باشگاه خبرنگاران جوان - یادش بخیر آن روزها که بچه بودیم؛ در صحن و سرای حرم میدویدیم و آنقدر غرق تماشای گنبد میشدیم که خیال میکردیم اگر چشمهایمان را ببندیم، وقتی بازشان کنیم درست وسط مشهدیم. آن روزها نمیدانستیم روزی برای همان دویدنهای کودکانه دلمان تنگ میشود؛ نمیدانستیم بزرگ که شویم، فاصله تا حرم دیگر فقط کیلومتر نیست، گاهی فاصله میان آدم و حرم همان عهدی است که بسته و فراموش کرده است.
امروز، در سالروز شهادت امام رضا (ع)، مشهد فقط یک شهر نیست؛ مقصد دلتنگی آدمهایی است که بعضیشان سالهاست چمدان نبستهاند، بعضی توان راه رفتن ندارند و بعضی فقط یک ایستگاه تا حرم فاصله داشتهاند، اما هر کدام به شیوه خودشان راهی خراسان شدهاند؛ یکی با بلیت، یکی با ویلچر و دیگری با یک «یا رضا» که از ته دل گفته است.
صد بار گفتهایم: «آمدمای شاه»؛ اما ته دلمان همیشه یک جمله دیگر هم بوده است: کاش عهد بسته را نشکسته بودم. همان عهدهایی که در سختیها میبندیم؛ قول میدهیم اگر گره باز شد، جور دیگری زندگی کنیم، کمتر خطا کنیم، بیشتر مراقب دل و رفتارمان باشیم و چیزی را که آقا از ما میخواهد فراموش نکنیم؛ اما گاهی گره که باز میشود، یادمان میرود چه قولی داده بودیم و دوباره روزگار ما را با خودش میبرد. بعد یک روز، میان شلوغی زندگی، ناگهان دلمان برای مشهد تنگ میشود و میفهمیم هنوز یک جای دلمان بدهکار است.
مشهد برای بعضیها یک شهر نیست؛ یک قرار قدیمی است، قراری که اگر دیر شود، چیزی در دل آدم سر جای خودش نمیماند. یکی با خانواده میآید، یکی تنها، یکی بلیت را ماهها قبل میگیرد و دیگری تمام راه را با یک آرزو طی میکند.
یکی از پلههای اتوبوس یا قطار پایین میآید و نخستین چیزی که میخواهد ببیند گنبد است و دیگری شاید توان راه رفتن نداشته باشد و با ویلچر خودش را به صحن برساند؛ اما اینجا تفاوتی میان قدمهایشان نیست، چون بعضیها با پا به حرم میرسند و بعضیها با دل.
پشت هر ویلچر، پشت هر نگاه خیره به گنبد و پشت هر دست لرزانی که به سمت ضریح بلند میشود، قصهای هست که شاید هیچوقت شنیده نشود؛ و بین امام رضا و قلب زائر بماند... قصه مادری که برای فرزندش آمده، پدری که برای آرامش خانهاش دعا میکند، بیماری که امیدش را آورده و جاماندهای که فقط میخواهد یک بار دیگر چشمش به گنبد بیفتد. اینجا هزاران حرف پشت هر نگاه است.
آن طرفتر، اما جاماندهها هستند؛ آدمهایی که بلیتشان جور نشد، فرصتشان نرسید، توان سفر نداشتند یا هزار دلیل دیگر دستشان را گرفت و نگذاشت راهی شوند. با این حال، مگر دل هم بلیت میخواهد؟ جاماندهای را تصور کن که در خانه نشسته، دستش را روی سینه گذاشته و چشمهایش را بسته است؛ سلام میکند و ناگهان چشمش مست تماشای گنبد طلا میشود.
نفس عمیقی میکشد، انگار میخواهد عطر حرم را از فاصلهای دور به ریههایش برساند و آرام زیر لب میگوید: «یا ضامن آهو، یا غریبالغربا، حواست به من هست؟» شاید کسی جواب را نشنود، اما دلش آرام میشود و گاهی همین آرامش، برای آدم کافی است.
گاهی برای رسیدن به حرم لازم نیست چمدان ببندی. کافی است دستت را روی مرزیترین نقطه وجودت بگذاری؛ همان جایی که سالها حرفهایت را پنهان کردهای. یک حس گمشده آهسته شروع میکند به جوانه زدن؛ چشم میبندی، سلام میکنی و ناگهان مشهد روبهرویت است؛ گنبد طلا، صحن، پنجره فولاد و صدای زائرانی که از هر گوشه آمدهاند. آن لحظه دوباره همان کودکی هستی که سالها پیش در صحن میدوید و خیال میکرد اگر چشمهایش را ببندد، هر جا که باشد به حرم میرسد.
هر بار که به نماز میایستم، در هر رکوع و سجود و هر قیام، خودم را در حرمت میبینم. بعد از نماز، دو زانو مینشینم، دستم را روی سینهام میگذارم و زمزمه میکنم: «سلام آقا؛ السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی.» صد بار گفتهایم «آمدمای شاه»، اما شاید حقیقت این باشد که ما هیچوقت به تنهایی نیامدهایم. ما فکر میکردیم سمت تو میآییم، اما آنکه بیشتر از همه سمت ما آمده، تو بودهای.
خیال میکنیم اگر سالی یکبار به پابوسیات دعوت شویم، لطف بزرگی در حقمان شده است؛ غافل از اینکه این ما نیستیم که هر وقت بخواهیم به حَرَمت میرسیم؛ این تویی که هر وقت بخواهی، دلمان را هواییِ مشهد میکنی. چه طلبکار عجیبی است این آقا؛ از بس کریم است، آدم را با یک نگاه بدهکار خودش میکند.
اینجا دیگر فقط حرف یک زائر و یک حرم نیست؛ حرف سرزمینی است که قرنهاست دل مردمش به همین گنبد گره خورده است. ایران برای خیلیها فقط مرزهای روی نقشه نیست؛ سرزمینی است که در تار و پودش نام اهلبیت (ع) تنیده شده و در میان همه این نامها، رضا (ع) برای ایرانیها قصه دیگری دارد؛ غریبی که غریب نماند و قرنهاست مردم این سرزمین، او را «آقا» صدا میزنند.
آقا جان، تو فقط صاحب یک حرم نیستی؛ صاحب دلهایی هستی که از دور و نزدیک به سمتت میآیند. این مردم هر وقت خسته شدند، هر وقت دلشان گرفت، هر وقت از هیاهوی دنیا پناهی خواستند، چشمشان به سمت مشهد رفت. انگار این سرزمین، یک پناه همیشگی دارد؛ گنبدی طلایی که از دور هم میشود به آن دل بست.
امروز اگر میلیونها ایرانی نام تو را بر زبان میآورند، فقط از سر یک رسم نیست؛ این پیوند، بخشی از حافظه و هویت این مردم است. از کودکانی که دست در دست پدر و مادر وارد صحن میشوند تا پیرمردی که با ویلچر خودش را به ضریح میرساند، همه یک حرف مشترک دارند: «آقا، این خانه و این کشور را به امانت به ما سپردهاند؛ ما هم دلمان را به تو سپردهایم.»
و شاید زیباترین معنای «ایرانِ امام رضا (ع)» همین باشد؛ سرزمینی که هر گوشهاش میتواند از مشهد دور باشد، اما دلش نه. سرزمینی که مردمش هزاران کیلومتر راه میروند تا چند دقیقه روبهروی ضریح بایستند و بگویند: «یا علی بن موسی الرضا (ع)، جانم به فدای تو؛ تو صاحب این دلهایی، صاحب این خاکی که قرنهاست با نامت نفس میکشد.»
امروز، در سالروز شهادت امام رضا (ع)، مشهد دوباره پر از آدمهایی است که آمدهاند سلام بدهند؛ اما دورتر از مشهد هم خانههایی هست که چراغشان روشن است و آدمهایی که رو به قبله ایستادهاند و با چشمانی خیس، همان سلام را زمزمه میکنند. یکی سلام میدهد، یکی اشک میریزد، یکی عهدی را به یاد میآورد که شکسته است و دیگری عهدی تازه میبندد. یکی شاید فقط یک جمله داشته باشد: «آقا، دلم را جا گذاشتهام.»
آدم ممکن است از مشهد برگردد، چمدانش را ببندد، بلیت برگشت داشته باشد و به شهر خودش برسد؛ اما مگر دل هم همیشه برمیگردد؟ بعضی دلها همانجا میمانند؛ گوشهای از صحن، کنار پنجرهای، زیر سایه گنبدی که سالهاست پناه چشمهای خسته است.
شاید برای همین است که هر بار دوباره دلمان میگیرد، بیاختیار نام رضا (ع) را صدا میزنیم؛ چون میدانیم یک نفر آنجا هست که حتی اگر عهد شکسته باشیم، باز هم در را به رویمان نمیبندد؛ و ما دوباره میگوییم: «آمدمای شاه...»، اما این بار، پیش از آنکه چیزی بخواهیم، شاید فقط بگوییم:
«آقا، کمکم کن این یکی عهد را دیگر نشکنم.»
منبع: فارس