باشگاه خبرنگاران جوان؛ مهدی سیف تبریزی - بیش از یک ماه از آتشبسی میگذرد که در واقع بیش از آنکه نشانه پایان منازعه باشد، محصول توقفی تاکتیکی در میدان نبرد است. در ظاهر، صدای انفجارها فروکش کرده، آسمان آرامتر شده و ماشین جنگ نظامی، دستکم موقتاً از حرکت ایستاده است. اما در زیر این سکوت ظاهری، نبردی دیگر با شدتی بیشتر از جنگ نظامی جریان دارد؛ نبردی که نه با موشک و پهپاد، بلکه با خبر، شایعه، القا، روایتسازی و عملیات ادراکی پیش میرود.
آنچه امروز در برابر ایران قرار گرفته، صرفاً ادامه تنشهای گذشته نیست؛ تغییر تاکتیک دشمن است. آمریکا و اسرائیل، پس از آنکه در میدان به اهداف اعلامی خود نرسیدند، اکنون به این جمعبندی رسیدهاند که شاید بتوانند در عرصه ذهن، روان و افکار عمومی، آنچه را در صحنه نبرد به دست نیاوردند، جبران کنن.
این همان نقطهای است که جنگ روانی به ابزار اصلی فشار تبدیل میشود؛ جنگی کمهزینهتر، سریعتر، انعطافپذیرتر و در بسیاری موارد مؤثرتر از جنگ سخت. زیرا در جنگ نظامی، هزینه حمله روشن است، آثار تخریب قابل اندازهگیری است و پاسخ نیز اغلب عینی و مستقیم است. اما در جنگ روانی، دشمن میکوشد بدون پرداخت هزینه سنگین، محاسبات طرف مقابل را مختل کند، جامعه را فرسوده سازد و دستگاه تصمیمگیری را در معرض خطا قرار دهد.
سکوت میدان و آغاز نبرد روایتها
در منطق جنگهای معاصر، توقف نسبی آتش الزاماً به معنای توقف درگیری نیست؛ اغلب تنها به معنای انتقال صحنه نبرد از جغرافیای خاک و آسمان به قلمرو ذهن و ادراک است. آنچه اکنون میان ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر جریان دارد، دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است. پس از آنکه در مرحله سختِ تقابل، اهداف اعلامی واشنگتن و تلآویو در شکستن اراده سیاسی و امنیتی ایران به نتیجه مطلوب نرسید، اکنون راهبرد جدید بر محور اثرگذاری روانی و بازآرایی محاسبات داخلی ایران طراحی شده است.
ویژگی اصلی این مرحله، بهرهبرداری از سکوت نسبی میدان است. در روزهای نبرد نظامی، هر ادعای طرف مقابل ناگزیر در میدان راستیآزمایی میشد. خبرها، هرچند با محدودیت، در برابر واقعیت عینی قرار میگرفتند. تصاویر، تحرکات و نتایج میدانی اجازه نمیدادند روایتهای ساختهشده برای مدت طولانی جای واقعیت را بگیرند. اما در فضای پس از آتشبس، این وضعیت تغییر کرده است. میدان کمصدا شده، دادههای عینی کمتر به چشم میآیند و همین خلأ، مناسبترین بستر برای عملیات ادراکی دشمن فراهم آورده است.
در چنین شرایطی، جنگ روانی برای آمریکا و اسرائیل مزیتی راهبردی پیدا میکند. آنها میتوانند با هزینهای بسیار کمتر از عملیات نظامی، فضایی از ابهام، انتظار، نگرانی و تردید ایجاد کنند. هدف این نیست که تنها افکار عمومی را متأثر سازند؛ هدف مهمتر، تأثیرگذاری بر سازوکار تصمیمسازی در ایران است. وقتی فضای رسانهای با اخبار متناقض، روایتهای هدایتشده و تحلیلهای مهندسیشده اشباع میشود، امکان شکلگیری خطای محاسباتی در سطح عمومی و رسمی افزایش مییابد.
نمونه روشن این الگو را میتوان در طرح پیدرپی ادعاهایی درباره جزئیات توافقهای احتمالی ایران و آمریکا مشاهده کرد. در حالی که در عرصه رسمی دیپلماسی هنوز گفتوگویی قطعی و شفاف در این سطح صورت نگرفته، رسانههای غربی و برخی مقامهای آمریکایی آگاهانه به انتشار جزئیاتی میپردازند که بیش از آنکه حامل واقعیت دیپلماتیک باشند، کارکردی روانی دارند. این رفتار را باید نوعی «مذاکره رسانهای» دانست؛ مذاکرهای که نه در اتاقهای رسمی، بلکه در میدان افکار عمومی انجام میشود.
کارکرد این روش چندلایه است. نخست، سنجش واکنش جامعه ایران. دوم، ارزیابی بازتاب مواضع در میان نخبگان، محافل کارشناسی و فضای سیاسی. سوم، طراحی مرحله بعدی فشار بر اساس همین بازخوردها. به بیان دقیقتر، واشنگتن تلاش میکند پیش از آنکه موضوعی به میز مذاکره برسد، آن را در میدان ادراک عمومی آزمایش کند. این همان نقطهای است که جنگ روانی از یک عملیات تبلیغاتی صرف فراتر میرود و به بخشی از طراحی سیاسی و امنیتی تبدیل میشود.
در این میان، مسئلهای که اهمیت مضاعف پیدا میکند، سرعت و انعطافپذیری این نوع عملیات است. در مقایسه با جنگ نظامی، عملیات روانی نیازمند لجستیک سنگین، هزینههای پیچیده و زمان طولانی نیست. یک خبر هدفمند، یک روایت هماهنگ، چند موضعگیری حسابشده و شبکهای از رسانههای رسمی و غیررسمی میتواند ظرف چند ساعت فضای جدیدی ایجاد کند. اینجاست که دشمن میکوشد توقف نسبی تحرک نظامی خود را با تحرک فوری رسانهای جبران کند.
در سوی مقابل، اگر واکنشها صرفاً تدافعی، دیرهنگام و قابل پیشبینی باشند، میدان روایت عملاً در اختیار طرف مقابل قرار میگیرد. مشکل اصلی در اینجا صرفاً ضعف رسانهای نیست؛ مسئله، ضعف در طراحی آفندی و پدافندیِ همزمان در جنگ ادراکی است. در بسیاری از موارد، پاسخها زمانی داده میشوند که روایت اولیه کار خود را کرده است. در چنین وضعی، حتی پاسخ درست نیز الزاماً اثر تعیینکنندهای ندارد، زیرا ذهن مخاطب پیشتر تحت تأثیر چارچوب اولیه قرار گرفته است.
از همین منظر، باید توجه داشت که هدف جنگ روانی تنها ایجاد اضطراب یا تولید تیتر خبری نیست. دشمن میکوشد ذهن جامعه را به تدریج در وضعیت فرسایشی قرار دهد؛ وضعیتی که در آن، ابهام جای یقین را بگیرد، انتظارهای متناقض شکل بگیرد و جامعه در برابر تحولات بعدی، آسیبپذیرتر شود. این فرسایش روانی، اگر بهموقع مهار نشود، میتواند در مراحل بعدی به بستر فشارهای شدیدتر سیاسی، امنیتی و حتی نظامی تبدیل شود.
دیپلماسی پایان جنگ و خطوط قرمز ایران
همزمان با این جنگ روایتها، در سطح راهبردی ایران در حال پیگیری الگویی متفاوت است. برخلاف آمریکا و اسرائیل که از هیاهوی رسانهای برای امتیازگیری استفاده میکنند، تهران تلاش دارد مطالبات اصلی خود را با کمترین نمایش رسانهای و بر پایه منطق امنیت ملی دنبال کند. این تفاوت رفتاری اتفاقی نیست؛ از یک محاسبه روشن ناشی میشود. ایران بهخوبی میداند که پایان جنگ، اگر قرار باشد معنای واقعی داشته باشد، باید بر پایه تثبیت حقوق اساسی کشور شکل بگیرد، نه بر مبنای دستاوردسازی تبلیغاتی برای طرف متجاوز.
در صدر این مطالبات، مسئله تنگه هرمز قرار دارد. ایران طی دهههای گذشته، با وجود فشارها، تحریمها و حتی همراهی برخی دولتهای منطقه با سیاستهای خصمانه آمریکا، عبور و مرور در این آبراه راهبردی را با حسن نیت مدیریت کرده است. اما شرایط کنونی با گذشته تفاوت دارد. وقتی کشوری هدف تجاوز مستقیم قرار میگیرد، طبیعی است که نسبت به تحرکات پیرامون خود حساسیت مضاعف پیدا کند. از این منظر، اعمال مدیریت مؤثر بر تنگه هرمز برای ایران نه یک ابزار چانهزنی دیپلماتیک، بلکه بخشی از دکترین دفاعی و امنیت ملی است.
هرگونه تلاش برای تقلیل این مسئله به یک برگ معامله، در واقع نادیده گرفتن بنیانهای امنیت آینده کشور است. هیچ دولت مسئولی نمیتواند در شرایطی که احتمال بازآرایی دشمن برای ضربات بعدی وجود دارد، نسبت به مسیرهای حیاتی پیرامونی خود بیاعتنا بماند. به همین دلیل، موضوع هرمز برای ایران مستقیماً به صیانت از تمامیت ارضی، امنیت شهروندان و بازدارندگی راهبردی گره خورده است.
در کنار این مسئله، مطالبه غرامت و جبران خسارتهای جنگ نیز جایگاهی کاملاً روشن دارد. اصل موضوع پیچیده نیست. ایران در حالی هدف حمله قرار گرفت که در مسیر گفتوگو و تعامل دیپلماتیک قرار داشت. از منظر حقوق بینالملل و حتی اصول ابتدایی روابط انسانی، مسئولیت تجاوز باید متوجه طرف متجاوز باشد. اگر این اصل نادیده گرفته شود، در واقع الگویی خطرناک در روابط بینالملل تثبیت خواهد شد: اینکه قدرتهای مهاجم میتوانند بدون پرداخت هزینه، جنگ را آغاز کنند و پس از ناکامی نیز از مسئولیت شانه خالی کنند.
مطالبه دیگر ایران، دور شدن نیروهای آمریکایی از پیرامون مرزهای کشور است. این مطالبه نه از موضع ضعف، بلکه از موضع تجربه تاریخی و محاسبه امنیتی مطرح میشود. بیش از چهار دهه فشار، تهدید، تحریم و حضور نظامی آمریکا در منطقه نشان داده که این حضور نه عامل ثبات، بلکه یکی از اصلیترین منشأهای بحران بوده است. ایران امروز این پیام را منتقل میکند که کشوری که توانسته فشارها را مهار کند، حق دارد نخواهد نیروهای متجاوز در محیط پیرامونیاش آزادانه آرایش بگیرند.
اما یکی از مهمترین محورهای جنگ روانی اخیر، بازگرداندن پرونده هستهای به کانون فشار است. این موضوع از چند جهت معنادار است. نخست آنکه آمریکا در جریان جنگ بارها مدعی نابودی زیرساخت هستهای ایران شده بود. اگر این ادعا درست بود، بازگشت دوباره این پرونده به صدر مطالبات چه معنایی دارد؟ پاسخ روشن است: مسئله هستهای اکنون بیش از آنکه یک مطالبه فنی باشد، ابزاری برای بازتعریف شکست به عنوان دستاورد است.
واشنگتن نیاز دارد برای افکار عمومی داخلی خود و برای متحدانش این تصویر را بسازد که از جنگ بدون نتیجه بازنگشته است. نیاز دارد تجاوز نظامی را در قالب دستاورد سیاسی بازسازی کند؛ و نیاز دارد ناکامی میدانی را در زبان دیپلماتیک جبران کند. به همین دلیل، طرح دوباره پرونده هستهای را باید بخشی از عملیات روانیِ پس از جنگ دانست.
برای ایران، اما معادله متفاوت است. هرگونه عقبنشینی در این مرحله، صرفاً یک امتیاز فنی تلقی نخواهد شد؛ به معنای اعطای مشروعیت سیاسی به منطق تجاوز خواهد بود. اگر کشوری پس از تحمل حمله، در همان موضوعی که بهانه حمله بوده عقبنشینی کند، در عمل این پیام را مخابره میکند که فشار نظامی میتواند ابزار مؤثری برای تحمیل اراده باشد. این همان الگویی است که میتواند زمینهساز تکرار تهدید در آینده شود.
از این منظر، صیانت از حقوق هستهای ایران امروز دیگر فقط به معنای حفاظت از یک فناوری نیست. این مسئله مستقیماً با امنیت ملی، اعتبار بازدارندگی و جلوگیری از عادیسازی منطق زور پیوند خورده است. اگر قرار باشد در آینده گفتوگویی درباره هر موضوعی صورت گیرد، آن گفتوگو تنها زمانی معنا پیدا میکند که حقوق بنیادین ایران در مرحله پایان جنگ به رسمیت شناخته شده باشد.
در نهایت، مهمترین واقعیت این است که جنگ هنوز پایان نیافته؛ تنها شکل آن تغییر کرده است. اکنون میدان اصلی در ذهنها، ادراکها و محاسبات شکل میگیرد. آمریکا و اسرائیل پس از آنکه در عرصه سخت به اهداف خود نرسیدند، به دنبال آناند که از مسیر فرسایش روانی، القای تردید و مهندسی افکار عمومی، شرایط مرحله بعد را فراهم کنند. این مرحله، اگرچه بیصداتر از میدان نبرد است، اما در صورت غفلت میتواند آثار بلندمدتتری برجای بگذارد.
نبرد امروز، بیش از هر زمان دیگر، نبرد بر سر روایت است؛ و در چنین نبردی، حفظ انسجام داخلی، تبیین روشن خطوط قرمز و حضور فعال در میدان افکار عمومی، نه یک انتخاب رسانهای، بلکه بخشی از امنیت ملی ایران است.