حاج‌قاسم برای خیلی از همرزمانش فرمانده بود، برای بعضی‌ها رفیق و برای عده‌ای برادر؛ اما در میان همه آن نام‌ها، حسین بادپا جای دیگری داشت.

باشگاه خبرنگاران جوان - حاج‌قاسم برای خیلی از همرزمانش فرمانده بود، برای بعضی‌ها رفیق و برای عده‌ای برادر؛ اما در میان همه آن نام‌ها، حسین بادپا جای دیگری داشت؛ آن‌قدر نزدیک که حاج‌قاسم او را «دُردانهٔ کرمان» خواند، آن‌قدر عزیز که پس از شهادتش برایش نوشت: «من هر شب دعایت می‌کنم و تو دعایم کن» و آن‌قدر ماندگار که حتی پس از رفتنش، نامش از زبان حاج‌قاسم نیفتاد.
 
بعضی آدم‌ها را باید از زبان کسانی شناخت که دوستشان داشتند؛ و برای شناخت حسین بادپا، چه کسی نزدیک‌تر از حاج‌قاسم؟ مردی که سال‌ها کنار او جنگید، رفاقتش را تجربه کرد و وقتی بادپا در سوریه ماند، برایش نه یک پیام رسمی، که دل‌نوشته‌ای از جنس دلتنگی یک برادر نوشت.حاج‌قاسم حتی پیش از شهادت بادپا برای زنده ماندن نام و راه او کاری کرده بود که کمتر برای کسی انجام می‌داد؛ سفارش نوشتن کتاب زندگیش را داد و نامش را «دُردانهٔ کرمان» گذاشت؛ کتابی که قرار بود با مقدمه حاج‌قاسم آغاز شود، اما شهادت حاج‌قاسم آن مقدمه را برای همیشه نانوشته گذاشت.
 

مردی که زخم، حریفش نشد

حسین بادپا از همان نسلی بود که جنگ را فقط در خاطره نگه نداشت؛ خودش بخشی از آن بود.در دفاع مقدس بارها مجروح شد، یک چشمش را از دست داد و جانباز ۷۰ درصد شد؛ اما جانبازی پایان راهش نبود.سال‌ها بعد، وقتی بسیاری بازنشستگی را پایان میدان می‌دانستند، بادپا برای سوریه بی‌قرار بود. حاج‌قاسم ابتدا با رفتنش موافق نبود و شرط گذاشت: اگر می‌خواهی بروی، رضایت همسرت را بگیر.بادپا رضایت را گرفت و راهی شد؛ انگار هنوز یک میدان دیگر مانده بود که باید خودش را به آن می‌رساند.
 

یک قدم تا مرگ، یک قدم تا میدان

در یکی از درگیری‌های سوریه، گلوله‌ای به زیر قلب بادپا اصابت کرد. همرزمانش تصور کردند شهید شده؛ بالای سرش نشستند و شهادتین خواندند. اما ناگهان چشم باز کرد و گفت: «من هنوز زنده‌ام.»مردی که یک چشمش را در دفاع مقدس از دست داده بود، حالا دوباره تا مرز مرگ رفته و برگشته بود؛ اما این بار هم ماندنش کوتاه بود.۳۱ فروردین ۱۳۹۴، حسین بادپا در کنار همرزمش شهید هادی کجباف، در منطقه درعای سوریه به لقاءالله رسید. پیکرش ماه‌ها در دست تروریست‌ها ماند و سرانجام در جریان مبادله، همراه پیکر بیش از ۶۰ شهید مدافع حرم به میهن بازگشت.
 

«دُردانه»‌ای که داغش بر دل حاج‌قاسم ماند

شهادت بادپا برای حاج‌قاسم فقط از دست دادن یک همرزم نبود؛ انگار یکی دیگر از مردان قدیمی میدان از کنارش رفته بود.حاج‌قاسم بعدها درباره او چنان سخن گفت که عمق این رفاقت را می‌شد از میان کلماتش فهمید؛ حتی گفته شده بود که دلش نمی‌آمد پیکر بادپا را در خاک بگذارد.اما شاید هیچ چیز به اندازه دست‌نوشته‌ای که برای بادپا نوشت، اندازه این دلتنگی را نشان ندهد: «من هر شب دعایت می‌کنم و تو دعایم کن... اگر مرا یادت نرود قول دادی سلام مرا به یونس، حسین، حاج احمد، میرحسینی، همه و همه را سلام برسان... بگو معرفت هم حدی دارد.»و بعد، جایی که دیگر زبان یک فرمانده نیست؛ زبان یک برادر است: «غریبم با روح و جان خسته، غروبه وقت پرواز با بال شکسته... کبوترها رفته‌اند من در دام صیاد... خدایا کی شود از دام خود گردم آزاد.»و در پایان فقط نوشت:«دوستت دارم، برادرت قاسم سلیمانی.»
 

آخرین فصل یک رفاقت

حاج‌قاسم برای بادپا فقط از خاطره نگفت؛ از او یک الگو ساخت.آرزو کرده بود مردم ایران «حسین بادپاگونه» زندگی کنند؛ یعنی نام یک رفیق شهید را از یک خاطره شخصی فراتر برد و به یک سبک زندگی پیوند زد.شاید راز این همه دلبستگی را باید در همان نسلی جست‌وجو کرد که بادپا نماینده‌اش بود؛ مردانی که جوانی‌شان را در خاکریزهای دفاع از ایران گذاشتند، زخم برداشتند، جانباز شدند و وقتی سال‌ها بعد ندای دفاع از حرم حضرت زینب(س) بلند شد، باز هم دلشان طاقت نیاورد و راهی شدند.بادپا می‌توانست بگوید سهم من از جنگ تمام شده است؛ جانباز بود، سال‌ها جنگیده بود و می‌توانست در خانه بماند. اما نماند.رفت سوریه و در دفاع از حرم، دوباره پای همان عهد ایستاد؛ این بار در سرزمینی دورتر، اما با همان باور.امروز پیکر حسین بادپا در گلزار شهدای کرمان، در قطعه‌ای مجاور مزار حاج‌قاسم و در مزار شماره ۱۰۴ آرام گرفته است.دو رفیق، که روزی میدان‌های جنگ را با هم شناختند، سال‌ها بعد در شلمچه و سوریه از هم فاصله گرفتند؛ اما سرانجام دوباره در کرمان، کنار هم آرام گرفتند.

حرف آخر ...

بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فقط با تاریخ شهادتشان شناخت. باید دید از کجا شروع کردند، چه چیزی را پشت سر گذاشتند و برای چه چیزی دوباره به میدان برگشتند.حاج‌قاسم و بادپا رفتند؛ اما آنچه از آنها مانده، فقط خاطره دو رفیق نیست؛ روایت نسلی است که جوانیش را در خاکریزهای دفاع از این سرزمین گذاشت و وقتی سال‌ها بعد ندای دفاع از حرم حضرت زینب(س) بلند شد، باز هم دلش طاقت نیاورد و راهی شد. می‌توانستند بگویند سهم ما از جنگ تمام شده است؛ اما نگفتند.آنها دوباره از خانه بیرون زدند؛ این بار برای دفاع از حرم، برای دفاع از باورشان و برای اینکه اجازه ندهند آتش دشمن به مرزهای این سرزمین برسد.
 
حالا سال‌هاست که خودشان نیستند؛ اما انگار هنوز از همان خاکریزها با مردم این دیار حرف می‌زنند؛ نه با خاطره، که با یک مطالبه روشن: در روزهای سخت، کنار هم بمانید؛ در برابر دشمن عقب ننشینید و راه ولایت را تنها نگذارید.آنها جوانی‌شان را دادند تا ایران بایستد؛ امروز، سهم ما از آن همه ایستادگی، فقط روایت کردن نامشان نیست. سهم ما، ایستادن است.اگر آنها در جوانی پای دفاع از ایران و حرم ایستادند، ما هم نباید در روز آزمون، میدان را خالی کنیم.
 
منبع: فارس
 
اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha