اولین سفیر آمریکا در ایران عهد قاجار در کتاب خود به بیان شکوه تکیه دولت و عزای حسینی(ع) در آن دوره پرداخت.

باشگاه خبرنگاران جوان - در گوشه‌ای از بازار تهران، تقریبا ً روبروی مسجد امام، روزگاری بزرگترین سالن نمایش ایران بنا شد. سالنی که ایده اولیه راه‌اندازی آن پس از اولین سفر شاه صاحب‌قران به لندن شکل گرفت، زمانی که شاه تحت تأثیر رویال آلبرت هال لندن و تئاترهای بزرگ اروپایی تصمیم گرفت سالنی بنا کند که در کنار نشان دادن ارادت مذهبی، قدرت شاه را نیز به نمایش بگذارد.

او که پیش از آن تعزیه‌ها را در تکیه‌های کوچک‌تر یا حیاط‌های کاخ برگزار می‌کرد، تصمیم گرفت بنایی بسازد که هم شکوه شاهانه داشته و هم از نظر گنجایش، پاسخگوی خیل عظیم تماشاگرانِ عزادار باشد.

سرنوشت غم‌انگیز بنایی که در خانه متروک امیرکبیر ساخته شد

ناصرالدین شاه پس از بازگشت، ساخت و معماری این بنا را برعهده دوستعلی خان معیرالممالک سپرد؛ در جنب کاخ گلستان. جایی که بنا بر برخی از نقل‌ها، بخشی از آن در خانه متروک امیرکبیر قرار گرفت. ساخت تکیه دولت، پنج سال به طول انجامید. این بنا، در دوران خود بزرگترین بنای غیر مذهبی محسوب می‌شد که در تهران ساخته شد.

از زمان بهره‌برداری تا اواخر دوره قاجار، تکیه دولت مرکز ثقل مراسم آیینی تهران بود. شاه، درباریان، سفیران خارجی و مردم هر ساله، به ویژه در محرم، در این مکان گرد هم می‌آمدند و شاهد روضه‌خوانی و تعزیه‌خوانی بودند.

هر طبقه در تکیه دولت جایگاه مشخصی داشت. طبقات پایین برای مردم عادی، طبقات بالا برای بزرگان و جایگاه مخصوصی هم برای خانواده سلطنتی (موسوم به «شاه‌نشین») در نظر گرفته شده بود. گفته شده در روزهای محرم، تکیه با چراغ‌های متعدد و پارچه‌های نفیس تزیین می‌شد و منظره‌ای خیره‌کننده ایجاد می‌کرد.

تکیه دولت در عهد ناصری و حاکمیت قاجار، محل آمد و شد مردمی بود که دل در گرو اباعبدالله الحسین(ع) داشتند. این بنا که شکوهش هوش از سر خاورشناسان و دیپلمات‌ها ربوده بود، در دوره پهلوی اول در پی حرکت حاکمیت به سمت تجدد و منع اجرای تعزیه در فضای عمومی، رفته رفته تخریب و به دستور رضا شاه، ساختمان بانک ملی جایگزین آن شد. 

حیرت نخستین سفیر آمریکا از شکوه جلسات تعزیه‌خوانی در ایران

اگرچه این بنا بدون در نظر گرفتن بُعد فرهنگی و مذهبی و علقه مردم به برپا داشتن بیرق حسینی در زمان رضا خان تخریب شد، اما وصف آن در میان خاطرات اهل قلم و سفرنامه‌نویسان غربی، جایگاه خاصی دارد. بسیاری از شکوه آن گفته و روزهایی که تعزیه در آن اجرا می‌شد به تصویر کشیدند. از جمله این منابع، می‌توان به کتاب «کتاب ایران و ایرانیان (در عصر ناصرالدین شاه)»، نوشته ساموئل گرین بنجامین، نخستین دیپلمات رسمی کشور ایالات متحدهٔ آمریکا در ایران در عهد قاجار اشاره کرد. در بخش‌هایی از گزارش او درباره مراسمات تکیه دولت می‌خوانیم:

من برای حضور در روز پنجمِ تعزیه دعوت شده بودم. ما نزدیکِ ظهر به تکیه رسیدیم. هنگام پیاده شدن از کالسکه، از دیدنِ بنایی مدور و عظیم، به بزرگیِ آمفی‌تئاترِ «ورونا» که استوار از آجر ساخته شده بود، شگفت‌زده شدم. فراش‌ها، یا خدمتکارانِ یونیفرم‌پوش، راه را پیشِ روی ما باز کردند. آن‌ها با کوبیدنِ چوب‌دستی‌های خود به چپ و راست، مسیری را در میانِ جمعیتی که درگاهِ بزرگ را پر کرده بود، گشودند.

با ورود به هشتیِ تاریک و طاق‌دار، در تاریکی به دنبال راه گشتم؛ یا بهتر است بگویم، توسطِ فشارِ جمعیت به سوی راه‌پله‌ای رانده شدم. این راه‌پله مملو از خدمتکارانی بود که اربابانشان پیش‌تر رسیده بودند. همچون تمامِ پله‌ها در ایران، این پله‌ها نیز برای گام‌های غول‌آسا طراحی شده بودند. سلسله‌ای از پرش‌های رو به بالا، سرانجام مرا به نخستین غرفه رساند که دورادورِ بنا امتداد داشت. پس از برداشتنِ چند گام در آن گرگ‌ومیش، پرده‌ای گلدوزی‌شده کنار رفت و من واردِ لژِ ظهیرالدوله شدم.

 این لژ دارای دو بخش بود که بخش نخست بالاتر از دیگری قرار داشت. با گام نهادن به بخشِ جلویی و پایین‌تر، دعوت شدم تا در سمت چپِ میزبانی‌ام، بر روی بالشتی مخملین با گلدوزیِ باشکوه، تکیه زنم. دیوارهای غرفه از آجرِ ساده بود، اما با شال‌های کشمیری (ترمه‌) گران‌بها پوشانده شده و نفیس‌ترین قالی‌ها کفِ آن را غنا بخشیده بود. شماری از آقایانِ ایرانیِ دارای مراتبِ پایین‌تر، بنا به دعوت، بخشِ پشتیِ اتاق را اشغال کرده بودند. همگی به یکسان بر روی زانوها و پاشنه‌های پای خود نشسته بودند؛ حالتی که برای کسی که از کودکی به آن عادت ندارد، بسیار دردناک است. من ناچار شدم راهِ میانه‌ای برگزینم و به سبکِ ترکی، چهارزانو بنشینم.

منظره‌ای به چشمم آمد که خارق‌العاده بود

من با کمالِ میل، با بر سر گذاشتنِ یک کلاه ایرانی، با احساساتِ عمومی همراهی کرده بودم. از این رو، توانستم در منتهی‌الیهِ جلوییِ لژ بنشینم و بدونِ حائل شدنِ پرده‌ای توری، ببینم و دیده شوم. استفاده از این پرده‌ توری برای خارجیانی که گهگاه اجازه‌ بازدید از تکیه‌ سلطنتی را می‌یافتند، الزامی بود؛ مگر آنکه، همچون من، ملیت و دینِ خود را پنهان می‌کردند. با نگریستن به پهنه‌ این میدانِ پهناور، منظره‌ای به چشمم آمد که در حقیقت خارق‌العاده بود. فضای درونیِ این بنا تقریباً دویست فوت قطر و حدود هشتاد فوت ارتفاع دارد. چهارچوبی گنبدی‌شکل از الوارها، که به‌استواری به یکدیگر متصل شده و با آهن مهار شده‌اند، از دیوارها برمی‌خیزد. این سازه، سایبانی را که فضای داخلی را از نور خورشید و باران محافظت می‌کند، نگه می‌دارد. از مرکزِ این گنبد، چلچراغی بزرگ آویزان بود که به چهار چراغِ الکتریکی مجهز شده بود؛ امری که یک نوآوریِ تازه به شمار می‌رفت.

شکلی شرقی‌تر از نورپردازیِ بنا، در شمارِ شگفت‌آوری از لوسترها و شمعدان‌ها دیده می‌شد. تمامِ آن‌ها شیشه‌ای بودند و در برابرِ جریانِ هوا، با حباب‌های شیشه‌ای که از بالا باز بودند و رنگ‌های متنوعی داشتند، محافظت می‌شدند. این چراغ‌ها در خوشه‌هایی عظیم و درخشان بر روی دیوار متمرکز شده بودند. با برآوردی بر اساسِ چراغ‌های متصل به یکی از لژها، تخمین زدم که بالغ بر پنج هزار شمع در این لوسترها وجود داشته باشد.

چیدمانِ غرفه‌ها، یا به بیان دقیق‌تر لژها، خاص و عجیب بود. دیوارها در هیچ کجا نشانه‌ای از تلاشِ جدی برای تزئین نداشتند؛ به استثنای ردیف‌های منفردی از آجر (تنها مصالحِ نمایان) و قرنیزهای مطلا و اسلامی بر فرازِ لژهای طاق‌دار. در طرحِ جزئیات نیز هیچ‌گونه تقارن و نظمی به چشم نمی‌خورد؛ از آن دست نظم‌هایی که به چیدمانِ جایگاه‌ها در آمفی‌تئاترهای رومی، همچون «کولوسئوم»، شکوه می‌بخشد. با وجود این، تأثیرِ کلیِ بنا به‌طرزِ چشم‌نوازی شکوهمند بود. گویی معمار تا بدان حد آگاه بوده است که صرفاً با پیروی از چیدمانِ متناسب با هدفِ مورد نظر، به یک بیانِ معماریِ اصیل دست خواهد یافت؛ چندان که کسرِ شأن خود دانسته تا برای توجیهِ نبوغ خویش، به چیزی جز جزئیاتِ سازه‌ای اتکا کند.

برای نمونه، در یک سوی لژِ شاه، با نادیده گرفتنِ جسورانه‌ی تقارن، طاقِ پنجره‌ی پهنِ آن به اندازه‌ی دو برابرِ ابعادِ لژهای مجاور بالا رفته بود. دقیقاً در نقطه‌ی مقابل، ردیفی از لژها قرار داشت که با خطی از طاق‌نماهای نیمه‌اسلامی بر فرازِ پنجره‌ها، به یکدیگر پیوند خورده بودند. این پنجره‌ها که توسطِ شبکه‌های چوبیِ سبز رنگ کاملاً پوشانده شده و با قالب‌بندی‌های رنگ‌آمیزی‌شده به رنگِ سبز و طلایی قاب شده بودند، به همسرانِ شاه اختصاص داشتند. در میانه‌ی این دو بخش، گروهِ دیگری از پنجره‌های مشبک قرار داشت. در مقابلِ آن‌ها نیز به‌نوبه‌ی خود، لژِ عمیق و طاق‌داری شبیهِ به یک اتاقِ پذیرایی به چشم می‌خورد که دقیقاً دو طبقه ارتفاع داشت و برای یکی از دخترانِ شاه در نظر گرفته شده بود. از آنجا که در زمانِ حضورِ من در آنجا، وی در آن لژ مستقر نبود، پرده‌های توری‌شکل بالا زده شده بود و تصویرِ مشابهِ دیگری از پیامبر [ص] را به نمایش می‌گذاشت.

...در مرکزِ میدان، سکویی مدور از جنسِ مصالحِ بنّایی (آجر و سنگ) قرار داشت که سه فوت ارتفاع داشت و از طریقِ دو راه‌پله قابل دسترسی بود. در یک سوی بنا، منبری از مرمرِ سفید به دیوار متصل بود. این منبر از همان فرمی پیروی می‌کرد که به‌طور عمومی در کشورهای اسلامی رایج است؛ یعنی پلکانی بلند و باریک که در هر دو سو با نرده‌ای مستحکم محافظت شده و به یک سکوی کوچک ختم می‌گردید. خطیب هیچ سکوی دیگری جز پله‌ی فوقانی نداشت. بسته به آنکه شورِ درونیِ خطیب او را چگونه به حرکت وادارد، وی پله‌های مختلفی از این سلسله‌مراتبِ منبر را اشغال می‌کند. تعالیِ روحی، و یا سن و مقامِ خطیب، تعیین می‌کند که وی از چه ارتفاعی باید مردمی را که بر سنگ‌فرشِ پایینِ پای او نشسته‌اند، موعظه کند.

فرهنگ عامه عهد ناصری در ایام عزای حسینی

اما به‌زودی دریافتم که تمامِ جزئیاتِ معماریِ این بنای قابلِ‌توجه، در برابرِ منظره‌ شگرفی که توسط جمعیت گردآمده ارائه می‌شد، در درجه‌ دوم اهمیت قرار داشت. سراسر میدان، به استثنای گذرگاهی باریک در پیرامون سکو، کاملاً مملو از زنان بود؛ هزاران هزار نفر. با یک تخمینِ تقریبی، به نظرم رسید که کاملاً چهار هزار زن به‌صورتِ چهارزانو بر روی کفِ خاکی نشسته‌اند. این کف با شیبی ملایم ساخته شده بود تا کسانی که در ردیف‌های عقب قرار داشتند بتوانند از بالای سرِ افرادِ پیشینِ خود صحنه را ببینند.

... شخصیتی جالب در میانِ جمعیت، پیرمردی عجیب با یک فنجان و یک کوزه‌ آب بود که به‌عنوانِ یک عملِ عبادی، قطره‌قطره آب توزیع می‌کرد. او این کار را سال‌های متمادی در تعزیه انجام داده بود تا به مردم یادآوری کند که حسین (ع) در واپسین ساعاتِ زندگی خود، از رنج‌های تشنگی عذاب کشیده است.

جنسِ مذکر در میدان در اقلیتِ ناچیزی قرار داشت؛ همان شمار اندکِ مردان نیز در پشتِ سپاه متراکم زنان ایستاده بودند. بیشتر مردانِ حاضر، در لژها بودند. در غرفه‌ ما به‌طور مکرر از مهمانان پذیرایی می‌شد و برای من و مترجمم سیگار برگ سِرو می‌گردید، چرا که ایرانیان ترجیح می‌دادند مسیحیان را به کشیدنِ قلیانِ خود دعوت نکنند. اما پس از آغازِ نمایش، هرگونه استعمال دخانیات و صرف تنقلات ممنوع شد، چرا که این اعمال نشانگر نوعی سبُک‌سری بود که با رویدادهای تراژیکِ تعزیه همخوانی نداشت. وقفه‌ انتظار، با آنکه طولانی بود، اما نه خسته‌کننده بود و نه بی‌فایده سپری شد؛ زیرا هرازگاهی فردی غیور با صدای بلند فریادی عمیق سر می‌داد: «یا علی! یا حسین!» و سپس صداهای بسیاری با او همراه می‌شدند. بدین‌سان، با افزایش تدریجی شور و حرارت، انتظار شدت می‌گرفت و تقوا تا درجه‌ای بالا می‌رفت که برای درک عمیق آنچه قرار بود به وقوع بپیوندد، مناسب بود.

شور مقدس مؤمنان، توسط روحانیون، اعم از پیر و جوان _ که یکی از آنان تنها پسری پانزده‌ساله بود _ بیش از پیش تحریک می‌شد. آنان به‌نوبت از منبر بالا رفته و با خواندنِ «روضه»، یا همان سروده‌های مذهبیِ شورانگیز در بابِ فضایل و شهادتِ علی [ع] و امامان، مردم را موعظه می‌کردند. همان‌گونه که در یک گردهماییِ مذهبی همواره صدای «آمین» به گوش می‌رسد، در اینجا نیز هرگاه جملاتی به‌طور ویژه فصیح و با لحنی پرشور بیان می‌شد، واکنش‌هایی از هر سو شنیده می‌شد؛ گاه یک «یا حسین!» بلند، و گاه صدای فردی که بر سینه‌ برهنه‌ خود می‌کوفت... .

منبع: تسنیم

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha