باشگاه خبرنگاران جوان؛ ستایش اسکندری – اندیشکده «فارن پالسی» در یادداشتی نوشت اگرچه درگیری در ایران و تنگه هرمز هنوز با پایان فاصله زیادی دارد، اما تحلیلگران از همین حالا با شتاب در حال اعلام این هستند که چه درسهایی باید از آن آموخت.
گونه جدیدی از مقالات سیاستی امنیتی در حال ظهور است که بر نواقص مختلف لجستیکی و تاکتیکی عملیات آمریکا علیه ایران تأکید میکنند:
مواردی همچون نبود آمادگی برای اختلال در حملونقل نفت و کود شیمیایی، عمق ناکافی ذخایر مهمات دقیق و موشکهای رهگیر، ناتوانی کلی در آمادهسازی مؤثر برای مقابله با پهپادهای ارزانقیمت تهاجمی (انتحاری)، کمبود کشتیهای مینروب و...
نویسنده ادعا دارد اینها درسهای مفیدی هستند که ممکن است به آمریکا در آمادهسازی برای درگیریهای آینده کمک کنند، اما علت اصلی شکست این کشور در تنگه هرمز نیستند.
حتی اگر به برخی یا همه این نگرانیها مدتها پیش از درگیری رسیدگی شده بود، باز هم به سختی میتوان تصور کرد که چگونه ایرانیها میتوانستند ناکامی دولت ترامپ در دستیابی به اهداف اولیه جنگیاش را تغییر دهند.
اهدافی شامل تغییر رژیم، نابودی توان حملات دوربرد ایران، یا تغییرات اساسی در سیاستهای ایران در قبال سلاحهای هستهای و نیروهای نیابتی منطقهای.
در حالی که ذخایر بیشتر مهمات و آمادگی برای کمبود نفت ممکن بود امکان یک کارزار بمباران طولانیتر یا درجه بالاتری از فشار اقتصادی را فراهم کند، اما دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم هفت ماه بمباران یا محاصره میتوانست به چیزی دست یابد که در طول تقریباً شش ماه گذشته حاصل نشده است.
اکنون محتملترین نتیجه این فاجعه نظامی، یک شکست راهبردی است که ایران را با دست بازتر برای پیگیری جاهطلبیهای هستهای، کنترل بسیار بیشتر بر تنگه هرمز و در نتیجه، نفوذ بیشتر بر کشورهای حاشیه خلیج فارس باقی میگذارد.
نویسنده معتقد است میزان از برتری فنی نمیتواند ناتوانی راهبردی ناشی از تقاضا از ارتش برای انجام مأموریتهای «ناممکن» را جبران کند.
دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، نه یک مأموریت ناممکن، بلکه سه مأموریت ناممکن را از ارتش خواسته و سپس وقتی ارتش شکست خورده، با خشم و شگفتی واکنش نشان داده است.
اولین این مأموریتهای ناممکن، هدف اعلامشده دولت برای دستیابی به تغییر رژیم، آن هم بدون هیچگونه عملیات زمینی بود.
دستیابی به پیروزی راهبردی صرفاً از طریق نیروی هوایی، آرزوی دیرینه نیروهای هوایی مستقل در سراسر جهان بوده است؛ از زمانی که جولیو دوهه، نظریهپرداز ایتالیایی، در سال ۱۹۲۱ پیشبینی کرد که جنگهای آینده را میتوان تنها با بمبافکنها برد و حتی در سال ۱۹۲۸ تا آنجا پیش رفت که پیشنهاد داد تنها ۳۰۰ تن بمب بر روی یک کشور متوسط میتواند در عرض یک ماه به جنگ پایان دهد.
این فرضیه که جنگها را میتوان کاملاً از طریق هوا پیروز شد، اکنون یکی از آزمودهشدهترین نظریهها در تمام جنگهای صنعتی مدرن است؛ چرا بمباران و عملیات نظامی علیه یک کشور باعث حمایت مردم غیرنظامی از آن نظام و حکومت میشود و این عملیات نتیجه عکس میدهد.
احتمال فروپاشی رژیم ایران صرفاً از طریق استفاده از نیروی هوایی، نزدیک به صفر بود. بنابراین، مأموریت ناممکن بعدی که از ارتش آمریکا خواسته شد، خنثی کردن توان موشکهای بالستیک و پهپادی ایران، آن هم مجدداً صرفاً از طریق هوا بود.
اما این مأموریت (یعنی از کار انداختن توان پرتاب متحرک با حداقل نیروهای زمینی) نیز پیش از این بارها امتحان شده و هرگز موفقیتآمیز نبوده است.
ظهور مهمات دقیق نیز این معادله را تغییر نداده است، چرا که با ظهور سامانههای پرتاب متحرک خنثی شده است.
به شکلی افتضاحآمیز، تلاشها برای نابودی پرتابگرهای اسکاد عراق از طریق هوا در طول جنگ خلیج فارس، حتی نتوانست یک مورد انهدام تأییدشده را به همراه داشته باشد.
اسرائیل نیز به همین ترتیب دو دهه را صرف عملیات هوایی گسترده بر فراز غزه و جنوب لبنان کرد تا از شلیک راکتهای حماس و حزبالله به خاک خود جلوگیری کند، اما تنها عملیات زمینی در هر دو منطقه توانست صدای راکتها را خاموش کند.
ائتلافهای متعددی از کشورها تلاش کردهاند موشکها و پهپادهای شلیکشده از یمن را ساکت کنند، اما شلیکها همچنان ادامه دارد.
حتی با وجود مهمات دقیق، به نظر نمیرسد که بتوان صرفاً از طریق هوا، به اندازه کافی از سامانههای پرتاب متحرک (که میتوانند از مخفیگاه شلیک کرده و سریعاً به مکانهای جدید منتقل شوند) را نابود کرد تا یک کارزار پهپادی یا راکتی پایان یابد.
همانند فروپاشی رژیم، متوقف کردن موشکها نیز به نظر میرسد نیازمند نیروی زمینی باشد.
به باور نویسنده آخرین سنگر دولت ترامپ به نظر میرسد اجرای یک دفاع موشکی تقریباً بینقص در بخش بزرگی از منطقه خلیج فارس است؛ و دفاع از کشورهایی است که تلاشهای نظامی آمریکا به مهماننوازی آنها وابسته است.
با این حال، در محیطی که پهپادها و موشکهای بالستیک همچنان بسیار ارزانتر و سریعتر از ابزارهای رهگیری تولید میشوند، همواره محتمل بود که ایران در نهایت ظرفیت دفاعی منطقه را اشباع کند (از حد توان دفاعی عبور کند).
یک مأموریت ناممکن دیگر هم نمیتوانست شکست دو مأموریت دیگر را جبران کند.
اگر ارتش آمریکا به یک زنگ بیدارباش درباره خطرات و فرصتهای پهپادها و همچنین مشکلات قدیمی در خرید تجهیزاتی مانند ناوچهها، مینروبها و تأسیسات مستحکم هواپیماها نیاز داشت، این زنگ اکنون به صدا درآمده است.
اما این جنگ در تالارهای وزارت دفاع آمریکا باخته نشد؛ بلکه در تالارهای کاخ سفید باخته شد.
اگر ترامپ قادر نبود خطر مطالبه مأموریتهای ناممکن از ارتش آمریکا را درک کند، این وظیفه وزیر دفاع او بود که باید او را آگاه میکرد. البته ترامپ یک وزیر دفاع باتجربه و توانمند انتخاب نکرد، بلکه یک مطیع را برگزید که ناتوانی آشکارش او را مطیعتر هم کرده بود.
هگست نیز به نوبه خود، تلاش زیادی کرده تا ردههای بالای فرماندهی را از هر کسی که احتمال میرفت نظر مخالفی ارائه دهد، پاکسازی کند.
بدنه افسران آمریکاهیچگاه در رساندن اخبار ناخوشایند به تصمیمگیران سیاسی سرآمد نبوده است، اما رویکرد هگست به این معنی بود که پنتاگون هرگز قرار نبود در برابر بیکفایتی رئیسجمهور مقاومتی نشان دهد.
گزارشها حاکی از آن است که رئیس ستاد مشترک ارتش، ژنرال دن کِین، تلاش نمادینی برای نشان دادن دشواریها انجام داد، اما صدای او در میان هیاهو و خوشبینیهای افراطی هگست گم شد.
همه اینها قابل پیشبینی بود و در واقع بخش زیادی از آن پیشبینی شده بود. بنابراین، در حالی که تقصیر فوری این فاجعه در ایران متوجه ترامپ و مشاوران بیکفایت اوست، مقصر نهایی را باید جایی جستوجو کرد که هیچ سیاستمداری به آن اعتراف نمیکند.
این انتخابِ جمع کثیری از رأیدهندگان آمریکایی بود که ترامپ را به کاخ سفید بازگردانند؛ مردی که آشکارا ناتوان است، آشکارا از جذب اطلاعات ناخوشایند یا مخالف عاجز است و آشکارا به احاطه کردن خود با افراد «بلهقربانگو» علاقه دارد.
مشخص شد که انتخاب رهبر قدرتمندترین ارتش سیاره، مانند انتخاب سرگرمکنندهترین مجری یک برنامه «رئالیتیشو» نیست. بدون شک گزارشهای مربوط به درسهای آموختهشده هماکنون در پنتاگون در حال نگارش است.
با این حال، در حالی که پیامدهای راهبردی این شکست قابل پیشبینی و شرمآور (از قیمتهای بالای نفت گرفته تا تخلیه منابع آمریکا) همچنان رو به گسترش است، پرسش اینجاست که آیا رأیدهندگان آمریکایی درک کردهاند که هیچ میزانی از برتری نظامی برای محافظت از آنها در برابر انتخابهای اشتباهشان در پای صندوق رأی کافی نیست؟