دختربچه‌ای ۸ ساله به نام «آوین»، با قلبی سرشار از رویا‌های بزرگ و دفتری که خاطرات جنگ و عشق به ولایت را در خود جای داده بود، آسمانی شد.

باشگاه خبرنگاران جوان - در هیاهوی تجمعات و انفجارهایی که آرامش شب را درید،  عاطفه راسخ که آوین او را «خاله عاطی» صدا می‌زد، از شب واقعه، از نامه‌ای که نباید زود خوانده می‌شد و از خواهرزاده‌ای می‌گوید که می‌خواست جراح قلب شود، اما خودش به تپش قلب یک ملت تبدیل شد.

 «طبق عادت همیشگی، سری به خانه پدری زدم. دو پرچم از راهپیمایی با خودم آورده بودم؛ هدیه‌ای برای خواهرزاده‌هایم. پرچم‌ها را بردم و به مامان گفتم این‌ها برای امیرعلی و آوین است. می‌خواستند بروند راهپیمایی. 

مامان پرسید تو هم می‌آیی؟ گفتم من میدان نماز راحتم، آنجا جای پارک پیدا نمی‌شود. همان شب پرچم را به آوین دادم. نمی‌دانستم این پارچه سه رنگ، فردا شب قرار است کفنِ آرزوهایش شود.» این بخشی از حرف‌های «عاطفه راسخ»، خاله شهیده آوین امیرکاشانی، است که با او به گفت‌وگو نشستیم.

وداع با کلمات

آوین، آن شب حال عجیبی داشت. انگار چیزی را حس کرده بود که بزرگترها از درک آن عاجز بودند. او که از ابتدای جنگ رمضان، وقایع را با نگاه کودکانه اما عمیقش در دفترچه‌ای یادداشت می‌کرد، آن شب قلم به دست گرفت و نامه‌ای نوشت. نامه‌ای خطاب به پدرش با یک شرط عجیب؛ «بابا، یک چیزی نوشتم اما نباید الان بخوانی؛ بگذار برای فردا شب.»

عاطفه راسخ با بغض می‌گوید: «پدرش فکر می‌کرد لوس‌بازی‌های دخترانه است. خیال می‌کرد آوین می‌خواهد مثل همیشه دلبری کند و بگوید بابا فلان چیز را برایم بخر. اما آوین داشت با کلماتش وداع می‌کرد.»

انفجار در غبار سیاه؛ لحظه جدایی

شانزدهم اسفند، اصرارهای آوین کار خودش را می‌کند. او با همان پرچمی که «خاله عاطی» برایش آورده بود، خانواده را راهی راهپیمایی می‌کند.

«مامانم می‌گفت به آوین گفتم مادر جون، برگردیم؟ کمرم درد می‌کند. اما آوین گفته بود مادرجون بیا فقط یک دور دیگر بزنیم. در راه برگشت، میان جمعیتی که داشت متفرق می‌شد، ناگهان صدای انفجار، زمین و زمان را سیاه کرد. مادرم می‌گفت چنان دود غلیظی بلند شد که چشم، چشم را نمی‌دید. 

وقتی به خودش می‌آید، در میان خاک و خل دنبال بچه‌ها می‌گردد. دست می‌برد زیر بغل آوین که بلندش کند، می‌بیند دستش پر از خون شد. کمر بچه... همان‌جا بود که نفس آوین رفت.»

در آن سوی معرکه، لیلا، مادر آوین، غرق در خون افتاده بود. امیرعلی، برادر کوچکتر، میان خاک‌ها فریاد می‌زد و کمک می‌خواست. عاطفه که خودش به دلیل عارضه قلبی آن شب در میدان نماز شاهد انفجارهای سمت پالایشگاه بود، هرگز تصور نمی‌کرد این شعله‌ها، خرمن خانواده خودش را آتش زده باشد.

دفترچه‌ای که بوی بهشت می‌داد

فردای حادثه، وقتی عاطفه به خانه خواهرش می‌رود، با صحنه‌ای مواجه می‌شود که تا ابد در ذهنش حک شده است. محمد، پدر آوین، مانتو و شلوار مدرسه دخترش را به پایین تخت آویزان کرده بود و کیفش را زیر پایش گذاشته بود.

 «محمد به من گفت خاله عاطی، بیا دفتر خاطراتش را بخوان. از روز اول جنگ نوشته بود. نوشته بود: امشب خیلی ترسیدیم، اسرائیل حمله بدی کرده. حتی روزی که خبر فوت آقا را شنیده بود، با آن دست خط بچه‌گانه‌اش نوشته بود: ما رهبرمان را از دست دادیم و من خیلی ناراحتم. اما در نامه روز پانزدهم، برای آقا نوشته بود: رهبر عزیزم دوستت دارم، دلم می‌خواهد مثل شما شهید شوم.» 

عاطفه می‌گوید وقتی کارشناسان بنیاد شهید برای بررسی اصالت دست‌نوشته آمدند، او با اطمینان گفته است: «این خطِ خود اوست. من بارها بالای سرش نشسته بودم و به او دیکته گفته بودم. این‌ها تراوشات قلب پاک بچه‌ای بود که برخلاف ادعای معاندین، نه با زور که با عشقِ خودش نوشته بود.»

رویای جراحی قلب و تلخیِ انکار

آوین فقط یک دانش‌آموز نبود؛ او بقیه بچه‌های فامیل الگوی مهربانی بود. عاطفه از رؤیاهای او می‌گوید: «دختر من مهندسی معماری قبول شده بود. آوین می‌گفت خاله، من نمی‌خواهم مثل زهرا ساختمان بسازم. من می‌خواهم جراح قلب شوم تا به مردم کمک کنم. می‌گفت خاله من حواسم به امیرعلی هست، به او درس یاد می‌دهم.» 

اما حالا امیرعلی مانده است و دنیایی از سؤالات تلخ. او که تنها دو سال از آوین کوچکتر است، در وضعیت «انکار» به سر می‌برد. «امیرعلی مدام می‌پرسد پس چرا آوین نمی‌آید؟ یک بار که عکس‌های بنر را روی دیوار دید، با همان هوش کودکانه‌اش گفت: خاله، این عکس‌ها را برای مرده‌ها می‌زنند، پس آوین نرفته پیش فرشته‌ها، آوین مرده؟» 

خشمِ کودکانه امیرعلی، واکنشی است به زخمی که بر پیکر خانواده‌شان نشسته.

عاطفه تعریف می‌کند که امیرعلی در بازی‌هایش با پسرخاله‌اش مهدیار، تفنگ پلاستیکی‌اش را برمی‌دارد و می‌گوید: «من باید از کشورم و از آوین دفاع کنم. اگر نتانیاهو را پیدا کنم، اول پاهایش را می‌برم.»

خانواده‌ای که ایستاد؛ از بیمارستان تا میدان نماز

فاجعه برای خانواده راسخ ابعاد سنگینی داشت. لیلا، مادر آوین، پایش را از دست داد و چندین عمل جراحی سخت را پشت سر گذاشت. تا روز تشییع، کسی جرئت نداشت به او بگوید آوین دیگر نیست. «دکتر گفت اگر بفهمد دخترش رفته، خودش هم زیر عمل دوام نمی‌آورد. به او گفتیم سطح هوشیاری آوین پایین است. تا اینکه روز تدفین فرا رسید...» 

عاطفه با وجود ناراحتی قلبی، هنوز هم هر شب به میدان نماز می‌رود. او می‌گوید این حضور، ادای دین به خون آوین است. «من هر شب با پرچم دور میدان می‌ایستم. آوین عاشق هیئت بود. تا صدای دسته می‌آمد، می‌گفت پاشید برویم هیئت. حالا من به جای او می‌روم.»

جای خالیِ گلِ سرسبد

عاطفه در حالی که سعی می‌کند صدایش نلرزد، از خریدهایی می‌گوید که همیشه «جفت» بود؛ یکی برای دختر خودش و یکی برای آوین.

«هنوز هم وقتی به بازار می‌روم، چشمم دنبال گل‌سرهایی است که آوین دوست داشت. آن‌ها شش نوه بودند و آوین گل سرسبدشان. او تافته جدا بافته بود.

حالا دفترچه خاطرات آوین، پیش پدرش است؛ پدری که با بوی کاغذهای آن زندگی می‌کند و مادری که باید با جای خالی دخترش راهِ دشوارِ زندگی را ادامه دهد. آوین جراح قلب نشد، اما با رفتنش، داغی بر قلب‌های منتظر گذاشت که تنها با ظهور «آقا امام زمان» و نابودی اسرائیل و آمریکا آرام خواهد گرفت.

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha