باشگاه خبرنگاران جوان- ساعت از دو نیمهشب گذشته. صدای خشخش منظم جارویی روی آسفالت سرد، تنها نبضی است که حیات را در رگهای ساکت محله نگه داشته.
«حسن خیران»، مردی پنجاه و اندی ساله با صورت آفتابسوخته و دستهایی که شیارهای عمیقش حکایت از سالها نبرد میان زباله و خیابان دارد، در میان هیاهوی سکوت شب غوطهور است. سکوتی که این شبها گاه با غرش وحشیانه موشکهای دشمن و آوای مقتدر پدافند وطنی میشکند، اما حسن را از پا نینداخته است.
چراغهای نیمهخاموش پایتخت و پنجرههایی که از بیم حادثه با چسب ضربدری شدهاند، خبر از دلهره رفتن میدهند، اما این پاکبان غیور خیالِ ترکِ سنگرِ خدمت را ندارد.
او میان دود و اضطراب، با شجاعت و توان بیشتری جارو میکشد؛ انگار میخواهد با هر حرکت دستش، غبار ترس را هم از دل شهر بتکاند. اما ناگهان، آسمان یوسفآباد رنگِ آتش به خود میگیرد.
برای جلادانی که از فرسنگها دورتر، چشمبسته بر روی دکمه شلیک فشار میآورند، فرقی نمیکند هدف یک پادگان نظامی باشد یا مردی که بیمنت، در حال جلا دادن به چهره شهر است.
در آن لحظه شوم، ترکشهای کینه سینه مهربان حسن آقا را شکافت. جارو از دستهای پینهبستهاش رها شد و لباس نارنجیاش که نماد زحمت و نان حلال بود، به سرخی خون آغشته گشت.
گفتن از آن شبِ محله یوسفآباد تهران قلبمان را میفشارد. فکر کردن به حسن آقا خیران و زندگیاش...
در خبرها دیدهام که زن و فرزندی نداشت؛ وقتی سپیده میزد و به خانه برمیگشت، زنی منتظرش نبود که چای گرم برایش بریزد. یا فرزندی نداشت که با شیرینزبانی، سنگینی خستگی را از شانههایش بردارد.
مردی که پدر و مادرش سالها پیش به رحمت خدا رفته بودند و حالا خودش مانده بود و یک دست لباس نارنجی.
این مرد که در شبهای جنگ حاضر نشد ترک خدمت کند، از همانهایی بود که بارها در میان سیاهیِ کیسههای زباله، درخشش انگشتر یا ساعت گرانقیمتی را دیده، اما حتی یک لحظه هم دستش نلرزیده است.
از آنهایی که لقمه نان حلال را با هیچ جواهری معامله نمیکرد. شبهایی که از شدت دردِ کمر، خواب به چشمش نمیآمد، باز هم شال و کلاه میکرد و راهی خیابان میشد.
دوشنبه، سومین روز از فروردین، میدان سیدجمالالدین اسدآبادی جایی برای سوزن انداختن نداشت. مردی که شاید تمام عمر در غربت و گمنامی قدم زده بود، حالا روی دستان صدها نفر بدرقه میشد. همکارانش با همان لباسهای خاکیِ کار، زیر تابوتش را گرفته بودند و شانههایشان از داغِ رفیق میلرزید.
حالا پیکر حسن خیران در آرامستان شهدا آرام گرفته است. او دیگر خسته نیست. آن کمردرد قدیمی که امانش را بریده بود، حالا جایش را به حسی از سبکی و رهایی داده است.
او که تمام عمرش را صرف پاکیزگی شهر کرد، حالا در آغوش خاک، پاکتر و خوشبوتر از تمام روزهای زندگیاش شده است.
او نشان داد که برای آسمانی شدن، حتماً نباید نظامی باشی؛ گاهی وسط خیابان، وقتی باری از دوش مردم برمیداری، میتوانی مانند رهبر شهیدمان به قافله حسین (ع) بپیوندی.
منبع: فارس