سوم شهریور ۱۳۲۰ بود که ایران با وجود اعلام بی‌طرفی توسط شوروی و انگلیس اشغال شد؛ اشغالی که برای مردم ایران، چیزی جز مرگ، قحطی و بیماری به همراه نداشت.

باشگاه خبرنگاران جوان - وقتی مطالب مختلف را از آن‌چه که در فجر شوم سوم شهریور ۱۳۲۰ زیر نظر می‌گذرانیم، با تصاویر و محتوایی از روز‌های سخت ایران روبه‌رو می‌شویم؛ روز‌هایی که آوارگی مردم جنگ‌زده، ترس از بمباران و درد دست‌درازی به مرز‌های وطن، بخشی از زندگی مردم شده بود. درد و رنج‌هایی که اکنون پس از گذشت روز‌های سخت جنگ نیز با ما غریبه نیستند؛ ولی میان همه شباهت‌هایی که می‌توان میان آن روز‌ها و امروزمان پیدا کرد، تفاوت‌هایی میان تابستان نیمه‌جان ۱۳۲۰ و تابستان ۱۴۰۵ وجود دارد؛ تابستانی که حالا پس از نزدیک به ۹۰ سال، دوباره ایران را به یاد روز‌هایی می‌اندازد که پای بیگانگان به خاک پاک میهن باز شد، اما این بار سرگذشت ایران پایان دیگری دارد.

برای فهمیدن چنین تفاوتی باید به همان سال‌ها برگردیم؛ به اواخر مرداد ۱۳۲۰ و اعلام دوباره بی‌طرفی ایران در جنگ جهانی دوم. ایران اعلام کرده بود که در این جنگ دخالت نخواهد کرد، اما حقیقت این بود که در جنگی که قدرت‌های بزرگ برای پیروزی خود مرزی نمی‌شناسند، بی‌طرفی کشوری وابسته که میان کشمکش ابرقدرت‌های زمان خود قرار گرفته، چندان جدی گرفته نمی‌شود و به همین خاطر، خواب خوش دولت‌مردان آن‌زمان با نخستین توپ‌ها در سوم شهریور ۱۳۲۰ به کابوس تبدیل شد و ایران ناگهان در میان دو جبهه قرار گرفت؛ از یک سو شوروی که با آلمان نازی دست و پنجه نرم می‌کرد و از سوی دیگر بریتانیا که به دنبال راهی برای رساندن تجهیزات و تدارکات به ارتش سرخ بود و بهترین مسیر برای این کار ایران و خلیج فارس در جنوب و مرز شوروی در شمال و راه‌آهن سراسری بود که می‌توانست تجهیزات را از بنادر جنوبی به شمال کشور برساند.

صبح سوم شهریور، هنوز آفتاب به‌درستی از افق دریای انزلی بالا نیامده بود که نخستین نشانه‌های حمله دیده شد. نیرو‌های شوروی از مرز‌ها عبور کردند و همزمان در جنوب نیز کشتی‌های بریتانیا به سواحل کشور نزدیک شدند. ایران نه آغازکننده جنگ بود و نه علیه هیچ‌کدام از این کشور‌ها وارد نبرد شده بود، اما حالا سربازان دو قدرت بزرگ جنگ جهانی دوم ایران را اشغال کرده بودند. تهران که سال‌ها به دنبال ایجاد ارتباط و حمایت از قدرت‌های غربی بود، از آمریکا درخواست کمک کرد، اما پاسخی که انتظارش می‌رفت نرسید.

روزولت درخواست ایران برای مداخله را رد و ارتش ایران عملاً در برابر حمله‌ای که از دو سوی کشور آغاز شده بود، تنها ماند. این همان ارتشی بود که سال‌ها ساختنش یکی از مهم‌ترین وعده‌های رضاخان بود؛ ارتشی که قرار بود ایران را از آشفتگی سال‌های پیش نجات دهد، مرز‌ها را حفظ کند و اجازه ندهد قدرت‌های خارجی هر زمان که خواستند در امور کشور دخالت کنند. اما حالا که زمان رزم فرا رسیده بود، بسیاری از فرماندهان ارتش خیلی زود عقب نشستند و فرار را بر قرار ترجیح دادند، اما در میان آنها کسانی هم بودند که ایران را بیشتر از مدال‌های پرزرق و برق روی سینه و ستاره‌های جا خوش کرده بر روی دوششان دوست داشتند.

یکی از آنها دریادار غلامعلی بایندر، فرمانده نیروی دریایی ایران بود که در جنوب همراه با تعدادی از نیروهایش در برابر ارتش بریتانیا ایستاد؛ اما در همان روز نخست حمله کشته و نیروی دریایی ایران نیز در جریان این حمله تقریباً از بین رفت. در شمال کشور و در مرز نخجوان نیز سه سرباز ایرانی به نام‌های محمد راثی هاشمی، عبدالله شهریاری و ملک محمدی تصمیم گرفتند برخلاف دستور عدم مقاومت، سلاح خود را، با این وجود که می‌دانستند ارتش سرخ تا بن دندان مسلح است، زمین نگذارند و تا آخرین لحظه دلاورمردانه جنگیدند و حدود ۴۸ ساعت پس از آن‌که نیرو‌های شوروی را پشت مرز نگه داشتند، نهایت کشته شدند. آنها تنها بخشی از سربازانی بودند که در آن روز‌ها تا آخرین قطره خون برای وطن جنگیدند.

اما ایران، که از سوی شاه زمانه و تیمسار‌های به‌نام خود رها شده بود، پس از زمان اندکی توسط نیرو‌های متفقین اشغال و شهر‌های تبریز، رشت، انزلی و دیگر شهر‌های شمالی مورد حمله قرار گرفتند و در جنوب نیز نیرو‌های بریتانیا تا حد بسیار زیادی پیشروی کردند. بمباران‌های بی‌امان متفقین بسیاری از مردم غیرنظامی را به کام مرگ کشاند و خانواده‌ها را مجبور کرد تا شهر و دیار خود را برای یافتن امنیتی که از آنها ربوده شده بود، ترک کنند. فردای آن روز، اعلامیه‌هایی با مضمون دوستی ایران و اتحاد جماهیر شوروی از هواپیما‌های ارتش سرخ در شهر‌هایی مانند تهران، انزلی، رشت، تبریز و ارومیه بر سر مردم ریخته شد. کاغذ‌هایی که در شرایط اشغال، از دوستی و بهانه‌های حمله شان سخن می‌گفتند؛ در حالی که ایران با وجود اعلام بی‌طرفی، عملاً فقط به مسیری برای رسیدن متفقین به اهداف جنگی‌شان تبدیل شده بود و قرار بود تنها پل پیروزی متفقین باشد؛ پل پیروزی که بر روی خون بیگناه ایرانیان ساخته شد.

کشوری که بی‌طرفی آن با بهانه‌های عبث نقض شده بود، حالا به مسیر انتقال تجهیزات متفقین به شوروی تبدیل و راه‌آهنی که قرار بود نماد پیشرفتش باشد، در خدمت جنگی قرار گرفت که آغازش نکرده بود. اما مسئله فقط استفاده از راه‌آهن نبود. اشغال، زندگی مردم را تغییر داد. نان و آرد ایران، که باید برای مردم این کشور مصرف می‌شد، در شرایط اشغال به مصرف نیرو‌های متفقین رسید و کمبود مواد غذایی و گرانی کشور را درگیر خود کرد و به همین ترتیب، ایران با قحطی بسیار بزرگی روبه‌رو شد؛ قحطی‌ای که در برآورد‌ها شمار قربانیان آن از مرز چهارمیلیون نفر عبور می‌کند. مردم در طول اشغال، در حالی برای به دست آوردن نان صف می‌کشیدند که بخش مهمی از منابع غذایی و امکانات کشور در اختیار نیرو‌های خارجی اشغالگر قرار گرفته بود. چنین قحطی و گرسنگی‌ای بخشی از (تحفه‌ای) بود که حضور نیرو‌های بیگانه برای ایران به همراه آورد.

اما در میان همه این اتفاقات، یک سوال بزرگ باقی مانده بود: پس آن ارتشی که قرار بود حافظ ایران باشد، کجاست؟ سال‌ها بعد، حسین فاطمی که از مخالفان سرسخت رژیم پهلوی بود، از همان روز‌ها نوشت. فاطمی هیچ نگاه مثبتی به خاندان پهلوی نداشت، اما وقتی از سوم شهریور سخن می‌گوید، آنچه در نوشته‌هایش دیده می‌شود بیش از هر چیز درد اشغال ایران است. او سال‌ها بعد نوشت که عصر سوم شهریور، هنوز از رادیو تهران و مطبوعات سانسورشده خبر روشنی از حمله منتشر نشده بود و اخبار بیشتر درباره جنگ آلمان در جبهه‌های شرق و غرب اروپا بود. تا اینکه فاطمی به طور اتفاقی در یکی از ایستگاه‌های عربی رادیو، کلمه «ایران» را می‌شنود که خبر از حمله نیرو‌های روس و انگلیس و پیشروی آنها در خاک میهن، می‌داد.

فاطمی در این باره چنین می‌نویسد: «بغض‌ها و دشمنی‌هایی که بیست سال در تنگنای سینه‌ها عقده شده بود به یک مرتبه منفجر شد. بی‌طرف‌ها و جوانان که گمان می‌بردند شاه در این مدت ارتش برای مملکت درست کرده که در روز‌های مبادا این قشون به درد خواهد خورد، اما حالا، عصبانی بودند که چرا دفاع شرافتمندانه نشد و همین طور لکه ننگ بر دامان تاریخ وطن نشست.» فاطمی معتقد بود رضاخان برای اینکه در تاریخ ایران به شکل دیگری باقی بماند، یک فرصت داشت؛ مقاومت در برابر مهاجمان، حتی اگر این مقاومت به کشته شدنش منجر می‌شد. او در این باره می‌نویسد: «رضاشاه برای جاوید ماندن در تاریخ ایران یک شانس داشت که آن را هم از دست داد و آن شانس عبارت از این بود که مقاومت می‌کرد تا کشته می‌شد و به آن طور مرگ با ذلت دور از وطن رضایت نمی‌داد. احساسات مردم در روز‌های حمله متفقین طوری بود که تمام مملکت پشت سر او می‌ایستاد.»

از نگاه او، سال‌ها تملق، دروغ و مدیحه‌سرایی، تصویری غیرواقعی از قدرت ایران در ذهن رضاخان ساخته بود؛ تا جایی که او در پایان حکومت خود شاید واقعاً تصور می‌کرد ارتشی در اختیار دارد که می‌تواند در برابر قدرت‌های بزرگ منطقه بایستد. اما سوم شهریور، در میدان نبرد چیزی جز ننگ شکست و اشغال میهن و پایان دوره سلطنتش نصیبش نشد و به این ترتیب مردم ایران ماندند و هزینه جنگی که نقشی در شکل‌گیری آن نداشتند؛ مردمی که هم اشغال را دیدند، هم قحطی را تحمل کردند و هم شاهد فرار و تنها ماندن کشورشان بودند.

حالا نزدیک به ۹۰ سال از آن روز‌ها می‌گذرد ایران دوباره خود را در میدان نبردی دید که این بار بهانه‌های آن بسیار بیشتر از گذشته خواستار سرسپردگی بودند. اما نتیجه این رزم بر طبق محاسبات غربی‌ها و دست نشانده‌هایشان، همانند آنچه که در سوم شهریور ۱۳۲۰ اتفاق افتاد، پیش نرفت. این بار نه شاه و تیمسار و مسئولی از کشور فرار کرد و نه ایران در برابر ابرقدرت‌های قرن بیست‌ویکم آن ایرانِ تنها و بی‌دفاع و تسلیم قرن بیستم بود؛ چرا که گویی ایرانیان این‌بار مبعوث شدند تا به گوش جهان تنها یک بیتی را که عزت و شرف ایرانیان کشور دوست را نشان می‌دهد، برسانند (یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ، یا او سر ما به دار سازد آونگ.)

منبع: مهر

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار