احسان همیشه می‌گفت: از خدا می‌خواهم مثل دایی‌ام با زبان روزه شهید شوم و پیکرم بسوزد و مثل عمویم موقع شهادت پهلویم برود.

باشگاه خبرنگاران جوان- قطعه ۴۲ این روز‌ها شبیه هیچ قطعه‌ای در بهشت‌زهرا نیست. هر ساعتی از روز که بروی بالای سر اکثر مزار‌ها کسی نشسته است. اینجا پنج‌شنبه و شنبه فرقی ندارد. هر روز هفته که باشد، گل‌های تازه بالای عکس شهدا جا خوش کرده‌اند. انگار اینجا تنها کاری که مادر‌ها یا تازه‌عروس‌ها می‌توانند برای عزیزشان بکنند همین نثار گل است آن هم به مزارشان.

مادر شهید جنگروی هستم و خواهر شهید ابوغریب

سر یکی از مزارها، مادری به‌عکس پسرش نگاه می‌کند و ریزریز اشک می‌ریزد. دلتنگی کلافه‌اش کرده ولی وقتی می‌خواهم از پسرش برایمان بگوید، تمام قوایش را جمع می‌کند، اشک‌هایش را پاک می‌کندو شروع می‌کند از بچگی احسان تا شهادتش را تعریف می‌کند. 

مادر شهید احسان جنگروی هستم و با افتخار خواهر شهید ۱۷ساله ابوغریب، مصطفی محمدنیا.

تاریخ تولد و شهادت پسرم یکی شد

احسان اذان صبح ۹ اسفند ۷۸ به دنیا آمد و اذان ظهر ۹ اسفند ۱۴۰۴ شهید شد.

۱۹ سالگی ازدواج کرد و یک دختر ۳ساله به نام کوثر خانم دارد. هر چه از ادب و خوش‌اخلاقی احسان بگویم، کم گفته‌ام. این حرف من نیست. همه دوستانش از شوخ‌طبعی و خوش اخلاقی‌اش تعریف می‌کنند. 

در مدرسه درسش خیلی خوب بود همیشه معدلش ۲۰ بود. با بهترین معدل در دانشگاه رشته برق قبول شد. در دانشگاه هم معدلش بالابود ولی گفت: می‌خواهم پاسدار شوم. برای لباس پاسداری حرمت خاصی قائل بود.

هم شاگرد ممتاز بود و هم حافظ کل قرآن

علاوه بر ممتاز بودن در مدرسه، حافظ کل قرآن هم بود. از ۳ سالگی با خودم به مسجد می‌بردمش. خدا را شکر که زحماتم نتیجه داد. عاشق مسجد شد. از ۵ سالگی شروع به حفظ قرآن کرد. در کلاس قرآن ثبت‌نامش کردم. احسان حافظ کل قرآن شد. مربی‌اش همیشه از هوش و استعداد احسان تعریف می‌کرد. کم‌کم خود احسان در حلقه صالحین کلاس پنجم و ششم و هفتم مربی شد.

معلم قرآن بود ولی رایگان ریاضی درس می‌داد

هر وقت امتحان داشتند با آنها ریاضی هم کار می‌کرد و می‌گفت: بچه‌ها توان پرداخت هزینه معلم خصوصی را ندارند به آنها درس می‌دهم که قبول شوند. 

وقتی برای خرید یا برای کاری توی محله می‌رفتم از خانم‌هایی که با هم حرف می‌زدند شنیده بودم که: «بچه‌ات را ببر مسجد الغدیر پیش احسان جنگروی از مربی‌های مسجد. نمی‌دانی چقدر خوب. به بچه‌ها درس میده ما همش واسه عاقبت به خیری این جوون دعا می‌کنیم.»

همه مادران محله برای احسان دعا می‌کردند

وقتی می‌شنیدم که خانم‌ها از پسرم تعریف می‌کنند، کیف می‌کردم. به خانه که می‌آمدم، می‌گفتم: «احسان چقدر همه از تو تعریف می‌کنن.» آن‌قدر بچه‌ام مخلص بود همیشه می‌گفت: «مامان اشتباه شنیدی. حتماً دوستام رو می‌گفتن. دعا کن منم مثل اونا بشم.»

محبتی فراتر از مادر و فرزندی

بچه که بود، همیشه به من می‌چسبید. بزرگ‌تر هم که شد از وابستگی‌اش کم نشد. حتی وقتی ازدواج کرده بود. از سر کارش که تعطیل می‌شد، به خانه ما می‌آمد و می‌گفت: «عشقم آمدم با هم یک صبحانه بخوریم.» بعد دست می‌انداخت گردنم، بغلم می‌کرد یک ربع تمام من را در بغلش نگه می‌داشت. من فدایش می‌شدم احسان دور من می‌گشت. من تصدقش می‌رفتم، او می‌گفت: نوکرتم. دست آخر می‌گفتم: احسان من پیش تو کم آوردم ولی می‌گفت: «من در مورد توی مادر کم نمی‌آورم. تو همه‌کس من هستی.»

در خانه ۴۵ متری مستاجر بود

حتی وقتی می‌خواست کلاس حلقه صالحین برود اول می‌آمد به من سر می‌زد. دستم را می‌بوسید و می‌گفت: می‌خواهم عاقبت‌به‌خیر شوم.

اگر می‌آمد می‌دید من در حال ظرف شستن هستم، شانه‌های من را می‌بوسید و می‌گفت: شما بیا کنار، من بشورم. می‌خواهم عاقبت‌به‌خیر شوم. 

نزدیک زمان کلاسش که می‌شد، سعی می‌کرد زودتر برود تا برای بچه‌ها خوراکی بخرد تا بیشتر تشویق شوند برای آموزش قرآن. می‌گفتم:احسان حقوقت که خیلی کمه. تو هم که یک‌خانه۴۵ متری اجاره کرده‌ای، مگه چقدر در آمد داری که هر دفعه برای بچه‌ها میان‌وعده هم می‌خری؟ می‌گفت: مامان بچه‌ها این‌جوری بهتر یاد می‌گیرند. دیگه بعضی‌اوقات خودم مشارکت می‌کردم یک مقدار هزینه‌اش رامی دادم می‌گفتم: خیرات دایی مصطفی.

احسان زنگ که می‌زد، زنده می‌شدم

از کلاس که برمی‌گشت دوباره می‌آمد خانه ما. طبقه سوم هستیم. سه‌طبقه را بدو، بدو می‌آمد و دستانم را می‌بوسید و می‌گفت: مامان، قربون خستگیهات برم. 

مادر هر چه از احسان می‌گوید، سیر نمی‌شود. حتی اجازه نمی‌دهد سؤالی بپرسم و ادامه می‌دهد: دخترم کار فرهنگی می‌کند. معمولاً من دوقلوهایش را نگه می‌دارم که به کارهایش برسد. سال‌هاست قند و فشارخون بالا دارم. بعضی وقت‌ها حالم خیلی خراب می‌شد و بی‌حال می‌شدم ولی صدای زنگ احسان را می‌شناختم. به‌محض اینکه صدای زنگ می‌آمد، از جایم می‌پریدم و می‌گفتم: بچه‌ها دایی احسان آمد. تا موتورش را پارک می‌کرد و سه‌طبقه را بالا می‌آمد، طول می‌کشید. سریع چایی می‌ریختم، میوه پوست می‌کندم تا برسد. یک ربع که همدیگر را بغل می‌کردیم، میوه‌ها را می‌آوردم و می‌گفتم: اینها را با عشق برایت حاضر کردم.

طا‌ها و طهورا دوقلو‌های دخترم می‌گفتند: دایی جان، مامان قبل از اومدن شما حالش بد بود، تا شما رو دید حالش خوب شد. حالا که احسان رفته بچه‌ها می‌گویند: مامان اگه حالت بد شه چه‌کار کنیم؟

آقا را ندیدم، فقط انگشترش به من رسید

وقتی حرف از نبودن احسان می‌زند، به یاد دوران آموزشی‌اش می‌افتد و می‌گوید: من و احسان سری از هم سوا بودیم. همه حرفش را به من می‌زد. دوره آموزشی‌اش که تمام شد، آمد خانه. خیلی ناراحت بود. گفتم: عشق مامان چرا ناراحتی؟ گفت من لیاقت نداشتم در دوره آقا را ببینم. یک اتفاقی افتاد که نشد ببینمشان. آقا فقط انگشترشان را برایم فرستادند. گفتم: مامان ناراحتی نداره. آقایی که آن‌قدر سخاوتمندن که به همه انگشتر و چفیه می‌دن حتماً می‌توانی ببینی‌اش. به حرف‌های من ایمان داشت. گفت: قول می‌دی برایم دعا کنی. گفتم: آره قول میدم. دعا کردم آقا را ببیند ولی تا زنده بود نشد. آخرش همان روزی که آقا شهید شد، احسان هم با آقا شهید شد.

خبر شهادت آقا را که شنید، فهمیدیم شهید می‌شود

احسان پشت پدافند بود. ساعت ۹ و خورده‌ای که بیت رهبری را زدند، پشت بی‌سیم بهش گفتند که بیت را زدند. همه می‌دانستند که خط‌قرمز احسان آقاست. فرمانده‌اش می‌گوید که وقتی احسان شنید بیت رهبری را زدند، چنان فریاد یا زهرا کشید که گفتیم احسان امروز شهید می‌شود و همین هم شد.‌

می‌خواهم مثل دایی‌ام روزه شهید شوم مثل عمویم پهلویم برود

احسان همیشه می‌رفت جلوی عکس عموی شهیدش و می‌گفت: دعا کن مثل تو پهلویم برود. بعد می‌رفت جلوی عکس دایی‌اش و می‌گفت: دعا کن من مثل تو زبان روزه شهید شوم. بدنمم هم بسوزه آخرش هم مثل دایی‌اش زبان روزه شهید شد مثل عمو جعفرش پهلویش رفت. مثل حضرت ابوالفضل بدون دست‌وپا بود. زمانیکه رفتیم پیکرش را ببینم، از تابوت نور می‌زد. صورتش پر از ترکش و خون بود. با وجودی که شسته بودنش، چشمش خونی بود.

دستم به تیزی کتفش که خورد، فهمیدم دست ندارد

در معراج گفتم: مامان مبارکت باشه ولی من آن‌قدر به تو وابسته بودم چطور تحمل کنم من می‌میرم آمدم سرش را بلند کنم، دیدم تمام سرش پر از ترکش است. دستم خورد به تیزی شانه‌هایش یک‌دفعه داد زدم: بچه‌ام دست نداره، احسان دست نداره.

احسان خواب شهادتش را دیده بود

دو هفته قبل از شهادتش خواب‌دیده بود که شهید می‌شود. امیرحسین فخری دوست صمیمی‌اش بود که از دوران راهنمایی با هم بودند. خوابش را برای امیرحسین تعریف کرده و گفته بود: به مامانم نگو ولی من شهید می‌شوم.

وقتی مطمئن شده بود که شهید می‌شود، یک کارت‌بانکی را با رمزش در یک پاکت گذاشته و به مسجد الغدیر برده بود. پاکت را به مسئولین مسجدداده و گفته بود: من دیگر نیستم این پول را خرج بچه‌های من بکنید تا بهتر قرآن یاد بگیرند.

به جای جشن تولد، دعا کن شهید شوم

سه روز قبل از شهادتش آمد خانه ما. دست انداخت گردنم و من را بوسید. گفتم: احسان ۹ اسفند می‌خوام برات تولد بگیرم. گفت: مامان من از این سوسول‌بازی‌ها خوشم نمیاد. دعا کن مثل علی‌اکبر پاکدشت بسوزم هیچی ازم نمونه. دلم ریخت. گفتم: مامان خدا نکنه من دعا می‌کنم صاحبخانه شی از مستأجری در بیایی. بتونی ماشین بخری. گفت: مامان این چیزا رو میخوام چیکار؟ بعد گفت: اصلاً من ۹ اسفند نیستم آماده‌باش هستم.

دعا کن از مثل علی اکبر پاکدشت بسوزم

دلم نیامد برایش تولد نگیرم. به خواهرش گفتم: شب جمعه یک کیک بخر من هم بچه‌ها را دعوت می‌کنم احسان را سورپرایز کنیم. بچه‌ها آمدن احسان هم آمد. افطار ساده‌ای داشتیم. من هم میرزا قاسمی درست کرده بودم. هر لقمه که می‌خورد، تشکرمی کرد. هیچ وقت غذا نمی‌برد ولی آن شب گفت: میشه از این میرزا قاسمی بدی من ببرم برای سحرم. گفتم: بله عزیزدلم. حتما برات می‌زارم. 

خواهرش شمع روشن کرد گذاشت روی کیک و آورد که سورپرایزش کنیم. تا کیک را روبروی احسان گذاشت، احسان بلند شد رفت روی یک مبل دیگر نشست. خواهرش باز کیک را جلوی احسان گذاشت. دوباره بلند شد ته سالن نشست. خواهرش گفت: داداش فدات بشم. یک کیکه دیگه فوتش کن. احسان گفت: من به مامان گفتم دعا کنه من مثل علی اکبر پاکدشت بسوزم، بعد شما برام تولد گرفتید؟ آخرش گفت: کوثر بابا تو بیا کیک رو فوت کن.

سورپرایز تولد به دعای شهادت تبدیل شد

دخترم کیک را برید. من گفتم: احسان جان من همیشه در نماز شبم دعا می‌کنم که تو عاقبت به خیربشی این چه حرفیه می‌زنی. سرش را که بالا گرفت آن‌قدر صورتش نورانی شده بود دلم هری ریخت. تا این جمله را گفتم، احسان بلند شد و آمد کنار من. دست انداخت گردنم و گفت: دورت بگردم خوب یادآوری کردی میشه تو نماز شبت از خدا بخواهی منو بخره. ناراحت شدم گفتم: احسان این چه حرفیه مامان. هر چه می‌گفتم، احسان بیشتر التماس می‌کرد. از آن جایی که عاشقش بودم طاقت نداشتم التماس کنه. دستم را روی چشمم گذاشتم و گفتم: چشم هر چی تو بخواهی.

خدایا به آبروی حضرت زهرا احسان من رابخر

مهمانی که تمام شد، همه‌مان را به طرز عجیبی بغل کرد و رفت. می‌خواست برای مناجات به مسجد ارک برود. نیمه‌شب بود که زنگ زد. آن‌قدر گریه کرده بود صدایش درنمی‌آمد. گفت: مامان زنگ زدم یادآوری کنم در نماز شبت یادت نره دعا کنی.

آن شب در قنوتم دعا کردم و گفتم: خدایا به آبروی حضرت زهرا احسان من را بخر. فردای آن روز برادرم بهم زنگ زد و گفت: برای احسان کادوی تولد گرفتم و چند بسته ارزاق برای مسجد الغدیر گرفتم بگو بیاید بگیرد. 

به احسان گفتم برای گرفتن بسته‌ها رفت. زمانی که بسته‌ها را آورد، باوجوداینکه خیلی سنگین بود همه را بالا آورد.

باز دوباره قربان‌صدقه من می‌رفت و گفت: بیا بشین اینجا کارت دارم. نشستم کنارش گفتم: عزیزم چه‌کار داری بگو. گفت: می‌خوام نگات کنم. دلم می‌خواد دست‌های زحمت‌کش تو رو ببوسم. اینها را می‌گفت و دست و پایم را می‌بوسید. دستش را که گرفتم دیدم پوستش زبر شده است. گفت: این چندروزه کمک همسرم کردم. گفتم: مامان جان خیلی کار خوبی کردی. کسی که به همسرش کمک کنه اجر شهید را می‌بره. یک‌دفعه گفت: مامان راست میگی؟ پس برم فرشمون رو هم از قالی‌شویی بگیرم. کمک کنم کار خونه تموم شه. خیلی خسته بود ولی برای اینکه کمک همسرش کند زود رفت ولی زنگ زد و دوباره تأکید کرد که دعا برای شهادتش یادم نرود. 

شب دوم دوباره خدا را به حضرت زهرا قسم دادم که احسان را بخرد.

ماجرای شب سوم

شب سوم شب عجیبی بود. تا به خدا گفتم به آبروی حضرت زهرا احسان من را بخر، خوابم برد.

در همان لحظه خواب دیدم باغ بزرگی است که پر از گل است. گل‌هایی که رنگ خاصی دارند. نه می‌شد گفت قرمز نه صورتی بلکه تلفیقی از رنگ‌ها را داشتند. احسان دست عمو جعفرش که شهید شده بود در دستش بود و خوشحال می‌رفتند. گفتم: احسان کجا؟ گفت: من دارم با عمویم می‌روم. از خواب پریدم. همانجا متوجه شدم که احسان شهید می‌شود.

آخرین پیام احسان

شنیده بودم اگر خواب را برای کسی تعریف کنم تعبیر می‌شود. به خودم قول دادم به هیچ‌کس نگویم که تعبیر نشود. آمدم سحری درست کنم، اصلاً جان نداشتم انگار فلج شده بودم. خوردم زمین. با خودم گفتم: نه سحری می‌خورم نه داروهایم را. از همان لحظه نشستم، دیگر خوابم نبرد. یک‌صدایی در وجودم مرتب می‌گفت: مادر از احسان بگذر. احسان باید بره. احسان برای روی زمین نیست. این صدا‌ها تا صبح در وجود من تکرار می‌شد. ۳ بار به احسان زنگ زدم جواب نداد. ایتا را چک کردم. دیدم برایم پیام داده است: ماه یک دونه است، مامان تو هم یه دونه‌ای. تو جهان بهتر از مادر ندیدم. مامان فدات بشم که آن‌قدر برام دعا کردی. مامان فدایی داری. این آخرین پیامش بود.

صدایی می‌گفت: مامان راضی شو احسان بره

صبح شد، پسرم زنگ زد گفت:مامان میام دنبالت، بریم دنبال بچه‌های خواهرم. وقتی رسید گفت: چرا آن‌قدر حالت خرابه می‌خواهی بریم دکتر. گفتم: نگران احسانم جواب نمی‌ده. گفت: مامان احسان کارش حساسه، نمی‌تونه جواب بده. من گفتم: احسان هرطوری‌شده جواب من را می‌داد. من می‌دانم که احسان شهید شده است. 

همچنان این صدا در قلب من می‌گفت: مادر راضی شو احسان بره. از این طرف این صدا در وجودم تکرار می‌شد، از طرف دیگر به هر کسی زنگ می‌زدم و می‌پرسیدم احسان شهید شده، می‌گفتند: نه احسان سالم است.

یا حسین، احسان را به خودت سپردم

از صدای قلبم کلافه شده بودم. طاقتم طاق شده بود. به ساعت نگاه کردم دقیقاً ۱۲ ظهر بود. دست راستم را بالا گرفتم و فریاد زدم: یا امام حسین (ع) احسانم را سپردم به خودت. به محض اینکه این را گفتم صدای درونم قطع شد. فرمانده‌شان گفت:دقیقاً رأس ساعت ۱۲ موقع اذان ظهر موشک خورد به احسان و دو تا از دوستانش و شهید شدند.

بچه هایم دنبال تکه‌های بدن احسان می‌گشتند

پسرم مثل اربابش امام حسین بدنش اربا اربا شد. تازه متوجه شدم زمانی که من به بچه‌هایم زنگ می‌زدم و سراغ احسان را می‌گرفتم آنها دنبال تکه‌های بدن احسان می‌گشتند.

سال ۶۷ برادرم در ابوغریب سوخت و پیکرش را برایم آوردند. من زینب وار زندگی کردم ولی داغ اولاد فرق می‌کند. آن هم من و احسان که سری از هم سوا بودیم. افتخار می‌کنم که احسان شهید شد. هر مادری از خوشحالی فرزندش خوشحال می‌شود و من هم خوشحالم از شهادت احسان.

منبع: فارس

برچسب ها: شهادت ، جنگ تحمیلی
اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha