بیگانگی و اضطراب انسانی، تا حدی به یک برند گردشگری تبدیل شود؛ چیزی که شاید چندان با روح آثارش هماهنگ نباشد.

۴. کافکا در جوانی به سوسیالیسم علاقه داشت

آثار کافکا معمولاً سیاسی به نظر نمی‌رسند، اما خود او در جوانی دیدگاه‌های سیاسی مشخصی داشت. دوست و همکلاسی‌اش هوگو برگمان به یاد می‌آورد که کافکا گاهی گل میخک قرمز، نماد حمایت از سوسیالیسم، به لباسش می‌زد. همچنین او پیش از جنگ جهانی اول در نشست‌های یک گروه جوانان آنارشیست چک شرکت می‌کرد.

این گرایش چپ‌گرایانه بعدها با سرنوشت آثارش در چکسلواکی کمونیستی تضاد جالبی پیدا کرد. آثار کافکا در دوره‌هایی نادیده گرفته یا محدود شدند، اما همین مسئله باعث شد در جهان غرب بیشتر به عنوان نویسنده‌ای منتقد نظام‌های تمامیت‌خواه شناخته شود.

۵. کافکا در ۴۰ سالگی بر اثر گرسنگی درگذشت

کافکا از سال ۱۹۱۷ می‌دانست که به بیماری سل مبتلا شده است، اما وضعیت او در سال ۱۹۲۴ به شدت وخیم شد؛ زمانی که سل حنجره نیز به بیماری‌اش اضافه شد.

او به آسایشگاهی در نزدیکی وین منتقل شد، اما در ژوئن همان سال درگذشت. علت مستقیم مرگ او گرسنگی بود، زیرا بیماری باعث شده بود بلع غذا برایش بسیار دردناک شود.

اگرچه امروزه روش‌های تغذیه پزشکی وجود دارد، در آن زمان چنین امکاناتی هنوز توسعه نیافته بود. آخرین داستانی که کافکا روی آن کار می‌کرد نیز به شکلی غم‌انگیز و نمادین «هنرمند گرسنه» نام داشت.

۶. کافکا بیشتر آثار خود را سوزاند

دوران زندگی کافکا در برلین همراه با دورا دیامانت چندان پربار نبود؛ حتی گفته می‌شود دورا در سوزاندن برخی نوشته‌های او به وی کمک کرد. برخی منتقدان تخمین می‌زنند حدود ۹۰ درصد آثار کافکا از بین رفته‌اند.

کافکا همچنین هیچ‌یک از رمان‌های بزرگ خود را به پایان نرساند. به همین دلیل عجیب نیست که او از دوست و ویراستارش ماکس برود خواست پس از مرگش همه نوشته‌هایش را بدون خواندن بسوزاند.

اما برود یکی از مشهورترین سرپیچی‌های تاریخ ادبیات را رقم زد: او دستور دوستش را اجرا نکرد، دست‌نوشته‌ها را حفظ کرد و بسیاری از آن‌ها را بازسازی و منتشر کرد.

۷. کافکا در زمان زندگی‌اش مشهور نبود

امروزه کافکا یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان قرن بیستم شناخته می‌شود، اما در زمان حیاتش تقریباً ناشناخته بود. شهرت او محدود به محافل کوچک ادبی و خوانندگان آلمانی‌زبان بود.

نخستین ترجمه‌های مهم آثار او به انگلیسی نیز تا دهه ۱۹۳۰، یعنی پس از مرگش، منتشر نشدند. شهرت جهانی کافکا پس از جنگ جهانی دوم آغاز شد؛ زمانی که موضوعاتی مانند بیگانگی، پوچی، حکومت‌های سرکوبگر و بوروکراسی بی‌رحم در آثارش با تجربه انسان‌های پس از جنگ همخوانی پیدا کرد.

به همین دلیل امروزه کافکا حتی میان نسل جوان نیز نویسنده‌ای محبوب است؛ نسلی که با وجود زندگی مدرن، اضطراب‌ها و نگرانی‌های تازه‌ای را تجربه می‌کند.

۸. بر سر دست‌نوشته‌های منتشرنشده کافکا یک دادگاه واقعی شکل گرفت

یکی از مشهورترین رمان‌های کافکا، «محاکمه»، در دهه ۲۰۰۰ به شکلی عجیب به واقعیت تبدیل شد. پس از مرگ ماکس برود در سال ۱۹۶۸، منشی او، استر هوفه، هزاران صفحه از دست‌نوشته‌های منتشرنشده کافکا را در اختیار گرفت. این آثار بعدها به دختران او رسید، اما آن‌ها حاضر نشدند مجموعه را به کتابخانه ملی تحویل دهند.

در سال ۲۰۰۸ یک پرونده حقوقی آغاز شد و سرانجام دادگاه در سال ۲۰۱۲ حکم داد که نوشته‌ها باید برای نگهداری و آرشیو عمومی تحویل داده شوند. دیوان عالی نیز در سال ۲۰۱۶ این تصمیم را تأیید کرد. این ماجرای هشت‌ساله، به شکلی کاملاً کافکایی، شبیه یکی از داستان‌های پیچیده و بی‌پایان او بود.

۹. از نام کافکا یک صفت جهانی ساخته شده است

یکی از بزرگ‌ترین نشانه‌های تأثیرگذاری ادبی کافکا، ساخته شدن واژه «کافکایی» از نام اوست. این واژه فقط به آثار یا سبک نویسنده اشاره نمی‌کند، بلکه برای توصیف موقعیت‌هایی عجیب، کابوس‌وار، غیرمنطقی و پیچیده نیز به کار می‌رود.

فضاهای کافکایی معمولاً جایی هستند که انسان‌ها در برابر شرایطی پوچ و غیرقابل فهم احساس درماندگی می‌کنند؛ مانند فردی که بدون دلیل وارد یک سیستم بوروکراتیک بی‌پایان شده یا انسانی که ناگهان به موجودی ناشناخته تبدیل می‌شود.

۱۰. اورسن ولز «محاکمه» را بهترین فیلم خود می‌دانست

اورسن ولز، کارگردان مشهور آمریکایی، بیشتر با فیلم «همشهری کین» شناخته می‌شود، اما خودش معتقد بود بهترین فیلمی که ساخته، اقتباس سینمایی از «محاکمه» کافکا در سال ۱۹۶۲ است.

این فیلم تا حد زیادی به داستان اصلی وفادار ماند و توانست فضای اضطراب‌آور و کابوس‌گونه‌ای را که کافکا تنها با کلمات ساخته بود، به تصویر بکشد.

۱۱. گرگور زامزا دقیقاً به «سوسک» تبدیل نشد

جمله آغازین رمان کوتاه «مسخ» یکی از مشهورترین جملات تاریخ ادبیات جهان است: «گرگور زامزا یک صبح از خواب‌های آشفته بیدار شد و دریافت که در تخت خود به حشره‌ای عظیم تبدیل شده است».

اما نکته جالب این است که کافکا هرگز مشخص نکرده بود این موجود دقیقاً چه حیوانی است. واژه آلمانی اصلی که او استفاده کرده، معنایی مبهم دارد و می‌تواند به حشره، موجود موذی یا جانوری چندش‌آور اشاره کند. مترجمان بعدها آن را به شکل‌های مختلف ترجمه کردند و سوسک مشهورترین برداشت شد؛ زیرا تصویر آن به بهترین شکل حس پوچی و تحقیر شخصیت اصلی را منتقل می‌کرد.

۱۲. کافکا در زندگی واقعی انسان شوخ‌طبعی بود

با وجود فضای تاریک و سنگین آثارش، خود کافکا شخصیتی افسرده و عبوس نداشت. دوستانش او را فردی با حس شوخ‌طبعی خشک و خاص توصیف می‌کردند.

ماکس برود تعریف کرده بود که کافکا هنگام خواندن فصل اول «محاکمه» با صدای بلند خندیده بود؛ اثری که معمولاً یکی از جدی‌ترین و فلسفی‌ترین نوشته‌های او محسوب می‌شود. برخی منتقدان معتقدند طنز پنهان در آثار کافکا باعث می‌شود موقعیت‌های غیرمنطقی داستان‌هایش گاهی به نوعی هجو تبدیل شوند.

۱۳. کافکا پیش از جنگ جهانی دوم مرد، اما با آن پیوند خورده است

کافکا نه سال پیش از به قدرت رسیدن نازی‌ها در آلمان درگذشت، اما آثارش بعدها به شدت با تجربه جنگ جهانی دوم پیوند خوردند.

پس از جنگ، موضوعاتی مانند بیگانگی، اضطراب وجودی و احساس بی‌قدرتی انسان در برابر نظام‌های بزرگ، باعث شدند آثار او معنای تازه‌ای پیدا کنند.

خود کافکا هرگز وحشت‌های جنگ و نسل‌کشی را تجربه نکرد، اما هر سه خواهرش به اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها فرستاده شدند و جان باختند. همچنین ماکس برود برای نجات دست‌نوشته‌های کافکا مجبور شد همراه با آن‌ها فرار کند.

این شاید یکی از بزرگ‌ترین تناقض‌های زندگی کافکا باشد: نویسنده‌ای که پیش از بزرگ‌ترین فاجعه قرن بیستم از دنیا رفت، اما میراث ادبی‌اش برای همیشه با پیامدهای همان فاجعه گره خورد.

منبع: فرادید

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار