باشگاه خبرنگاران جوان - در خانههایمان نشسته بودیم، جنگندهها و موشکها و پهپادهای دشمن میآمدند و نقاطی را میزدند و میرفتند. مردانی از همین سرزمین سینههایشان را سپر کرده بودند برای فدایی شدن. مردانی که تا آخرین لحظه به جای جانپناه گرفتن، ایستادند و به شهدای «نَفَس» معروف شدند.
«محمد شهریاری» روایتگر حماسه نیروهای هوافضا و پدافند هوایی تهران است. او در جنگ اخیر آمریکایی ـ صهیونیستی علیه ایران، از جمله کسانی بوده که در محل شهادت ۴۲ شهید مقر فرماندهی کنترل پدافند هوایی تهران حاضر شد. پای صحبتهای شهریاری مینشینیم تا از شهدای هوافضا به خصوص شهدای نفس برایمان روایت کند.
خبرها و روایتهای متعددی از ۴۲ شهید هوافضا وجود دارد که این نیروها باهم در یک مقر در اطراف تهران شهید شدند. روایتهایی هم هست که میگویند مقر این شهدا در کنار تونل موشکی بوده. این ۴۲ شهید در آن مقر چهکار میکردند؟
۴۲ شهید که به شهدای نَفَس معروف شدند، از نیروهای پدافند و مرکز فرماندهی کنترل پدافند هوایی بودند. آنها در طول جنگ تحمیلی سوم در سازه امنی که در غرب تهران بود و به منطقه گرمدره نزدیک بود، مستقر بودند. کارشان هم به نحو احسن انجام میدادند و موارد ایمنی هم انجام شده بود. یک اشتباهی که در روایات نادرست مطرح میشود این بوده که مقر آنها کنار تونل موشک بوده! در حالی که اینطور نبوده.

کار بزرگی که این نیروها انجام دادند این بود که بعد از شهادت حضرت آقا، تهران را نگه داشتند. این دوستان مخلصانه ایستادند. واقعا نیروهای پدافند مزد این مقاومتشان را با شهادتشان گرفتند. وقتی که پهپادها و موشکها روی آسمان کشور میآیند، وضعیت قرمز اعلام میشود. اصول نظامی میگوید، نیروهای جانپناه بگیرند. در رابطه با پدافند اینطور نیست. اگر نیروهای پدافند جانپناه بگیرند، پس چه کسانی باید بایستند؟ خیلی وقتها نیروهای پدافند پای سامانه تکهتکه و مجروح میشوند، اما میایستند در حالی که میدانند مورد اصابت قرار میگیرند. نیروها آنجا بیشتر کار تخصصی انجام میدادند و موفق هم عمل کرده بودند.
با توضیحات شما مقر این نیروهای متخصص سازه محکمی داشته؛ نیروها چطور شهید شدند؟
آن سازه ساعت ۲ و نیم بامداد ۱۶ اسفند ماه ۱۴۰۴ با بمبهای چندتنی و سنگرشکن آمریکایی مورد اصابت قرار گرفت، این را هم بگویم که این بمبهایی که به مرکز فرماندهی کنترل پدافند اصابت کرد، شبیه همان بمبهایی است که محل استقرار سیدحسن نصرالله و همراهانش را زدند. آمریکاییها با این بمبها مدخلهای ورود و خروج آن سازه و هواکش و آسانسور و تمام راههای هوایی را مورد هدف قرار دادند.
در این حمله، سازه محل استقرار نیروهای پدافند تخریب نشد. اما یک موشک از سقف آنجا نفوذ کرد. اتفاقی که منجر به شهادت نیروها شد این بود که سوخت موشک، اکسید شد در داخل فضای آنجا. بر اثر اکسید شدن سوخت موشک، ریههای نیروها دچار سوختگی شد.
چقدر طول کشید که انسداد برطرف شود و بتوانید وارد سازه شوید؟
با توجه به حجم آواری که آنجا بود، کمتر از ۲۴ ساعت طول کشید تا بچههای مهندسی، پشتیبانی و جهادی به محل اعزام شوند و مسیر را باز کنند. اما وقتی که وارد سازه شدیم، دیدیم که همه ۴۲ نفر روی زمین افتادهاند.
وقتی وارد شدید، همه شهید شده بودند؟
بله، برخی از شهدا روی صورتشان ماسک بود. اولین شهیدی هم که از آنجا بیرون آوردیم، شهید «یوسف نیازی» بود. ما در بحث دفاع مقدس هشت ساله شنیده بودیم که عملیاتی انجام میشد و رزمندگان زیادی به شهادت میرسیدند. عقبنشینی میشد و دوباره عملیاتی انجام میشد تا پیکر شهدایی که در منطقه عملیاتی مانده بودند را به عقب برمیگرداندند.
دقیقا برای باز کردن آنجا و بیرون آوردن پیکر شهدا از آن مقر، روایتهایی که از بازگرداندن پیکر شهدای دفاع مقدس شنیده بودیم، را حس کردم. چون جنگندهها و پهپادها میآمدند و میرفتند و هر لحظه امکان داشت محل فعالیت ما را هم بزنند.
در جریان عملیات باز کردن مقر، شهید هم داشتیم؟ چون برخی رسانهها این را اعلام کردند.
نه، چند مصدوم داشتیم. البته بعد از خارج کردن شهدا از مقر، و تخلیه کامل آنجا دشمن دوباره همان محل را زد؛ اگر کمی دیرتر خارج میشدیم ممکن بود باز هم شهید بدهیم.
چرا به این ۴۲ شهید گفته شد، شهدای نفس؟
چون وقتی مقر مورد اصابت قرار گرفت، این نیروها تا آخرین نفس پای کار ایستادند؛ آنها پشت مانیتورها را ترک نکردند و دنبال راه فرار یا جانپناه نبودند.
خانوادهها کی مطلع شدند؟
بعد از این اتفاق یکی دو تا از خانوادهها با ما تماس گرفتند و گفتند: «از بچههایمان خبر نداریم». ما هم برای اینکه آنها را از نگرانی درآوریم، گفتیم: «ما هم به مأموریت برویم، خبر نمیدهیم.»
شما میدانستید ۴۲ نفر شهید شدند؟
خانوادهها زمانی تماس گرفتند که مقر مورد اصابت قرار گرفته بود و ما این امید را داشتیم که آنجا باز باشد. بعد از ساعاتی مطمئن شدیم که نیروها شهید شدند. بعد از اینکه پیکرها را خارج کردیم و به معراج بردیم، به خانوادهها اطلاع دادیم.
تا آن روز ما این تعداد شهید نداشتیم که یک دفعه خبر شهادت ۴۲ نفر را اطلاع بدهیم و یک کار سخت و پیچیدهای بود. وقتی شهدا را به معراج شهدا بردیم، تعدادی از خانوادهها خبردار شدند و به معراج آمدند.
در این اتفاق فرمانده هم کنار نیروها بودند؟
بله سردار علیرضا رفائی، فرمانده پدافند هوایی تهران بود. او چند وقت قبل از شهادت، عمل جراحی داشت که حتی نشست و برخاست برایش سخت بود، اما با این حال پای کار ایستاده بود. همیشه هم میگفت: ما سرباز امام زمان (عج) هستیم. بعد از شهادتش، او آخرین نفری بود که ما از سازه بیرون آوردیم. یعنی تا آخرین لحظه پای کار ایستاده بود.
سردار رفائی اصالتا شیرازی بود و در تهران و جاهای دیگر هم خدمت کرده بود. به وصیت خودش در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) تدفین شد.
در واقع هفته دوم جنگ شما پیکر ۴۲ شهید از متخصصان ایرانی را به معراج شهدای تهران منتقل کردید. آن روز معراج چه حال و هوایی داشت؟
در معراج شهدا هم باید حواسمان به مراحل تکفین شهدا بود و هم حضور با ادب و احترام خانوادهها برای آخرین دیدار؛ در حالی که خودمان داغ سنگین رفقای شهیدمان را در دل داشتیم.
تکتک خانوادهها میآمدند و در حالی هنوز پیکرها را تکفین نکرده بودیم و آماده نبودند، اصرار داشتند عزیزانشان را ببینند. یکی از شهدای نفس، شهید محمدحسین [مرتضی]حیدری از بچههای پیشوای ورامین است که در ۳۸ سالگی شهید شد. برادر کوچکتر شهید حیدری، وقتی خبر را شنید، به معراج آمد و پشت در به من گفت: «من قول میدهم سر و صدا نکنم، به من بگویید چی شده؟» برایش شرایط را شرح دادیم. یکی از سختترین لحظهها این بود که برادر بالای سر پیکر برادر بیاید؛ او میگفت: «من جواب بچههایش را چی بدهم؟»
شهید حیدری همیشه به خانواده و دوستان میگفت: «من در ۳۵ سالگی شهید میشوم.» دخترش یک وقتهایی سربهسر بابا میگذاشت و میگفت: «همهاش وعده شهادت میدهید. پس کو؟!» پدرش میگفت: «این چند خرده سال را قاچاقی زندهام.»
یکی دیگر از شهدای نفس شهید «میثم بقرایی» بود. بابای میثم وقتی به معراج آمد، گفت: «من ناراحت نیستم بچهام شهید شده! من ناراحتم چرا من ۳۰ سال در سپاه زحمت کشیدم، اما میثم شهید شد.»
از ۴۲ نفر، کدام شهید بیشتر دلتان را سوزاند؟
همه شهدا دلم را سوزاندند. اما بیشتر از همه شهید «محمدمهدی بیرامی» دلم را سوزاند. او متولد ۱۳۸۳ بود و تک فرزند خانواده.
پدر و مادرش عموزاده بودند. آنها سالیان سال بچهدار نمیشدند تا اینکه خدا محمدمهدی را به آنها میدهد. زمانی که شهدا را از سازه خارج میکردیم، چشمم به محمدمهدی افتاد. لباس سبز پاسداری به تن داشت. کم سن و سالتر از همه بود. وقتی دیدمش گفتم: «یاحسین! این بچه اینجا چه میکند؟!» نیروی جدید بود و از آموزشی معرفی شده بود یگان خدمتیاش.
موهای بور و چشمهای روشنی داشت. دستی به موهایش کشیدم. بدنش سفت شده بود. در معراج شهدا دیدم یکی از چشمهای او نیمهباز است. چند بار دست روی چشمش کشیدم تا ببندم، اما بسته نشد. بعد هم خانوادهاش آمدند وداع و کارهای او را انجام دادیم. بچههای شهر قدس پیکر او را تحویل گرفتند برای مراسم تشییع و خاکسپاری.
خیلی دلم میخواست پدر و مادر شهید بیرامی را ملاقات کنم. اوایل سال جدید رفتم دیدن پدر و مادرش. به مادرش گفتم: «من در سازه بالای سر پسرتان رسیدم و او را منتقل کردم. از پسرتان بگویید تا برای مردم روایت کنم.» مادر شهید بیرامی گفت: «پسرم! لباس سپاه را مثل سجاده نماز میدانست. من میشستم و روی بند میانداختم. کسی به خانهمان میآمد، میرفت و لباس را برمیداشت تا کسی آن لباس را نبیند. میگفتم: چرا اینطور میکنی؟ میگفت: هر چشمی لیاقت ندارد لباس سپاه را ببیند. عاشق سردار حاجیزاده بود و به عشق سردار حاجیزاده رفت هوافضا.»
پدرش میگفت: «به محمدمهدی گفتم تو تنها فرزند مایی! اگر بروی در سپاه و برای تو اتفاقی بیفتد، مادرت خیلی اذیت میشود. محمدمهدی هم گفت: این راه آخرش به شهادت است. بالاخره که چی؟ باید رفت و ایستاد.»
من از مادر شهید بیرامی درباره شهادت حضرت آقا پرسیدم؛ او گفت: «محمدمهدی از شیفت برگشته بود و صبح که خبر شهادت آقا اعلام کردند، خواب بود. وقتی بیدار شد و فهمید، خیلی گریه کرد و بیقرار شد. من دلداری میدادم و میگفتم: آقا مزد سالها جهادش را گرفتند و شهید شدند. هر کاری میکردم آرام نمیشد.»
بعد هم با مادر شهید بیرامی درباره معراج حرف زدیم. مادر شهید گفت: «هر وقت پسرم از بیرون میآمد، کیف یا کولهاش را میگذاشت زمین و سر من را بغل میکرد و پیشانیام را میبوسید. میگفتم: محمد دیگه بزرگ شدی! میگفت: نه مادر، تو فقط من را داری. روزی که برای وداع با محمد مهدی رفتم، کفنش را باز کردند و صورتش را دیدم. این بار من سر محمدمهدی را بغل کردم. دیدم یکی از چشمانش باز است. بوسهای بر صورتش زدم؛ به آغوشم چسباندم و وقتی جدایش کردم دیدم چشمانش بسته شد.» مادر شهید که این را گفت، یاد روز معراج افتادم و گفتم: «حاجخانم! من در معراج هر کاری کردم چشم محمدمهدی بسته نشد. او منتظر مادرش بود.»
بعد هم مادر شهید آهی کشید و گفت: «برایش یک دختری انتخاب کردم و گفتم: ما هم آرزو داریم، گفت: مامان صبر کن جنگ تمام شود با فراق بال میآیم و هر چی شما بگید. تازه میخواستم برایش بروم خواستگاری که خبر شهادتش را آوردند.»
نیروهای هوافضا و پدافند میدانند در چه شرایطی قرار دارند، اما جانشان را کف دست میگیرند و باز هم مقاومت میکنند. پیش آمده که آنها بعد از جراحت دوباره پای سامانه بیایند؟
به جز این ۴۲ نفر، بیشتر شهدای هوافضا و پدافند، پای سامانههایشان شهید شدند. یعنی در مسلک نیروهای مسلح جمهوری اسلامی این نیست که ترک میدان کنند؛ آنها میایستند برای این لحظهها.
بخصوص که در جنگ اخیر نیروهای هوافضا در نوک پیکان مقاومت بودند، خیلیها شهید و جانباز میشوند. خیلیها دچار موج انفجار میشوند، اما باز هم مقاومت میکنند.
در جنگ ۱۲ روزه سامانهای مورد اصابت قرار گرفت. در آن سامانه محمد چناری و مهدی خدایی شهید شدند. این ۲ عزیز از ۲ نسل متفاوت سپاه بودند. شهید خدایی ۵ سال اول خدمتش بود و شهید چناری دو دهه خدمتش را به پایان رسانده بود و اپراتور کارکشته پدافندی بود. کنار سامانه نیروهای دیگری بودند که جانباز شدند. بدنهایشان سوخت، جمجمههایشان شکست، دست و پاهایشان شکست. اما بعد از دوران نقاهت دو سه ماهه، مجدداً سر کارشان برگشتند.
وقتی پای صحبتهای خانواده شهدا در جنگهای اخیر مینشینیم میبینیم که روحیه بالایی دارند و خیلی از آنها بعد از گذشت ۶ ماه از آغاز جنگ هنوز در میدان هستند. با توجه به اینکه با بیشتر خانواده شهدا هوافضا در ارتباط هستید، روحیه خانواده شهدا چطور بوده؟
شهید «سعید شاهی» از نیروهای تخصصی بود که در کنار سردار شهید رفائی به شهادت رسیده بود. وقتی او را از سازه بیرون آوردیم، ماسک روی صورتش بود. ماسک را از روی صورتش باز کردم و گفتم: «تو اینجا چه کار میکردی؟!»
وقتی خانواده آمدند در معراج با او وداع کنند، همسر شهید آمد و گفت: «بگذارید سعید را ببینم» گفتم: «باید کفن شود» خیلی اصرار کردند و هر طوری بود پیکر سعید را از سردخانه آوردم بیرون و او را دیدند.
بعد از مراسم خاکسپاری به دیدن خانواده سعید رفتم. خواهر شهید شاهی گفت: «اگر توانستید سلام ما را به سردار سیدمجید موسوی برسانید و بگویید. ما در میدان بودیم خبر شهادت سعید را شنیدیم و از شبی هم که سعید شهید شده میدان را ترک نکردیم. از ما خانواده شهدا خیالتان راحت. انتقام شهدا را نمیگوییم بگیرید، اما انتقام آقا را بگیرید. یک موقع عقبنشینی نکنید.»
یک خانواده ۲ شهید هوافضا داریم که پدر این شهدا خودش پسرش را در قبر گذاشت. جریان شهادت «جابر و محمدجواد بیات» از این قرار است که این شهدا اهل شهرستان پاکدشت هستند. آقا جابر از بچههای موشکی سپاه بود و در جنگ ۱۲ روزه شهید شد. آقاجابر که شهید شد، ۵۷ روز بعد دخترش به دنیا آمد.
محمدجعفر از رفقای نزدیک ما بود. من بعد از ۲ ماه از شهادت جابر، محمدجعفر را دیدم که حالش گرفته بود. به او گفتم: «چرا مکدری؟ تحویل نمیگیری ما رو؟» گفت: «جابرِ ما در جنگ ۱۲ روزه شهید شد.» گفتم: «هم تسلیت میگویم و هم تبریک.» پرسیدم: «تو چهکاری میکنی؟» گفت: «روزی که پیکر برادرم را به خاک سپردند، من قطعه ۴۲، با او وداع کردم و برگشتم بالای سر سامانه پدافندی.»
بعداً شنیدم دوستان محمدجعفر میگفتند: «به محمدجعفر گفتیم: داداشت شهید شده، الان کنار خانوادهات باش! اما محمدجعفر گفت: جابر که جایش خوبه؛ ما باید بیاییم و راه او را ادامه بدهیم.» محمدجعفر هر وقت میرفت سر مزار جابر، میزد روی قبر برادرش و میگفت: «قبر کناریات برای من هست، قولش را به کسی نده.» محمدجعفر در جنگ رمضان در نقطهای ایستاده بود و با پهپاد دشمن مقابله میکرد که موشکی به او اصابت کرد و پیکرش قطعه قطعه شد.
وقتی که حاج عباس پدر شهیدان بیات، پیکر پسرش را در قطعه ۴۲ به خاک سپرد از مردم تشکر کرد و گفت: «ای کاش محمدجعفر هم قبل از آقا شهید میشد. قرار بود ما فدایی آقا بشویم نه اینکه ایشان فدایی ما بشود.» این تنها دو مورد از اقتدار خانواده شهدا بوده.
این روزها تلاش سردار حاجیزاده و نیروهایش برای اقتدار ایران بیشتر از قبل جنگ احساس میشود، آخرین خاطره و تصویری که از سردار حاجیزاده دارید، چی بوده؟
سردار حاجیزاده سوم خرداد ۱۴۰۴ [۲۰ روز قبل از شهادتش]سخنرانی داشت و از اعلام آمادگی برای دفاع از کشور گفت. نکتهای که خاطرم هست این بود که سردار حاجیزاده در آن سخنرانی به موضوع تقویت پدافند هوایی اشاره کرد. ایشان میگفت: «ما اگر بتوانیم اف ۳۵ آمریکا را بزنیم، توانستهایم باری دیگر هیمنه آمریکا را بشکنیم.» این خواسته سردار حاجیزاده بعد از شهادتش محقق شد.
منبع: فارس