تهران شاید شهر سختی باشد، اما در کوچه‌های خلوتش، زیر سایه صاحب بنده‌نواز عید غدیر، هنوز چراغ مهربانی روشن است.

باشگاه خبرنگاران جوان - لغت‌نامه دهخدا واژه «ذوق» را پیش از آنکه شادی، نشاط و قریحه معنا کند، «چشیدن مقدار اندکی از چیزی» می‌داند؛ این اولین لایه معنایی واژه ذوق است. ظهر روز چهارشنبه و تنها چند ساعت مانده به عید غدیر، در گرمای سنگین خرداد، این تعریف بیش از هر جای دیگری در پلاک ۱۲ همین کوچه معنا پیدا می‌کند؛ «ذوقی» نام کوچه خلوتی در محله طرشت تهران است که در آن، یک ساختمان ساده، اما مهم جا خوش کرده؛ خانه بین‌راهی سیمای سبز ر‌هایی. می‌گوید بین‌راهی، چون مأمنی است میان خیابان و کمپ تا دستگیر زنانی باشد که از بند اعتیاد ر‌ها شده‌اند و حالا می‌خواهند زندگی را از نو شروع کنند. اما امروز، این چهاردیواری آرام رنگ‌وبوی دیگری دارد و قرار است میزبان مهمانان کوچکی باشد که هر کدام، سهمی از رنج این شهر بزرگ را به دوش می‌کشند.

سکوت کوچه با ترمز یک ون سفید می‌شکند. در کشویی که باز می‌شود، انگار کسی ظرفی لبریز را روی آسفالت واژگون کرده باشد؛ شاید ده - پانزده کودک قدونیم‌قد با خنده و جیغ‌های بلند سرریز می‌شوند. یکی دنبال دیگری می‌دود، آن یکی چیزی نامفهوم را فریاد می‌زند و چند نفر برای رسیدن به ورودی ساختمان با هم مسابقه گذاشته‌اند. در میان این هیاهو، من، حیران نگریستن به این صحنه، همراه با سیل بچه‌ها راهی طبقه دوم ساختمان می‌شوم. سپیده علیزاده، زنی که بسیاری از این بچه‌ها و نیز زنان بهبودیافته از اعتیاد، او را «مادر» صدا می‌زنند، آنها را جمع می‌کند و به سمت پله‌ها راه می‌اندازد. عید غدیر است و قرار است در واحدی کوچک، روی فرشی با طرح رنگارنگ و فانتزی و زیر ریسه‌های رنگی، جشنی برپا شود. جشنی که شاید در نگاه اول اتفاق بزرگی نباشد؛ مقداری بازی، چند مسابقه ساده، یک وعده‌غذا و کمی ارزاق برای هر خانواده. اما برای بچه‌هایی که بعضی‌هایشان تا همین چند ساعت قبل سر کار بوده‌اند و در اصطلاح جامعه آنها را به‌عنوان «کودک کار» می‌شناسند، همین هم کم نیست. آنها روز عید آمده‌اند تا زیر سایه عید غدیر و مهربانی گروهی از آدم‌ها، معنای همان واژه‌ای را زندگی کنند که روی تابلوی ابتدای کوچه و لغت‌نامه دهخدا نوشته شده است؛ ذوق، چشیدن مقداری کم از چیزی که برای بقیه بدیهی است، اما برای آنها آرزوست: «کودکی».

«توی ون آقای ایمانی آب‌پز شدیم!»

این اولین جمله‌ای است که مهدی با خنده‌ای بلند می‌گوید. مهدی ۱۲ساله است؛ جثه کوچکی دارد و پیراهنی که تنش کرده برایش کمی بزرگ است. او روی زمین بند نمی‌شود و با هیجان می‌گوید: «خانم! آقای ایمانی دست‌انداز‌ها را بد رد می‌کرد، مدام می‌افتادیم روی سروکله همدیگر! توی ون از گرما آب‌پز شدیم، ولی خیلی خوش گذشت کلی آهنگ خواندیم!» وقتی از مهدی می‌پرسم که آیا هنوز کار می‌کند، با غرور سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید: «نه! الان دیگه میرم مدرسه. مدرسه بلال حبشی. خانم معلمم از من راضی است.» از پدر و مادرش می‌پرسم؛ می‌گوید: «پدرم فوت کرده و قبلاً مجبور بودم کار کنم، اما از وقتی آمدم مرکز، دیگر کار نمی‌کنم و درس می‌خوانم.» مهدی از عید غدیر سال گذشته هم چیز‌هایی یادش است: «پارسال هم قرار بود بیاییم اینجا. برایمان کیک خریده بودن. اما یکهو گفتن نیاید، چون جنگ شده و خطرناک است. ما هم در خانه ماندیم و ترسیدیم. ولی امسال دیگر همه‌چی آروم بود و آمدیم.» برای مهدی، این اتاق دوازده‌متری بهترین جای دنیاست. وقتی از او می‌پرسم کدام برنامه مرکز برای بچه‌ها را بیشتر دوست داری، با چشم‌هایی که برق می‌زند می‌گوید: «کتاب‌خوانی!»

اینها بچه‌هایی هستند که آرزویشان گوجه‌سبز نوبرانه است

صدای موسیقی آن‌قدر بلند است که برای شنیدن صدای سپیده علیزاده باید کاملاً نزدیکش بشوم. علیزاده ۲۲ سال است عمرش را وقف حمایت از آسیب‌دیدگان ناشی از اعتیاد، به‌خصوص زنان کارتن‌خواب کرده. درحالی‌که مراقب است به همه بچه‌ها آب‌میوه و شیرینی برسد و دختر خردسالش هم کنار بقیه بچه‌ها می‌پلکد و شکلاتش را در کیف مادر می‌گذارد، می‌گوید: «این‌ها فقط کودک کار نیستند؛ اینها فرزندان خانواده‌های آسیب‌دیده به معنای عام هستند. پدر و مادر‌های این بچه‌ها یا درگیر اعتیاد شدید هستند، یا زندان، یا فوت شده‌اند و یا اصلاً کسی را ندارند. این بچه‌ها هیچ حامی و پشتیبانی ندارند. اینها همان بچه‌هایی هستند که در زندگی عادی‌شان، بزرگ‌ترین آرزویشان خوردن نوبرانه گوجه‌سبز، هندوانه یا رفتن به موزه است. آرزو‌هایشان خیلی کوچک است، اما برای خانواده‌های آنها همین هم دست‌نیافتنی است. ما این جشن را راه انداختیم تا عید غدیر بهانه‌ای شود که آنها دو سه ساعت از خیابان و بار‌های سنگین کنده شوند، بیایند اینجا و فقط کودکی کنند. اولین چیزی هم که به آنها می‌گوییم این است که ایرانی و افغانستانی ندارد؛ همه بچه‌ایم و همه‌مان آدمیم.»

او در تشریح فعالیت‌های مرکز می‌گوید: «برخلاف کسانی که دوست دارند شعار بدهند برای کودکان کار، کار می‌کنند؛ تخصص اصلی من که ۲۲ سال است بر آن متمرکز هستم، آسیب‌دیده‌های ناشی از اعتیاد و زنان کارتن‌خواب هستند. اسم مؤسسه اصلی ما «نور سپید هدایت» است؛ یک مؤسسه کاهش آسیب که هدفش پیشگیری از اچ‌آی‌وی در جامعه و خدمات‌رسانی به بی‌خانمان‌هاست. اما در اساسنامه، اولویت بعدی ما کودکان کار و در معرض آسیب هستند. ما بی‌سروصدا از سال ۹۸ و به مدت ۷ سال است که ۱۷۰ بچه را تحت پوشش داریم؛ برایشان شناسنامه می‌گیریم، مدرسه ثبت‌نامشان می‌کنیم و پیگیر درسشان می‌شویم. بعضی از قدیمی‌ترین بچه‌ها از همان سال ۹۸ با ما هستند و خانواده‌های جدیدی را هم خودشان به ما معرفی می‌کنند.» علیزاده با لحنی گله‌مند، اما آرام از مشکلات فضا می‌گوید: «البته این فضای کوچکی که می‌بینید، تمام توان فعلی ماست. ما در پارک شوش یک ساختمان بزرگ و مجهز داشتیم که مرکز فعالیت‌هایمان بود، اما شهرداری ساختمانش را از ما پس گرفت. حالا، چون جایمان خیلی محدود است و دفتر اصلی‌مان در استاد معین قرار دارد، مجبوریم بچه‌ها را بخش‌بخش دعوت کنیم. از میان آن ۱۷۰ بچه، امروز فقط توانستیم ۳۰ نفرشان را دعوت کنیم. برای اینکه امکاناتمان کم است و خواستیم سرعت بدهیم، با کمک یک سواری و دو تا ون خودمان بچه‌ها را به اینجا آوردیم.»

خانم‌های بهبودیافته از اعتیاد میزبان کودکان کار می‌شوند

او درباره ساختار خانه میان راهی توضیح می‌دهد: «اینجا خوابگاه خانم‌های بهبودیافته از اعتیاد است که با مجوز بهزیستی به‌عنوان مرکز توانمندسازی و صیانت اجتماعی کار می‌کند. برای این به آن میان راهی می‌گویند که مأمنی بین کمپ و خیابان است؛ جایی که اگر خانمی اعتیادش را کنار گذاشته و از پاتوق بیرون‌آمده، اگر خانواده حمایتگر ندارد یا خانواده‌اش مصرف‌کننده‌اند یا به‌خاطر ناموس و آبرو پذیرای او نیستند، دوباره به پاتوق برنگردد و دربه‌در و مصرف‌کننده نشود. اینها اینجا ساکن می‌شوند و خدمات رایگان شبانه‌روزی و تمایلی دریافت می‌کنند.

نکته جالب و زیبای امروز این است که همین خانم‌های بهبودیافته که من خودم آنها را از طریق گشت‌های ون‌های سیار کاهش آسیب، توی پاتوق‌ها پیدا کردم و راضی‌شان کردم که تمایلی ترک کنند، امروز دارند به کودکان کار کمک می‌کنند. خودشان اینجا را تمیز کرده‌اند، تزیین کرده‌اند، صندلی چیده‌اند و دو روز است دارند آهنگ‌ها را آماده می‌کنند. یک تعداد از این خانم‌ها حالا معرفی شده‌اند سر کار، یک تعداد پرسنل خود ما شده‌اند و بیمه و حقوق دارند و یک تعداد هم که پاکی‌شان پایین است همین پایین ساکن هستند تا ظاهر و دندان‌هایشان درست بشود و توانمند شوند تا بتوانند بروند سر کار.» بچه‌ها همگی زیر ۱۸ سال دارند؛ پسر ۱۷ ساله‌ای که معلوم است با لباس کارگری ساختمان آمده، دیگری در موتورسازی است و آن یکی در کارواش. دختر‌ها را هم بیشتر، مادر‌هایشان برای تکدی‌گری یا کار نظافت منازل و نگهداری سالمندان همراه خود می‌برند.

پارسال کیک‌های عید غدیر سهم گریه زنان خوابگاه شد

خاطره عید غدیر سال گذشته برای علیزاده با تضاد غریبی همراه است. او تعریف می‌کند: «پارسال همین موقع، همه چیز آماده بود. سه تا کیک خیلی بزرگ سفارش داده بودیم که رویش غدیر را تبریک گفته بودیم و سبد‌های کالا را هم چیده بودیم. اما درست در همین تاریخ، جنگ دوازده‌روزه پیش آمد و شهر پر از اضطراب شد. این بچه‌ها بیشتر تلفن ندارند و خانه‌هایشان در حاشیه شهر است. به هر زحمتی بود به آنها خبر دادیم که نیایند؛ چون می‌ترسیدیم نتوانیم امنیتشان را وسط آن شلوغی و موشک‌باران تأمین کنیم. برنامه‌مان کنسل شد. بچه‌ها نیامدند، اما کیک‌ها ماند توی یخچال. زنان بهبودیافته خوابگاه، همان شب آمدند؛ کیک‌ها را می‌بریدند و با غصه و گریه می‌خوردند. می‌گفتند اینها سهمِ بچه‌ها بود... سبد‌های کالا را هم از ترس اینکه شرایط جنگی است و ممکن است کمبودی باشد، همان روز‌ها در خود خوابگاه برای همین زنان مصرف کردیم.

کار اجتماعی پر از همین تضادهاست؛ درعین‌حال که می‌توانی به یک موقعیتش بخندی، می‌توانی برایش ساعت‌ها گریه کنی. برای همین، امسال وقتی عید قربان به دستمان گوشت نذری رسید، توزیعش نکردیم. نگه داشتیم تا با غدیر یکی کنیم. اگر همین حالا به دفتر ما بروید، می‌بینید از همین گوشت‌های قربانی، ۶ دست کله‌پاچه، سیرابی و جگر بار گذاشته‌اند تا بعدازظهر با «موبایل ون» ببریم توی پاتوق‌ها برای کارتن‌خواب‌ها پخش کنیم. اما برای ناهار این بچه‌ها از بیرون زرشک‌پلو با مرغ سفارش دادیم؛ چون بچه‌ها غذا‌های رستورانی را ترجیح می‌دهند و سیرابی دوست ندارند!»

من سر یک نان بربری پاک شدم!

مونا زنی ۵۵ساله است، اما آن‌قدر قبراق و پرانرژی است که اصلاً سنش به چشم نمی‌آید. او وسط اتاق ایستاده و آهنگ‌ها را عوض می‌کند؛ او همان «دی‌جی مونا»‌ی جشن است. مونا با افتخار می‌گوید: «۸ سال و خرده‌ای است که با مادر (سپیده علیزاده) کار می‌کنم. من خودم یک بهبودیافته‌ام. ۲۴ سال تمام مواد مصرف کردم و ۱۵ سال کارتن‌خواب گوشه خیابان‌ها بودم. ته خط بودم. اما با کمک مادر پاک شدم و از زمانی که از کمپ آمدم بیرون، با او ماندم و کار رفیق‌هایم را راه می‌اندازم. از همان سال‌ها هم این جشن‌ها را با هم برای بچه‌ها می‌گیریم.» مونا روی واژه «همه با هم» تأکید زیادی دارد.

مونا دستگیره در اتاق را نشان می‌دهد و جمله‌ای می‌گوید که آدم را تکان می‌دهد: «من به‌اندازه همین دستگیره خمیده و مچاله شده بودم. خانواده‌ام طردم کرده بودند. اما اینجا مرا با تمام کثیفی‌ام قبول کردند... من ۴ تا نوه دارم که بزرگ‌ترینشان ۱۷ سالش است. اما حالا ۱۷۰ تا نوه دارم! (بچه‌های کار را نشان می‌دهد.) من تا دلت بخواهد بدبختی کشیدم، اما امروز که بوی کله‌پلو و جیگرِ نذری به مشامم خورد، حالم دگرگون شد. با خودم گفتم خدایا، من سال‌ها آدمی بودم که بوی تعفنم به هر کسی می‌خورد، راهش را کج می‌کرد...، اما حالا به جایی رسیده‌ام که بوی سیراب شیردان را که می‌شنوم، خودم حالم بد می‌شود. ببین من کجا بودم و حالا کجا ایستاده‌ام.»

وقتی از او می‌پرسم چه شد که تغییر کردی، می‌گوید: «من سر یک نون بربری پاک شدم! توی صف نانوایی ایستاده بودم، با همان وضع خراب کارتن‌خوابی. دختری خردسال در صف، دست مادرش را کشید، مرا نشان داد و گفت: مامان، لولو را نگاه کن! همان‌جا بند دلم پاره شد. غرورم شکست. با خودم گفتم مونا، تو لولو شدی؟ رفتم کمپ، برای همیشه ترک کردم و حالا اینجا مادربزرگ این بچه‌ها شده‌ام. امروز تمام این صندلی‌ها را ما زنان بهبودیافته چیده‌ایم و اینجا را تزیین کرده‌ایم تا بچه‌ها بیایند و شاد شوند.» آهنگ ترکی شادی صحبت‌هایمان را قطع می‌کند و با جیغ‌وداد بچه‌ها، یکی دو تا از پسربچه‌ها وسط اتاق مشغول رقص و شادی می‌شوند.

مادرم کمردرد دارد؛ غذا را دست‌نزده می‌برم تا با او بخورم

در انتهای اتاق، دور از غوغای مسابقه‌ها و صندلی‌بازی، دختری ۱۳ساله نشسته است. نسبت به باقی بچه‌ها، او خیلی آرام، مؤدب و کم شر و شورتر به نظر می‌رسد. اسمش «ستایش» است و اهل افغانستان. ستایش تا کلاس چهارم درس‌خوانده، اما بعد از آن وقفه‌ای افتاده و مجبور شده کار کند و حالا با کمک مؤسسه قرار است دوباره درسش را شروع کند و برای کلاس پنجم ثبت‌نام کند. می‌گوید: «گاهی کار‌های خیاطی کوچکی که در خانه انجام می‌دهم کمک‌خرج ماست؛ البته خیلی بلد نیستم.» ستایش با دو برادرش به جشن آمده؛ برادر بزرگ‌ترش را نشان می‌دهد که در تعمیرگاه موتورسازی کار می‌کند و آن یکی کوچک‌تر است و درس می‌خواند. ستایش از روز‌های سختی که پشت سر گذاشته‌اند می‌گوید: «ما ۶ سال است که در ایرانیم. اما پارسال موقع عید غدیر، برگشتیم افغانستان. وقتی رفتیم جنگ بود و وقتی برگشتیم باز هم جنگ بود. آنجا اصلاً کار نبود و شب‌ها چیزی نداشتیم بخوریم. مجبور شدیم دوباره برگردیم ایران. افغانستان شرایط خوبی ندارد، به درد نمی‌خورد و آدم را در مدرسه‌ها کتک می‌زنند؛ وگرنه ما هم دوست داشتیم در کشور خودمان بمانیم.»

دل ستایش از بعضی رفتار‌های بیرون از این مرکز گرفته است: «خیلی وقت‌ها آدم‌ها در خیابان به ما بد نگاه می‌کنند. وقتی می‌رویم نانوایی، اگر چند تا نان بخریم، مردم توی صف داد می‌زنند و می‌گویند تمام نان‌ها را این افغانی‌ها بردند! برادر کوچکم یک سال و نیمه است و همین‌جا به دنیا آمده، وقتی رفتیم افغانستان اصلاً شیرخشک برایش پیدا نمی‌شد و خیلی لاغر شده بود... خیلی لاغر. مادرم کمردرد داشت و برادرم خیلی کوچک بود، برای همین نیاوردمش. اما خانم‌های این مؤسسه با ما خیلی مهربان هستند. امیدوارم بالاخره یک روز کشورمان خوب بشود تا کسی به ما حرف بد نزند و دلمان نشکند.» ناهار که می‌رسد، سفره‌ای پهن می‌کنند و ظرف‌های زرشک‌پلو با مرغ را که یکی از همکاران دانشگاهی مؤسسه تقبل کرده، جلوی بچه‌ها می‌گذارند. بچه‌ها اتوبوسی و قطاری کنار هم می‌نشینند و بااشت‌ها شروع می‌کنند به خوردن، اما برادر بزرگ‌تر ستایش دست به غذایش نمی‌زند. با دقت در ظرفش را می‌بندد و گره می‌زند. جلو می‌روم و می‌پرسم: «چرا نمی‌خوری؟ سرد می‌شود.» سرش را پایین می‌اندازد و آرام می‌گوید: «مادرم کمردرد داشت، نتوانست بیاید. غذا را دست‌نزده می‌برم خانه تا ناهارم را با مادر بخوریم.»

مهربانی با یاد صاحب مهربان غدیر

ساعت‌های جشن به‌سرعت تمام می‌شوند. وسط‌های مهمانی بچه‌ها با آب‌میوه، میوه و شیرینی پذیرایی می‌شوند و هرکدام شادی‌شان را یک‌طور بروز می‌دهند؛ یکی با جیغ و صدا‌های عجیب و یکی با بپر، بپر. مسابقه‌هایی مثل چالش مانکن، صندلی‌بازی و بشین‌پاشوی برعکس برگزار می‌شود و آقای امانی، مرد جوانی که کار‌های پشتیبانی را انجام می‌دهد، با آنها بازی می‌کند. گاهی هم به سبک جمع‌های بچه‌گانه دعوایشان می‌شود. در فاصله کوتاهی که منتظرم تاکسی بیاید، از بخش اقامتی طبقه پایین ساختمان بازدید می‌کنم. خوابگاهی نقلی، بسیار تمیز و جمع‌وجور با تقریباً ۱۴ تخت مرتب قرار دارد؛ جایی که زنان بهبودیافته با خوش‌مشربی تعارف به چای می‌کنند و می‌شود ساعت‌ها با آنها هم‌کلام شد.

کم‌کم پرسنل مرکز، همان زنانی که روزی پناهی نداشتند، سبد‌های ارزاق و بسته‌های گوشت نذری را با احترام دست بچه‌ها می‌دهند. لبخند‌ها و جیغ‌های تشکر بچه‌ها به هوا می‌رود. تعداد زیادی از آنها دوباره سوار همان ون سفید آقای ایمانی می‌شوند و بقیه را هم خود سپیده علیزاده سوار ماشینش می‌کند و می‌رساند. بیرون از ساختمان پلاک ۱۲، زندگی در تهران با همان شلوغی و سرعت همیشگی در جریان است؛ مردم مشغول مهمانی کیلومتری غدیر هستند. موکب‌ها برپا شده‌اند و همه چیز در مرکز شهر رنگ‌وبوی جشن دارد. اما در این کوچه، اتفاق بزرگی افتاده است. عید غدیر بهانه‌ای شده تا دو گروه از انسان‌های رنج‌دیده به هم وصل شوند؛ زنانی که از تاریکی اعتیاد به روشنایی این اتاق رسیده‌اند و کودکانی که برای چند ساعت بار سنگین‌کار را زمین گذاشتند تا طعم شیرین کودکی را بچشند. تهران شاید شهر سختی باشد، اما در کوچه‌های خلوتش، زیر سایه صاحب بنده‌نواز عید غدیر، هنوز چراغ مهربانی روشن است.

منبع: فرهیختگان

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار