یک شب هوا خیلی سرد بود. حدود ۳ نیمه‌شب، امیر دو تا پولیور در دستش گرفته و بیرون آمد. یک پولیور به سرباز سر کوچه و یکی دیگر را به آن یکی سرباز داد.

باشگاه خبرنگاران جوان - «یک شب هوا خیلی سرد بود. حدود ۳ نیمه‌شب، امیر دو تا پولیور در دستش گرفته و بیرون آمد. یک پولیور به سرباز سر کوچه داد و یکی دیگر را به آن یکی سرباز. گفت: اگر می‌توانید بیایید داخل خانه اگر اجازه نمی‌دهند اینها را بپوشید، سرما می‌خورید.» اینها را محافظ سرلشکر عبدالرحیم موسوی می‌گوید.

 برای تشییع پیکر مطهر شهید عبدالرحیم موسوی راهی مسجد مقدس جمکران می‌شویم. شاید مهمان‌شدن سردار آن هم صبح جمعه و دعای ندبه، رمز و رازی باشد بین امام‌زمان (عج) و یکی از فرماندهان سپاهش.

دلدادگی سرلشگر به امام زمان (عج)

به جز مراسم صبحگاه خاص ۹ ربیع‌الاول که به دستور سرلشکر موسوی، برای به امامت رسیدن حضرت ولی‌عصر در همه پادگان‌ها اجرا می‌شد، دست‌نوشته‌ای از سرلشکر، ارادت خاصش به آقا و مسجد جمکران را فاش می‌کرد. سرلشکر نوشته بود: به دوستانم بگوئید: هر کدام که می‌توانند در مسجد جمکران نماز امام‌زمان(عج) بخوانند تا خداوند فرج امام‌زمان (عج) را نزدیک کند. 

حالا نوبت امام‌زمان (عج) است که برای سربازش جبران کند.

اینبار امیر موسوی از مردم ایران سان دید

پس از یک ماه انتظار، درست در روز جمعه پیکر سرلشکر، مهمان ویژه دعای ندبه مسجد مقدس جمکران شده است. دعا که تمام می‌شود، زن و مرد به احترام سرلشکر می‌ایستند، دست‌هایشان را به نشانه سلام نظامی کنار سر می‌گیرند و با تمام وجود سرود ملی ایران عزیزمان را فریاد می‌زنند. پیکر مطهر امیر در میان بدرقه مردم، به سمت مسجد مقدس جمکران می‌رود تا خانواده‌اش برای آخرین بار با او وداع کنند. 

از پیکر سرلشکر موسوی تنها یک‌دست برگشته است.

مردم قم سرلشکرشان را بعد شهادت شناختند

شاید این هم شمه‌ای از بخشندگی سردار است. وقتی که جانش را برای مردم وطنش داد، جسمش هم قصد پیداشدن نداشت. مردی که در همیشه در گمنامی زندگی کرد، می‌خواست بعد شهادت هم گمنام بماند. 

مردم قم انگار چند روزی است که تازه متوجه شده‌اند، کسی که مسجد و حسینیه «امام حسین» را ساخت، کسی که در کرونا، تمام ظرفیت ارتش را برای حفظ جان مردم گسیل کرد، کسی که به نیازمندان قم می‌رسید، کسی که در دوران کرونا، خیمه عزای امام حسین را در پادگان‌ها بر پا کرد، همان سردار سرلشکر عبدالرحیم موسوی، بچه‌محله نوبهار قم است. وقتی حیرتمان بیشتر می‌شود که حتی عروس امیر با تمام قرابتی که داشته، تازه بعد از شهادت ایشان و در این چندروزه از کارهای پدر همسرش باخبر شده است.

دو روز پیش فهمیدم پدر همسرم مسجد ساخته است

الهه نعمت الهی از امیر به رنگ زندگی تعبیر می‌کند و می‌گوید: پدر همسرم ماه بود. بچه‌های من را به قلبش می‌چسباند و بزرگ می‌کرد. برای من رنگ زندگی بود. در این ۱۵ سالی که در عروسش بودم حتی یک بار رفتار نظامی در خانه از ایشان ندیدم. بسیار مهربان، متواضع و آرام بودند. از همان اولین باری که در مراسم خواستگاری ایشان را دیدم، بسیار مظلومانه و سربه زیر نشسته بودند انقدر که من به خودم گفتم: می‌توانم عروس ایشان باشم یا نه؟ 

سوال می‌کنم: این چند روزه خیلی شنیدیم که سردار به مردم کمک می‌کردند. لطفا چند نمونه که خودتان شاهدش بودید را بفرمائید؟ نعمت الهی جواب می‌دهد: تا الان که ایشان شهید شدند، هیچ وقت نشده بود که پدر راجع به کمک‌هایی که می‌کرد در خانه صحبت کند. خیلی از کارهای ایشان را الان از زبان بقیه می‌شنوم. مثل همین مسجد امام حسین (ع). متحیر می‌پرسم: یعنی قبلا نشنیده بودید و جواب می‌شنوم: نه اصلا. همسرم دو روز پیش به من گفت: ما برای اولین بار رفته بودیم به مسجدی که بابا ساختن و من با تعجب پرسیدم: مگه بابا مسجد ساخته؟

فرمانده‌ای که پادگان را حسینیه کرد

از بعد از شهادتش همه‌جا می‌گویند که بابا پادگان‌ها را در زمان کرونا، حسینیه کرده بود. در زمان کرونا با وجودیکه برای عزاداری به پادگان می‌رفتیم، نمی‌دانستیم که به دستور بابا، مراسم عزاداری در پادگان برگزار می‌شود. 

می‌پرسم: پررنگ‌ترین خاطره‌ای که از ایشان در ذهنتان مانده چیست؟ الهه خاطره‌اش را از تولد فرزندانش می‌گوید: بهترین خاطره من این است که وقتی نیلوفرسادات و یاسمین سادات به دنیا آمدند، بابا در بیمارستان می‌ایستاد. به من پیام می‌دادو می‌نوشت: دخترت به سلامت به دنیا آمده. خودت خوب هستی؟ و وقتی از حال من مطمئن می‌شد به محل کارش می‌رفت.

هزینه ماموریت‌ها را خودم پرداخت می‌کنم

رئیس ستاد کل نیروهای مسلح بود ولی از هر کسی می‌خواهم در موردش صحبت کند، اولین جمله‌ای که می‌گوید مشترک است: خیلی مهربان و خوش‌اخلاق بود. حتی محافظ سرلشکر هم با همین جمله شروع می‌کند: امیر در هر شرایطی آدم خوش‌اخلاقی بود. با همه می‌خندید. حتی وسط جلسات کاری خشک، چیزی می‌گفت تا فضا تلطیف شود. من افتخار داشتم ۱۱ سال محافظش بودم. امیر آدم ساده‌ای بود. فرمانده‌ای بود که از خودش خانه شخصی و حتی ماشین نداشت. هر مأموریتی که می‌رفتیم، سرتیم را صدا می‌زد و می‌گفت: هزینه من و محافظ‌هایم را حساب کنید خودم پرداخت می‌کنم. این را با سند به شما می‌گویم.

غافلگیری شیرین سربازان در شب سرد

امیر هر وقت من را می‌دید می‌پرسید: دخترهات حالشون خوبه؟ وقتی خانواده‌ام را به شهرستان فرستادم همیشه می‌گفت: من را ول کنید اول به خانواده‌تان سر بزنید. چون خودش خانواده‌دوست بود همیشه به بچه‌ها می‌گفت: اولویتتان خانواده‌تان باشد. 

یک شب هوا خیلی بارانی بود. سر کوچه‌شان سرباز نگهبانی می‌داد، یک سرباز هم پشت خانه. ساعت حدود ۳ نیمه‌شب بود. من در کانکس سر کوچه بودم با چشم خودم دیدم که امیر دو تا پولیور در دستش گرفته و بیرون آمد. یک پولیور به سرباز سر کوچه داد و یکی دیگر را به آن یکی سرباز. گفت: اگر می‌توانید بیایید داخل خانه اگر اجازه نمی‌دهند اینها را بپوشید، سرما می‌خورید. به ما هم گفت: حواستان به این سربازها باشد. اینها دو سال می‌خواهند خدمت کنند و به خانه برگردند. پدر و مادرشان چشم به راهشان هستند.

تمام دختران میناب، دختر امیر بودند

صحبت‌های محافظ امیر که تمام می‌شود، مداح می‌گوید: از دیروز برای سرلشکر موسوی می‌خوانند که دختر ندارد خانم‌ها برایش دختری کنند ولی اشتباه می‌کنند. تمام دخترهای میناب دختر سرلشکر بودند. تمام دختران ایران، دختر امیر بودند. همه آن‌هایی که اینجا هستند، دخترش بودند. این جمله‌ها زن‌ها را بیشتر می‌سوزاند. این را از حرف‌های دختر نوجوانی که به‌شدت گریه می‌کند، بیشتر متوجه می‌شوم. سرلشکر را دایی جان صدا می‌کند. دایی مادرش است ولی می‌گوید: هر چه از مهربانی‌اش بگویم کم گفتم. دایی جان با بچه، بچه بود و با بزرگ‌ها، بزرگ. قشنگ می‌دانست با ما دهه نودی‌ها چطور رفتار کند. همیشه من را با محبت در آغوش می‌گرفت. گریه‌اش به هق‌هق می‌افتد و می‌گوید: هیچ‌کس نمی‌تواند جای خالی‌اش را پر کند.

از دستفروشی در قم تا افتخار مردم

زنی باصلابت آن‌طرف‌تر ایستاده است. خواهرزاده سرلشکر موسوی است. او هم‌صحبت‌هایش را با مهربانی دایی‌اش شروع می‌کند و می‌گوید: برای همه مثل پدر بود. پدر چه جور محبت می‌کند، پدر چطوری پشتوانه است، برای همه ما همان‌طور بود. با وجود مسئولیت سنگین و مشغله فکری که داشت، برای همه منسوبینش پدری می‌کرد. من خودم یک‌بار بر اثر بیماری بستری بودم، به‌محض اینکه شنید با همان لباس نظامی به بیمارستان آمد، ایستاد تا سرم من تمام شود، پیگیری کرد تا من را به خانه برگرداند، بعد سرکار برگشت. 

وقتی از کارهایی که برای مردم کرده می‌پرسم جواب می‌دهد: دایی جان؛ عاشق گمنامی بود حتی جسمش هم می‌خواست گمنام بماند. آن‌قدر همه به حضرت زهرا توسل کردیم که همین‌قدر جسمش پیدا شد. اگر امروز محبوب دل مردم شد، برای اینکه فقط خدا را در نظر گرفت. حتی خانواده خودش هم در جریان کارهایی که برای مردم می‌کرد، نبودند. حالا که شهید شده است، کم‌کم متوجه می‌شویم که چه‌کارهایی کرده است. دایی من همیشه افتخار می‌کرد که اهل قم است. اهل پایین‌شهر قم. پدربزرگم از سرشناسان محله نوبهار بود بااین‌وجود دایی‌ام از بچگی کارگری می‌کرد، دست‌فروشی می‌کرد تا خودش را بسازد برای امروز. امروز که افتخار مردم ایران شود.

گوشه‌ای از لبخند آقا را به دنیا نداد

از ولایی بودنش برایتان بگویم. ایشان عاشق حضرت آقا بود. با تک‌تک سلول‌های وجودش، عاشق حضرت آقا بود. 

گاهی وقتی از مأموریت می‌آمد و دو سه ساعت خانه بود، می‌گفت: از کاری که کردم آقا لبخند زد. خیلی خوشحالم که آقا از من راضی است. با وجودی که جانباز شیمیایی بود و از لحاظ پزشکی نباید کار می‌کرد، همیشه می‌گفت: من باید تا آخر کنار آقا بایستم. این‌جوری عاشق ولایت بود. این‌جوری عاشق آقا بود که یک‌گوشه لبخند آقا را به دنیا نداد.

نخبۀ علمی که «آقا» را تنها نگذاشت

دایی‌ام نخبه علمی بود و دکترای مدیریت نظامی دافوس داشت. از کشورهای خلیج‌فارس چندین بار دعوت‌نامه برایش فرستاده بودند ولی بااین‌وجود آن‌قدر عاشق نظام، آن‌قدر عاشق آقا بود که گفت من هیچ‌وقت آقا را تنها نمی‌گذارم. که تنها هم نگذاشت. تا آخرین لحظه سر عهدش ایستاد.

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha