باشگاه خبرنگاران جوان- ۲۱ آذر ماه ۱۳۶۸ است و ۶ ماه از درگذشت پیر جماران گذشته. هوا به سردی میوزد و خبری را دهان به دهان از خراسان به تهران میرسانند. درست به دفتر کار رهبر تازه نفس انقلاب. غلامرضا قدسینژاد از دنیا رفت. تصویری پیش چشم رهبر انقلاب میآید. همان عکس سیاه و سفید غلامرضا قدسی و اخوان ثالث. قدسی را همه با آن بیت «بسا مضمون رنگینی که پروردم به خون دل/ ستمگر کرد پرپر همچو گل اوراق دیوانم» میشناختند؛ اما در نظر رهبر پنجاه ساله، قدسی و سرمای آذرماه با هم قرابتی دیرینه دارند: «اواخر پنجاهوهفت که تازه من از تبعید برگشته بودم مشهد، در تظاهرات، در آن اجتماعاتى که تشکیل مىدادیم من مقید بودم که یک شعرخوانىاى اولش باشد. این سنت شعرخوانى، سنت خیلى خوبى است. از قدیم هم بوده. این مداحها که مىخواندند، براى چى مىخواندند؟ این شعرخوانى است دیگر، منتها آن شعر را مىخواندند، شعر زمان مبارزه یک شعر دیگر است؛ اما همان سنت است، چه با آهنگ بخوانند، با آواز، چه ساده، گفتیم شعر بخوانید.» قدسینژاد از همان پیشقراولها بود. رهبری بیشتر فکر میکنند. شعری به نظرشان میآید: «شب با گل است و روز شود محو آفتاب/ خوشتر ز زندگانی شبنم ندیدهام» این را قدسینژاد در گیرودار ملی شدن صنعت نفت گفت. آن زمان آقا سیدعلی، نوجوان بود و بیست و چند ساله. تعبیر شب با گل است در نظرش خوش آمده بود و احتمالاً چند بار آن را با خود تکرار کرد: «خوشتر ز زندگانی شبنم ندیدهام... خوشتر ز زندگانی شبنم...» پای آقا سیدعلی همان روزها به محافل ادبی باز شد. چند سال گذشت و به چشم همه آشنا میآمد. آن روزها نواب آمده بود مشهد. یک پای رهبری شهید در مجلس نواب صفوی بود و یک پای دیگر در محافل ادبی. آن سالها به شنیدن گذشت تا سال ۳۷ و سفر قم. او ۵ سال بعد به زندان افتاد. با همه خاطرات خراسان و حلقههای ادبی. تنهایی زندان آدم را شاعر میکند. سال بعد، آقا سیدعلی باز میگردد به مشهد. محافل ادبی به نسبت بگیروببندهای ۳۲ و سالهای بعدش بیشتر پا گرفتهاند؛ اما همچنان همهچیز در اختفا. قدسینژاد محفل فردوسی را سر پا کرده و حلقه خراسان رفتوآمدش به تهران را شدت بخشیده. باقرزاده، اخوان، قهرمان، کمالپور، قدسی و صاحبکار در لفافه و استعاره میتازند به دم و دستگاه پهلوی و ارتباط مشهد و تهران و تبریز چفت شده. دوره شنیدن آقا سیدعلی در حال تمام شدن است. آقا حالا میکروفون دست میگیرد و وقت آن است که هرچه را که از زمانه جمع کرده به خلق الله پس بدهد. حالا خامنهای سی و چند ساله میکروفون دست میگیرد.
«دیری است زآشیانه جدا ماندهای «امین» / غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن» این بیت را همین چند روز قبل منتشر کردهاند. از ابیات رهبر شهید است برای حضرت ضامن (ع). آقاسیدعلی خوب کلمه ابتدای مصراع دوم را میشناخت. غربت گاه منفعل میکند و گاه ملتهب. محمود درویش میگوید: «جهان خارج، تبعیدگاهی است/ و جهان درون، تبعیدگاهی دیگر/ تو به کدام تبعید شدهای؟» و این گفته او التهاب غریب و تبعیدشده را نشان میدهد. التهابی که آدم میسازد.
آقا سیدعلی دست پر به مشهد باز میگردد. او حالا بزرگ فکر میکند. به محافل ادبی میرود و تماشاگر آدمهایی است که زمانه رشدشان میدهد. همه رو آوردهاند به شریعتی. حوزه خراسان هم تحولات را از قم و تهران دنبال میکند. افکار میرسد؛ اما تا تحلیل شود زمان میبرد. مردم به کسی نیاز دارند که تحولات زمانه را شرح بدهد. در همین التهاب میکروفون روشن میشود و خامنهای سیوچند ساله پشت تریبون میایستد. همان عضو جوان انجمن ادبی فردوسی، محسن مومنیشریف، نویسنده، آن روزها را اینطور روایت میکند: «به تشویق و دلالت غلامرضا قدسی شاعر، او به انجمن ادبی فردوسی پیوست که عدهشان هرچند اندک بود، تبحرشان در نقد و حلاجی شعر بیمانند بود. جلسات انجمن در هفته یک شب و در منزل عبدالعلی نگارنده برگزار میشد. شاعران این انجمن عمدتاً مسحور صائب تبریزی بودند و اشعار شاعران مکتب عراقی -سبک رایج روزگار- برایشان حلاوتی نداشت. سیدعلی آقا نیز تحتتأثیر مضمونپردازیها و نازکاندیشیهای سبک هندی قرار گرفت و از آن حظ بیشتری برد. همین شیفتگی موجب شد امیری فیروزکوهی، بزرگترین شاعر این سبک در ایران را در تهران پیدا کند و دوستی دیرپایی بینشان صورت یابد. امیری فیروزکوهی همیشه از هوش آقای خامنهای در دریافت پیچیدگی و ظرایف و طرائف شعر -خاصه شعر سبک هندی- با تحسین توأم با حیرت یاد میکرد و بارها به غلامرضا قدسی گفته بود: «ایشان بزرگترین شعرشناس ایران است.» ادعای فیروزکوهی به نظر قدسی زیاده از حد میآید تا آنکه آقا سیدعلی را پشت تریبون میبیند. او دیگر خوشهچین محافل ادبی نیست. خامنهای سی و چند ساله حالا نهتنها برایندهای قم و نجف را به مردم میرساند، بلکه مخرج مشترکش را با آن محافل ادبی هم میسنجد. حاصل این ضرب و تقسیمها این شد که حالا سنوسالدارهای محافل ادبی، خامنهای جوان را رفیق و نزدیک به خود میدیدند. آنها متوجه زبانش میشدند. مهر ۵۳ آقا سیدعلی در لابهلای درگیریها و بگیروببندها سخنرانیای دارد در مجلس مهرماه مسجد امام حسن مجتبی و مسئله مجاهدت را برای ملت اینطور توضیح میدهد: «﴿وَالَّذینَ جاهَدوا فینا﴾ آن کسانی که مجاهدت کنند در راه هدفها و خواستههای خدایی، ﴿لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا﴾ بیگمان و بیتردید، راههایمان را به آنها نشان میدهیم، گیجشان نمیگذاریم، گمراهشان نمیگذاریم. آن شعری که خواندم مناسب اینجاست، تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/ خود راه بگویدت که، چون باید رفت، ﴿وَالَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا﴾. در همه رشتهها اینجور است. در رشته فهم دین، در رشته درک دین، در رشته تحقیق مسائل دین، در مسائل اجتماعی، در مسائل جهانی، در همه رشتهها، هرکسی وارد هدفهای الهی شد، قدم گذاشت، هر قدمی که پیش رفت، قدم بعد برایش روشن است.» خامنهای لابهلای حرف هایش شعر میگنجاند، از عطار و مولانا میگوید و حاصل انجمن ادبی فردوسی را پس میدهد. حالا شعرای خراسان میفهمند که یک نماینده دارند، نمایندهای که اگر ساواک بگذارد، میشود پای درسش نشست. خامنهای دیگر تنها یک مستمع نیست. او زبان مردم است، از هر طیفی.
«هزاران کام در راه است و دل مشتاق و من حیران/ که ره، چون میتوانم یافتن سوی درون من هم...» این دو بیت حاصل روزهای ریاستجمهوری است. به بیان دقیقتر روزهای جنگ. ابیاتی که چند سال بعد مطروحهاش کردند و بنا بر آن شاعران جوان و قدیمها میآمدند و بیت را ادامه میدادند. این سازوکار و دیالکتیکی را ایجاد میکرد بین شعرا. یکی چند بیت میگفت و دیگری میافتاد دنبال کاملکردنش. یک دو امدادی برای آنکه قلمها برای دفاع مقدس خشک نشود. آقا سیدعلی خوب میدانست چطور آدمها را به جریان بیندازد. او که سالها شاهدالبزم جمعهای مختلف بود حالا سفرهداری میکند. تبعید به زاهدان و ماجراهایش این خصلت را در خامنهای چهل و چند ساله پرورش میدهد. این ماجرا در محافل خراسان هم ادامه مییابد. او تنها یک شنونده در محافل نیست. او امین است، لقبی که در تخلصهایش هم گنجانده میشود. «هرچند «امین»، بسته دنیا نیم اما/ دلبسته یاران خراسانی خویشم». حالا آن دلبسته یاران خراسانی به روزهای انقلاب نزدیکتر میشود. حلقه ادبی فردوسی به امینش نگاه میکند که در خطابهها غوغا میکند. او به یکی از قطبهای انقلاب تبدیل میشود.
انقلاب میشود. جماران سپیدپوش است. آوازه آقا سیدعلی به همه ایران رسیده. حالا نهتنها محفل ادبی خراسانی بلکه تهران و باقی شهرها هم او را میشناسند. آوازه سید علی حسینیخامنهای به همه رسیده، حتی به شفیعیکدکنی. شفیعی در یکی از نقلقولها به مرتضی امیریاسفندقه میگوید: «اگر همه ذوق مسئولان را در دیگی بجوشانند و ملاقهای کنند، آن ذوق فلانی (رهبر انقلاب) خواهد شد.» حالا وقت آن است که آقا سیدعلی برای همیشه از مشهد بازگردد، با کولهباری از کتاب و نوشته. نوشتههایی که برخی از آنها به خط اخوان است برای رفیق شفیقش: «در دفتر شما حبیب شفیق آقای خامنهای که همین تازگی بهافتخار [آشنائی]با آن عزیز نائل آمدهام از هر دو نوع نگاشتم و مختصر شرحی نیز در خصوص قالب این قطعه صبوحی برافزودم تا یادگار کاملتر باشد و بعضی ناآشنایان این شیوه که احیاناً این دفتر به دستشان میافتد به توضیحی نیاز نداشته باشند و دانسته باشند که شعر نو هم پر بیقاعده نیست و دشنام لایق بعضی «آثار خزعبل موسوم به نو» را بر آشنایان اهل نثار نکنند!»
امین به تهران میرود و بیش از گذشته درگیر سیاست میشود؛ اما هنوز امین است و خاطرات گذشته را فراموش نمیکند. مصطفی محدثیخراسانی روایتی مطرح میکند از روزهای رفتوآمد به تهران و مشهد. «رهبر انقلاب به تهران سفر میکنند و به منزل استاد شفیعیکدکنی میروند. به گمانم این موضوع به دهه ۴۰ بازمیگردد. رهبر انقلاب آنجا جویای حال اخوان میشوند. آن زمان هم که خانهای تلفن نداشت. مقام معظم رهبری ابراز تمایل میکنند که هر طوری هست، اخوان را ببینند. دکتر شفیعی آنجا میگویند که من شاگردی داشتم که در همسایگی ما سکونت دارد. او را صدا میزند و میگوید که آقا را به خانه اخوان ببر. این هم خاطرهای شنیدنی است. شاگرد استاد یاد میکند که ما بهاتفاق آیتالله خامنهای به دیدار اخوان رفتیم. آیتالله خامنهای کنار دیوار ایستادند و من رفتم و در زدم. اخوان پس از چند دقیقه که خواب و نیمهخواب و پریشاناحوال بود آمد دم در. قدری هم ژولیده بود. او که ارتباط خوبی هم با آن شاگرد داشت و به هم گوشهوکنایه میزدند، با زبانی طنزآلود به او تشر میزند و میگوید چرا از قبل با من هماهنگ نکردی و خبر ندادی و نگفتی با ایشان میآیی. ایشان از چهارچوب در خارج شدند و دستی برای آقا تکان میدهند و آقا هم جلو آمدند. ایشان نزد آقا به لهجه مشهدی سخن میگوید.»
۵ ماه از رأی آوردن امین در انتخابات ۱۳۶۰ میگذرد. جنگ شده. اهل فرهنگ نمیتوانند با سرعت اتفاقات خودشان را همراه کنند. انقلاب، جنگ، ترور و ترور و ترور... آقا سیدعلی هم ترور میشود، در همان وانفسا رئیسجمهور با اعضای واحد فرهنگی روزنامه جمهوری اسلامی دیدار میکند و میگوید: «شاعر شما زیاد دارید، همین شعراى خودمان، همین حمید و معلم و آن آقاى چیه؟ اوستا، اوستا شاعر بسیار خوبى است... نمىآیند؟ چطور نمىآیند؟ شعر که دارند. لازم نیست بیایند آنجا که. ما نمىخواهیم اینجا کارمند بیاوریم... بله؟... نه آقا شما شعر بخواهید بهتان مىدهند. [..]شعرشان را جورى بکنید که حرام نشود، خیال نکنند که افتاد تو دست و پا و دستمالى شد و چرک شد و خراب شد، شاعر آخر اینجورى است دیگر، آقاى قدسى شاعر بسیار خوب سبک هندى خودمان در مشهد، این یک شعرى گفته بود، خودش به من گفت، گفت فرستادم براى روزنامه و چاپ نکردند، مال پارسال است البته. بعد از آن هم زبان بسته و شعر نگفته، فقط یک دو، سه تا شعر براى من گفته بعد از این حادثه و اینها همینطور شعر گفته، بعد که انتخاب شدم به این مسئولیت باز شعر گفته، همینجورى دوستانه، رفاقتآمیز شعر گفته، [..]اتفاقاً الان آقاى قدسى تهران است. شما پیدایش کنید، تماس بگیرید، بگویید که روزنامه اطلاع پیدا کرده شما اینجا هستید، یک مصاحبه باهاش بکنید، یک شعر هم ازش بگیرید.».
«سر خُمِّ میسلامت، شکند اگر سبویی» این مصراع را امامجمعه ترور شده تهران، روی تخت بیمارستان میگوید. او همان آقا سیدعلی است، یا به بیان بهتر همان امین است. دوربین صداوسیما روشن میشود و خبرنگار میپرسد: «امام هم به ترور شما واکنش نشان دادند.» آقای امین آن مصراع را در جواب نامه امام میخواند. احتمالاً قدسینژاد، شفیعیکدکنی و اخوان هم آن مصراع و امین محفلشان را روی تخت بیمارستان دیدهاند. آنها خوب تماشا کردند که آن پسر نوجوان با چشمان مشتاق و فهم نافذ اکنون روزگاری حماسی را پشت سر میگذارد. روزگاری که دشمن اسلحهاش را درست به سمت او نشانه رفته؛ اما سیدعلی حسینیخامنهای متوقف نمیشود.
۸ سال از ترور میگذرد، جنگ تمام میشود و حالا سیدعلی حسینیخامنهای، رهبر انقلاب است. زمستان ۶۸ نزدیک است. خبر را میآورند که قدسینژاد درگذشته و رهبر انقلاب قرار است متنی برای او صادر کند. «درگذشت شاعر آزاده و ادیب بلندآوازه و مبارز و انقلابی دیرین، استاد غلامرضا قدسی رحمهاللهعلیه موجب تأسف و اندوهی عمیق گردید. این چهره منور ادبیات معاصر ایران از جمله شخصیتهای نادری بود که در دوران اختناق ستمشاهی حربه شعر و ادب را در راه تحقق انقلاب مقدس اسلامی با چیرهدستی به کار برد و سالها رنج مبارزهای دشوار و تلاشی پیگیر را بر خود هموار کرد.» چند ماه بعد هم اخوان، به خاک ابدی پا میگذارد. رهبری شعری را که او نزدیک بیست سال قبل برایشان مرقوم کرده بود را از نظر میگذراند.
«گر زری و گر سیم زراندودی، باش
گر بحری و گر نهری و گر رودی، باش
در این قفس شوم چه طاووس چه بوم.
چون ره ابدی است، هر کجا بودی، باش»
آن نسل عوض میشود. کمکم از حلقه انجمن فردوسی چند نفر بیشتر نمیماند که یکی از آنها رهبر شهید است. آن یاران خراسانی میروند و امینشان میماند با محفلهای تازهای که باید شعر را زنده نگه دارد.ای یادگار ساقی کوثر اباالحسن (ع) / گاهی نظر به جانب این تشنهکام کن
۹ اسفند ۱۴۰۴ اتفاق میافتد. حماسه به بیت تخلص میرسد. حالا وقت آن است که همه یادآور شوند امین که بوده. یاران خراسانی یک به یک رفتهاند و جایشان را به جوانترها دادند. چند ماه پس از این اتفاقات، از امین محفل خراسان، شعری برای شاه خراسان منتشر میشود:
۹ اسفند ۱۴۰۴ اتفاق میافتد. حماسه به بیت تخلص میرسد. حالا وقت آن است که همه یادآور شوند امین که بوده. یاران خراسانی یک به یک رفتهاند و جایشان را به جوانترها دادند. چند ماه پس از این اتفاقات، از امین محفل خراسان، شعری برای شاه خراسان منتشر میشود:
«فارغ مرا ز رهگذر صبح و شام کن
کار مرا به گردش چشمی تمام کن
بگشای صفحهای دگر از دفتر جمال
بیتی فزون بر این غزل ناتمام کنای یادگار ساقی کوثر اباالحسن (ع)
گاهی نظر به جانب این تشنهکام کنای حکمران کشور دل با کرشمهای
زیر و زبر قرار دل خاص و عام کن
بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته را
مرغ رمیده را به شکرخنده رام کن
اینک هزار دست تمنا گشوده بین
دست کرم گشاده به رسم کرام کن
دارالشفای آتش و آب است این سرای
سوز دل مرا به نمیالتیام کن
دیری است زآشیانه جدا ماندهای «امین»
غربت بس است، رو سوی آن کوی و بام کن
دانم که مستمند و تهیدست و بیکسی
از بارگاه فیض رضا (ع) توشه وام کن
و آنجا که آمدوشد خیل ملائک است
کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن»
خامنهای کنجی میگزیند و نظارهگر مینشیند. افشین علا، تعبیری را درباره امین محفل خراسان میگوید که ذکر آن خالی از لطف نیست: «اگر اخوان امروز بود صاحبعزا میشد»، علا بیراه نمیگوید. «مطروحه» امین را احتمالاً م. امید خراسانی کامل میکرد.
منبع: فرهیختگان