باشگاه خبرنگاران جوان - حکومت، هم اعلام بیطرفی کرد و هم کارشناسان آلمانی را که بهانه حمله به ایران بودند اخراج کرد؛ اما هیچکدام جلوی اشغال کشور را نگرفت؛ چراکه تصمیم از قبل گرفته شده بود و اساساً ارادهای برای مقاومت در برابر ارتش متفقین وجود نداشت. ازسویدیگر، رضا میرپنج را خود غرب با کودتا روی کار آورده بود و بهصورت پیشفرض، «نباید مقاومت میکرد و نکرد». درحالیکه ایران از شمال و جنوب تحت تهاجم قرار گرفته بود، همه منتظر حرکتی توسط بازوی نظامی کشور بودند که؛ اما این بازوی فلج، کمتر از سه ساعت کشور را تقدیم متجاوزین کرد. در واقع هیچ انگیزه و امیدی در نظامیان و مردم وجود نداشت که حس مقاومت را در دل آنها بجوشاند. بااینحال جمهوری اسلامی برای سه ژاندارمی که در آن زمان، حدود ۴۸ ساعت مقابل ارتش شوروی روی پل فلزی رود ارس در مرز جلفا مقاومت کردند، تندیس یادبود ساخت و روایت غیرتمندی آنها در دفاع از تمامیت ارضی ایران تا امروز تکرار میشود. آنها سربازان دوره پهلوی بودند و ایستادگیشان پای ایران کافی بود تا مورد تقدیر جمهوری اسلامی هم قرار گیرند. موردی که در جنگهای اخیر علیه ایران بهصورت برعکس دیده شد و پهلویپرستان نهتنها دشمن را به حمله علیه ایران دعوت کردند که حتی سربازانی که در راه دفاع از تمامیت ارضی کشور به شهادت میرسیدند را هم مورد اهانت قرار دادند.
تو بیطرف بودی؛ آنها نه
نهم شهریور ۱۳۱۸، آلمان به لهستان حمله کرد و جنگ جهانی دوم آغاز شد. ایران مانند جنگ اول، بیطرفی خود را اعلام کرد؛ اما این بیطرفی فقط از سمت ایران بود. واقعیت این بود که مرز ایران با اتحاد جماهیر شوروی گسترده بود و آلمان هم با همان شوروی درگیر. این یعنی کشوری که در جنگ دخالتی نداشت، قرار بود بیشترین صدمات جنگ را تحمل کند. اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ به یکباره اتفاق نیفتاد، بلکه سومین تلاش ارتش سرخ شوروی و نیروهای بریتانیایی علیه ایران بود. بار اول، تبانی شوروی با بریتانیا زمینهساز تحمیل پیمانهای گلستان و ترکمانچای شد. بار دوم، پیمانهای ۱۹۰۷ و ۱۹۱۵ ایران را به حوزه نفوذ دو کشور انگلیس و روسیه تقسیم کرد و بار سوم، در جنگ دوم جهانی، بهانه «حضور کارشناسان آلمانی» منجر به اشغال ایران شد.
زمینهسازی برای حمله با «عددسازی»
بهانه حمله به ایران، «دیپلماتیک» بود. ۲۵ مرداد ۱۳۲۰ آلمان به شوروی حمله کرده بود و پنجمین روز آن جنگ بود که در این روز، «سر ریدر بولارد» سفیر انگلیس و «اسمیرنوف» سفیرکبیر شوروی در ایران، در دیدار با رضاخان به او ابلاغ کردند بهسرعت رایزنان آلمانی را از ایران اخراج کند. ۲۷ مرداد ۱۳۲۰ رادیو لندن مدعی شد حضور ۲۵۰۰ تا ۲۷۰۰ کارشناس و متخصص آلمانی در ایران، امنیت همسایگان این کشور را در معرض خطر قرار داده است. همین ادعا برای اشغال ایران کافی بود. دولتهای انگلیس و شوروی موافقت کردند اقدام نظامی علیه ایران بدون هشدار قبلی و با محدودیت زمانی صورت گیرد. تصمیم جنگ، پیش از آنکه بهانهاش ساخته شود، گرفته شده بود. «لوئیس دریفوس»، وزیرمختار آمریکا در ایران، در گزارشی به وزارت خارجه کشورش نوشت: «انگلیسیها موضوع ستونپنجم آلمان در ایران را فقط بهانهای برای اشغال خاک ایران قرار دادهاند.» همین روز، رضاخان در مراسم پایان تحصیل دانشجویان دانشکده افسری، درباره حساسیت وضعیت پیشآمده و حادثههای احتمالی پس از آن سخنرانی کرد؛ اما «سخنرانی» نتوانست مقابل ارتش متفقین بازدارندگی ایجاد کند و شش روز بعد در سوم شهریور، ایران اشغال شد و رضاخان در ۲۵ شهریور تبعید.
مقاومت ۳ ساعته
رضاخان در پاسخ به دستور مشترک انگلیس و روسیه اعلام کرد حداقل ۱۰۰ نفر از کارشناسان آلمانی تا یک ماه دیگر ایران را ترک میکنند؛ اما این عقبنشینی ماشین جنگ را متوقف نکرد و وزیرمختار آمریکا در تهران در گزارشی به وزیر خارجه کشورش نوشت: «شاه ایران مرخصی افسران را لغو کرده و گفته بهزودی علت این اقدام معلوم خواهد شد.» و از قول رضاخان آورد: «لازم است افسران ارتش به وضع حاضر توجه داشته باشند و در صورت لزوم آماده باشند جان خود را فدا کنند.» چند روز بعد، در سوم شهریور، به ایران حمله شد و ارتشی که ۲۰ سال بودجه کشور را بلعیده بود، سه ساعت بیشتر دوام نیاورد.
ما داریم به کشورتان حمله میکنیم!
درست در ساعت چهار بامداد سوم شهریور، «اسمیرنوف» سفیرکبیر شوروی و «سر ریدر بولارد» وزیرمختار بریتانیا در منزل رجبعلی منصور، نخستوزیر وقت، حضور پیدا کردند و ایران را نسبت به حمله قوای خود مطلع کردند! منصور سپس به همراه جواد عامری، کفیل وزارت امور خارجه، به کاخ سعدآباد رفت و رضاخان را مطلع کرد و بعد راهی مجلس شورای ملی شد و گزارش حمله نظامی روسیه و بریتانیا را به اطلاع نمایندگان رساند. نیروهای شوروی از شمال و شرق و نیروهای بریتانیایی از جنوب و غرب، از زمین و هوا به ایران حمله کردند. سربازان ارتش سرخ از نواحی مرزی وارد خراسان شدند و با اشغال مراکز نظامی، مشهد عملاً تسلیم روسها شد. شهرهای بیدفاع شمال و جنوب شدیداً بمباران شدند و نیروی دریایی ایران در خلیجفارس و دریای خزر ظرف چند ساعت مضمحل شد. فرمانده نیروی دریایی هم در همان روز اول کشته شد. غلامحسین بقیعی، دانشجوی دانشکده افسری، آن صبح را اینطور روایت کرده: «هواپیماهایی که تا آن روز به چشم هیچکس نخورده بود از فراز سنگلج گذشتند و «چندین دسته کاغذ مانند کبوتران سفید» در دنبالشان به پرواز درآمد؛ اعلامیهای که میگفت دولت ایران برخلاف اصول بیطرفی تحت نفوذ ستونپنجم آلمان قرار گرفته و نیروهای متفقین «در ساعت چهار و سی دقیقه بامداد امروز» از مرز گذشتهاند.»
«نه» دردناک روزولت به رضاخان
عصر همان روز با رسیدن خبرهای متلاشیشدن لشکرهای تبریز، رضائیه، گیلان، اردبیل، مشهد و کرمانشاه، رضاخان لشکرهای دو پادگان مرکزی را در اطراف تهران به حالت دفاعی مستقر کرد و تلگرافی به روزولت فرستاد و خواست مانع پیشروی بریتانیا و روسیه شود. دولت آمریکا صراحتاً درخواست را رد کرد و تأکید کرد ایالات متحده، هدف بریتانیا را هدف خود میشمارد.
شاه استعفایش را به چه کسی تحویل میدهد؟
رجبعلی منصور در جلسه فوقالعاده هیئت دولت که در حضور رضاخان تشکیل شده بود، نومیدانه از مقام نخستوزیری استعفا داد. رضاخان مجید آهی، وزیر دادگستری را مأمور تشکیل کابینه کرد، اما او نیز نپذیرفت و نخستوزیری به محمدعلی فروغی واگذار شد. فروغی در منزل خود با سفیران بریتانیا و روسیه درباره ترک مخاصمه و توقف جنگ مذاکره کرد و در همان نشست، از نیت انگلیسیها برای برکناری و تبعید رضاخان باخبر شد. رضاخان همه اعضای خانوادهاش را به جز محمدرضا روانه اصفهان کرد و قبل از اینکه به حسابش برسند و در اوج تحقیرشدگی، تصمیم به استعفا را به اطلاع فروغی و کابینه رساند.
ما هم جیم شدیم!
آنچه ارتش نتوانست انجام دهد، فروپاشی از درون انجام داد. بقیعی غروب هفتم شهریور را اینطور دیده است: «تعداد زیادی سرباز بدون سردوشی و کلاه و مُچپیچ، دوبهدو و سهبهسه سراسیمه از خیابان سپه میآیند...» یکی از همان سربازان برایش تعریف میکند که دژبان موتورسیکلتسوار از جلو واحدها داد میزده «اومدن... اومدن...» و بلافاصله دستور رسیده که ممکن است سربازخانه بمباران شود؛ «ما هم به همین شکلی که میبینی جیم شدیم... حتی اسب و قاطرهای زبانبسته هم سر به بیابون گذاشتن... میگن هرجا پای روسها رسیده، قبل از هر چیز افسرها و درجهدارها رو گرفتن و فرستادن به روسیه.» سرلشکر دیلمقانی، از دیگر دانشجویان آن روزهای دانشکده افسری، مینویسد حتی دانشجویان تقاضا کردند به آنها اسلحه بدهند تا به جبهه بروند، اما فشار از شمال و جنوب چنان بود که ارتش چند روز بیشتر نتوانست مقاومت کند و دستور ترک مخاصمه صادر شد. سربازان با پیراهن و زیرشلواری، بدون لباس نظامی، در خیابانها سرگردان بودند. «از دیدن این منظره، اشک از چشمان مردم جاری بود و ماتم گرفته بودند...»
با اجازه متفقین، بله!
۲۵ شهریور ۱۳۲۰، رضاخان استعفا داد و با اجازه متفقین، سلطنت به پسر او منتقل شد؛ فاصله حمله تا تبعید رضاخان، سه هفته بود. ایران پنج سال در اشغال ماند. راهآهن، جادهها، اسکلهها و بنادر کشور برای ارسال آذوقه، اسلحه و مهمات به روسیه به کار گرفته شد و اهمیت این نقش تا آنجا بود که در کنفرانس تهران لقب «پل پیروزی» به ایران دادند. سهم کشور، اما ویرانی، قحطی، بیماری و چندین دهه عقبافتادگی بود.
وقتی «واقعاً» آنها تعیین کردند پول ایران کجا خرج شود
عددها روایت را واضحتر میکنند. کمی پیش از اشغال، ارزش پوند انگلیس برابر ۶۵ ریال بود؛ در توافق چهارده مه ۱۹۴۲ (۱۳۲۱) این نرخ به طور مصنوعی از طرف دولت ایران به ۱۲۸ تا ۱۳۰ ریال افزایش یافت؛ یعنی متفقین عملاً با نصف قیمت واقعی اجناس را از ایرانیان میخریدند. تازه همان پوند مبادلهشده هم به بانک مرکزی ایران تحویل داده نشد و به حساب ایران در بانک لندن واریز شد و وقتی ایران طلبش را مطالبه کرد، دولت انگلیس مدعی شد این بستانکاری فقط باید در منطقه «استرلینگ» خرج شود و نوع و بهای کالاهایی را هم که ایران اجازه خرید داشت، خود انگلیس تعیین میکرد.
محمدرضا کیه؟
در پایان جنگ نهتنها غرامتی بابت دوران اشغال و بهرهگیری از زیرساختهای ایران پرداخت نشد، بلکه تعهد متفقین به پرداخت غرامت از ابتدا نمایشی بود. اوج فاجعه، اما دو سال بعد در سفارت شوروی رقم خورد. جایی که ژوزف استالین، فرانکلین روزولت و وینستون چرچیل بدون هماهنگی با محمدرضاشاه به ایران آمدند و از ۶ تا ۹ آذرماه ۱۳۲۲ در سفارت شوروی کنفرانس برگزار کردند. آنها حتی حاضر به دیدار با شاهی نشدند که خود اجازه شاهشدنش را داده بودند و محمدرضا در اوج حقارت برای دیدار با آنها به سفارت شوروی رفت. طی این کنفرانس، چرچیل با ادعای «شجاعت و دلاوری نیروهای ارتش شوروی در پاسداری از شهر استراتژیک استالینگراد»، یک شمشیر مشهور «استالینگراد» را به استالین هدیه داد و تصویر حضور سه متجاوز علیه ایران، در خاک ایران و برگزاری کنفرانس توسط آنها در تاریخ کشور ماندگار شد.
از شهریور ۲۰ تا اسفند ۴۰۴
روایت خجالتآور آن روزها وجوه آشنایی دارد با آنچه امروز ایرانیان تجربه کرده و میکنند؛ از جمله عددسازی و بهانهتراشی برای توجیه حمله، تسلیمخواهی، تلاش برای مداخله سیاسی و در نهایت حمله ترکیبی نظامی و اقتصادی. اما در خصوص وجوه تفاوت، حرفهای بسیاری برای گفتن وجود دارد. آن یکی شاه بود و بهمحض آغاز حمله به ایران، بدون کوتاهترین مقاومتی استعفا کرد و خود و خانوادهاش را فراری داد. نقطه مقابل آن فرد فراری میشود شهید آیتالله خامنهای؛ رهبری که با وجود تهدیدهای گسترده، تا آخرین لحظه مقتدرانه در محل کارش ایستاد و در نهایت همراه با اعضای خانوادهاش شهید شد. امید و انگیزه مردم برای دفاع از کیان کشور، دیگر تفاوت بزرگ امروز و دیروز است.
مشکلات ساختاری، تبعیضهای گسترده و تخریب سرمایههای اجتماعی، اساساً ملیت را در مردم ایران سرکوب کرده بود و دیگر نایی برای مبارزه وجود نداشت. این در حالی بود که درست دو سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، جنگ هشتساله علیه ایران آغاز شد و همان مردم با حرارتی وصفنشدنی، داوطلبانه مقابل دشمن صف کشیدند. همین صفکشی را در جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه هم دیدیم. جایی که ایران فشار سالها تحریم و ترورهای مختلف علیه خود را جمع کرد و با پشتوانه سرمایه اجتماعی و هویت ملی، بهصورت دو قدرت اتمی جهان و متحدانشان کوبید. امروز آمریکا همان آمریکاست، ترامپ همان روزولت است و غرب همان غرب؛ اما نکته این است که ایران دیگر ایران پهلوی نیست.
منبع: فرهیختگان