جمله را که تمام میکند، سکوت کوتاهی میان حرفهایش میافتد. نفس عمیقی میکشد؛ انگار تلاش میکند بغضی را که پشت صدایش نشسته، پنهان کند. چند لحظه بعد، خودش رشته کلام را دوباره به دست میگیرد و میگوید: «میدونی چیه؟ اصلاً اومدم یه چیز دیگه بگم.ای مردم... مسئولین لازم نیست درجه یک باشید، لازم نیست کارهای عجیب و سخت انجام بدید، فقط یادگار رهبر شهید رو اذیت نکنید. بقیش با آقا مجتبی؛ همهچیز درست میشه.» از «یادگار» که حرف میزند، لحنش جدیتر میشود. برای او، میراث یک رهبر فقط در سخنرانیها و تصاویر خلاصه نمیشود؛ آن را در ادامه یک مسیر میبیند. میگوید علاقه و ارادتش به اقا با گذشت زمان کمتر نشده، بلکه هر روز بیشتر شده است. وقتی از او میپرسم رهبر شهید چه تغییری در زندگیاش ایجاد کرده، بدون مکث پاسخ میدهد: «آقا باعث شد راه درست رو تشخیص بدم. باعث شد دیگه نتونم چشمم رو روی ظلم ببندم. آدمایی که خودشون رو به خواب زدن، میفهمم کیا هستن. این دید رو آقا به من داد.» برای او، این دلبستگی بیشتر از یک علاقه سیاسی یا احساسی است؛ نوعی نگاه به جهان است. بارها از واژه «دید» استفاده میکند؛ انگار مهمترین میراثی که از رهبر شهید برای خودش قائل است، همین زاویه نگاه باشد.
از او میپرسم اگر سالها بعد قرار باشد لقبی برای رهبر شهید انتخاب شود، چه خواهد گفت؟ لحظهای فکر نمیکند؛ بی درنگ میگوید: «به امام حسین لقب سالار شهیدان رو دادن..» جملهاش را کامل نمیکند، اما معلوم است که میخواهد جایگاه او را در همان امتداد معنا کند؛ امتدادی که بارها در صحبتهایش به واقعه عاشورا گره میخورد. وقتی از تصویری که بیش از همه از او در ذهنش مانده سؤال میکنم، به جملهای اشاره میکند که بارها شنیده است. «همیشه یاد اون جمله میافتم که میگفت امام حسین فرمود: "یکی مثل من با یکی مثل یزید بیعت نمیکنه. "».
اما برداشت خودش از این جمله، فقط در عرصه سیاست خلاصه نمیشود. میگوید: «به نظر من بیعت یعنی چشم و گوشت رو جلوی ظلم نبندی. یعنی دست دوستی به آمریکا ندی؛ دوستی یعنی کمکم تو راهشون بری یا ظلمهاشون رو نبینی.» کلمات را شمرده ادا میکند؛ انگار مدتهاست این تعریف را برای خودش ساخته و بارها در ذهنش مرور کرده است. آخرین سؤال را که میپرسم، دیگر نگاهش از مسیر عبور پیکر جدا نمیشود. میپرسم حالا که به اینجا آمده، چه حسی دارد؟ لبخند کوتاهی میزند؛ لبخندی که بیشتر شبیه پذیرش یک حسرت است تا شادی. «فقط دلم خوشه که میتونم مزار رهبر شهیدم رو زیارت کنم ..» بعد از آرزویی میگوید که هیچوقت برآورده نشد. «همیشه آرزو داشتم از نزدیک ببینمشون. حتی به خیلیها سپرده بودم اگه رفتن، حداقل یه چفیه از ایشون برام بیارن. میدونستم آرزوی بزرگیه، ولی نشد.» جمعیت هر لحظه فشردهتر میشود. صدای صلوات و نوحه در خیابان میپیچد و نگاهها به یک سمت میرود. دختر جوان هم پلاکارد قرمزش را محکمتر در دست میگیرد؛ همان دختری که میگفت خیلیها از روی ظاهرش دربارهاش قضاوت میکنند، اما خودش باور دارد عشق و ارادت، معیارهای دیگری برای سنجیدن آدمها دارد.
منبع: فارس