باشگاه خبرنگاران جوان؛ رضوان پاک منش - بازارهای خوزستان که فقط محل خرید و فروش نبودند؛ حافظهی جمعی بودند، میدان گفتوگو بودند، جایی برای شکلگیری هویت شهری بودند. امروز، اما در اهواز و آبادان، این قلبها آرامآرام از تپش افتادهاند.
مرگ بازارهای قدیمی، صرفاً تعطیلی چند مغازه یا کمشدن مشتری نیست؛ این مرگ، خاموش شدن بخشی از تاریخ اجتماعی جنوب است.
بازار عبدالحمید در اهواز؛ معماری اصیل از دهه پنجاه
بازار عبدالحمید در اهواز، راستههای قدیمی آبادان، پاساژهای فرسودهی اطراف امیری، و دکانهایی که هنوز تابلوهای دهه پنجاه را بر سر در خود نگه داشتهاند، اکنون بیشتر شبیه موزههایی نیمهجاناند تا مراکز زندهی تجارت. مغازهدارانی که زمانی صدای چکش، فریاد مشتری و بوی ادویه و قهوه فضای کارشان را پر میکرد، حالا ساعتها به خیابان خیره میمانند؛ خیابانی که مردمش یا به مالهای مدرن رفتهاند یا اساساً دیگر توان خرید ندارند. بازار عبدالحمید قدیمیترین بازار سنتی اهواز است؛ بازاری که هنوز میشود در دالانهای تنگ و نیمهتاریکش، ردّ تاریخ، تجارت و زندگی جنوب را دید. این بازار در خیابان نظامی (نظریپور)، میان خیابان نادری و امام خمینی قرار دارد و قدمتش به دوره قاجار میرسد.
آنچه بازار عبدالحمید را مهم میکند فقط سن و سالش نیست؛ بلکه جایگاهی است که زمانی در زندگی اهواز داشت. اینجا روزگاری مرکز اصلی خرید شهر و محل رفتوآمد تاجران، سرمایهداران و خانوادههای مرفه بود. در دورهای که اهواز به واسطه کارون و تجارت جنوب رونق گرفته بود، بازار عبدالحمید قلب اقتصادی شهر محسوب میشد.
نام بازار از «عبدالحمید خان سردار اجل» گرفته شده؛ فرزند شیخ خزعل و یکی از چهرههای بانفوذ عرب خوزستان در اواخر قاجار. همین نامگذاری نشان میدهد که بازار فقط یک فضای تجاری نبود، بلکه بخشی از ساختار قدرت، هویت قومی و تاریخ اجتماعی اهواز به شمار میرفت.
امروز، اما بازار حال و هوایی دوگانه دارد؛ هنوز زنده است، هنوز مردم در آن رفتوآمد میکنند، هنوز صدای فروشندهها و بوی ادویه و قهوه در بعضی راستهها حس میشود، اما شکوه گذشتهاش را از دست داده است. فرسودگی ساختمانها، ازدحام دستفروشها، کمبود رسیدگی شهری و مهاجرت بخش بزرگی از خرید و تجارت به مراکز خرید مدرن، چهره بازار را تغییر دادهاند. بسیاری از روایتها از این بازار با حس نوستالژی همراهاند؛ انگار مردم درباره بخشی از شهری حرف میزنند که آرامآرام محو شده است.
در دل این بازار، بناهای تاریخی مهمی هم وجود دارد؛ از جمله خانه دادرس و کاروانسرای شیخ خزعل که نشانههایی از عظمت معماری و تجاری گذشتهاند. این آثار تاریخی امروز میان شلوغی بازار و بینظمی شهری تا حدی گم شدهاند، اما هنوز میتوانند یادآور دورهای باشند که بازار عبدالحمید یکی از مهمترین نشانههای هویت اهواز بود.
بازار عبدالحمید فقط یک بازار نیست؛ روایتی فشرده از تاریخ جنوب ایران است. جایی که میشود در آن هم ردّ ثروت نفتی را دید، هم زخم جنگ و فرسودگی را، هم همزیستی فرهنگهای مختلف عرب، لر، بختیاری و مهاجرانی که اهواز را ساختند. شاید به همین دلیل است که هر حرفی درباره مرگ بازارهای قدیمی اهواز، در واقع حرف زدن درباره فراموش شدن حافظهی شهر است.
در اهواز، بازار فقط اقتصاد نبود؛ اقلیم بود. معماری بازارها برای مقابله با گرمای جنوب ساخته شده بود؛ سقفهای بلند، سایهها، دالانهای باریک و جریان هوا. اما شهر جدید، بدون حافظه ساخته شد. مراکز خرید شیشهای و برجهای تجاری، نه روح بازار را دارند و نه رابطهای با آبوهوا. آنها جهانی وارداتیاند که بر پیکر شهری فرود آمدهاند که زمانی بر پایهی معاشرت، پیادهروی و تعامل زنده شکل گرفته بود.

آبادان؛ مملو از بازارهای خالی قدیمی
آبادان، اما تراژدی عمیقتری دارد. شهری که روزگاری نماد مدرنیته در ایران بود، حالا در بسیاری از بخشها شبیه شهری است که از آینده مانده است. جنگ، مهاجرت، فرسودگی اقتصادی و انتقال سرمایه، آرامآرام بازارهایش را خالی کردند. زمانی بازار کویتیها، بازار تهلنجیها و خیابان امیری، نه فقط برای آبادانیها بلکه برای کل جنوب جذاب بود. مردم برای خرید، تماشا و حتی تجربهی «حال و هوای آبادان» به این شهر میآمدند. امروز، اما بسیاری از مغازهها یا بستهاند یا فقط برای بقا کار میکنند.
بازار کویتیها، بازار تهلنجیها و خیابان امیری، سه ناماند که اگر کسی آبادان را در دهههای طلاییاش دیده باشد، با شنیدنشان بوی دریا، صدای لهجههای جنوبی و برق ویترینهای پر از جنس خارجی در ذهنش زنده میشود. اینها فقط مراکز خرید نبودند؛ بخشی از افسانهی آبادان بودند. شهری که روزگاری از بسیاری از شهرهای ایران مدرنتر، زندهتر و جهانیتر به نظر میرسید.
خیابان امیری مهمترین شریان تجاری آبادان بود؛ خیابانی که زندگی در آن جریان داشت. کافهها، سینماها، مغازههای لباس، فروشگاههای لوازم خانگی و عطر و ادکلن، همه در امتداد خیابانی قرار داشتند که شبها خاموش نمیشد. امیری فقط محل خرید نبود؛ محل «دیدن» بود. مردم برای قدم زدن، معاشرت، تماشای ویترینها و تجربهی حس مدرن بودن به آنجا میرفتند. در سالهایی که پالایشگاه آبادان قلب اقتصاد نفتی ایران بود، خیابان امیری نماد طبقه متوسط شهری و سبک زندگی متفاوت جنوب به شمار میرفت.
در کنار آن، بازار کویتیها شهرتی افسانهای داشت. بعد از رونق تجارت خلیج فارس، کالاهای وارداتی از کویت، دوبی و کشورهای عربی وارد آبادان میشدند و این بازار به یکی از مهمترین مراکز اجناس خارجی در ایران تبدیل شده بود. از پارچه و لوازم صوتی گرفته تا شکلات، عطر، سیگار و لباسهای مدرن؛ چیزهایی که در بسیاری از شهرهای دیگر ایران کمیاب یا ممنوع بودند، در آبادان پیدا میشدند. برای خیلیها، سفر به آبادان یعنی خرید از بازار کویتیها.
بازار تهلنجیها هم بخشی از فرهنگ اقتصادی خاص جنوب بود؛ اقتصادی که روی مرز باریک میان تجارت رسمی و معیشت محلی حرکت میکرد. «تهلنجی» به کالاهایی گفته میشد که ملوانها و لنجداران از سفرهای خلیج فارس با خود میآوردند. این بازارها فقط محل خرید ارزان نبودند؛ نوعی مقاومت اقتصادی مردم جنوب در برابر فقر، جنگ و محدودیت بودند. در واقع، تهلنجیها بخشی از زیست روزمرهی بندرها بودند؛ اقتصادی غیررسمی، اما حیاتی که هزاران خانواده با آن زندگی میکردند.
اما جنگ ایران و عراق همهچیز را تغییر داد. آبادان که روزی نماد رفاه و مدرنیته بود، به خط مقدم جنگ تبدیل شد. بسیاری از بازارها و مغازهها نابود شدند، خانوادهها مهاجرت کردند و سرمایه از شهر خارج شد. بعد از جنگ نیز، آبادان هرگز نتوانست موقعیت پیشین خود را به طور کامل بازیابد. مناطق آزاد جدید، تغییر مسیر تجارت، رشد دوبی و تحول اقتصاد مصرفی ایران، آرامآرام نقش تاریخی این بازارها را کمرنگ کردند.
امروز اگر در خیابان امیری قدم بزنی، هنوز میتوانی سایهای از آن شکوه قدیمی را حس کنی؛ تابلوهای قدیمی، مغازههایی که انگار در زمان متوقف شدهاند، پیرمردهایی که هنوز با همان لحن گرم جنوبی مشتری صدا میزنند. اما همزمان، فرسودگی، رکود و حس ازدسترفتن نیز در فضا موج میزند. بسیاری از مغازهها یا تعطیل شدهاند یا فقط برای دوام آوردن باز ماندهاند.
غمانگیزترین بخش ماجرا شاید این باشد که این فضاها فقط از نظر اقتصادی ضعیف نشدهاند؛ از حافظهی عمومی هم در حال حذف شدناند. نسل جدید کمتر میداند که آبادان زمانی چه جایگاهی در فرهنگ شهری ایران داشت. کمتر کسی میداند که خیابان امیری برای جنوب، چیزی شبیه شانزهلیزهی محلی بود؛ جایی که مد، موسیقی، سینما و زندگی شهری در آن تلاقی میکردند.
بازار کویتیها، تهلنجیها و امیری، امروز بیشتر شبیه بازماندههای یک رؤیای نیمهفراموششدهاند؛ رؤیای شهری که زمانی از آینده آمده بود، اما بعدها در تاریخ ماند.

یکی از قدیمی های اهواز می گوید: نسل جدید رابطهی خود را با بازارهای قدیمی از دست داده است. برای جوانی که با اینستاگرام، فروشگاه آنلاین و کولرهای عظیم مالها بزرگ شده، بازار سنتی اغلب فضایی فرسوده و بینظم به نظر میرسد. این تغییر سلیقه البته طبیعی است، اما مسئله اینجاست که هیچ تلاشی برای بازتعریف بازار قدیمی صورت نگرفته است.
در بسیاری از کشورهای جهان، بازارهای تاریخی را به جاذبهی فرهنگی و گردشگری تبدیل کردند؛ آنها را مرمت کردند، کافه و کتابفروشی و موسیقی خیابانی به آن افزودند و اجازه دادند سنت با زندگی مدرن آشتی کند. اما در بسیاری از شهرهای ایران، بازار قدیمی یا به حال خود رها شده یا زیر فشار ساختوسازهای بیهویت دفن شده است.
مرگ بازارهای اهواز و آبادان، در واقع نشانهی بحران بزرگتری است: بحران فراموشی شهر. وقتی شهری حافظهی خود را از دست میدهد، فقط ساختمانهای قدیمی را از دست نمیدهد؛ زبان، ریتم زندگی، روابط انسانی و حس تعلق را هم از دست میدهد. بازارهای جنوب فقط محل دادوستد نبودند؛ آنها محل دیدن یکدیگر بودند. جایی که عرب، بختیاری، لر، مهاجر و کارگر نفت در کنار هم زندگی روزمره را تجربه میکردند. بازار، نوعی دموکراسی شهری بود؛ فضایی که طبقات مختلف را کنار هم نگه میداشت.
امروز با مرگ تدریجی این فضاها، شهرها بیشتر از همیشه تکهتکه شدهاند. ثروتمندان در مراکز خرید بسته و خنک میچرخند، فقرا در خیابانهای فرسوده میمانند، و طبقهی متوسطی که زمانی موتور اصلی بازار بود، زیر فشار تورم آب رفته است.
شاید هنوز برای نجات این بازارها دیر نشده باشد. اما نجات آنها فقط با رنگکردن دیوارها یا نصب چراغهای تازه ممکن نیست. بازار زمانی زنده میشود که مردم دوباره احساس کنند این فضا متعلق به آنهاست؛ که در آن چیزی فراتر از خرید وجود دارد. موسیقی، فرهنگ، غذا، روایت، خاطره و زندگی.
اگر روزی بازارهای قدیمی اهواز و آبادان کاملاً خاموش شوند، چیزی فراتر از چند مغازه از بین رفته است. آن روز، بخشی از روح جنوب دفن خواهد شد؛ روحی که سالها با صدای دستفروشها، بوی ماهی و قهوه، و هیاهوی آدمهایی زنده بود که هنوز امید داشتند شهرشان ادامه پیدا کند.