باشگاه خبرنگاران جوان؛ مریم سادات بهادر _ امروز کرمان در ماتم فرزندانش ناله نمیکرد، بلکه سرود ایثار میخواند. شکوه ایستادگی فرزندانش، از یک سو یاد شهدای اقتدار را که در راه عزت این خاک بال گشودند، زنده میکرد و از سوی دیگر، خاطره امام شهیدی که هفت روز است کویر را در بهت و ماتم فرو برده، میدان آزادی را به قبلهگاه عاشقان بیقرار بدل ساخته بود.

گویی تمام کویر آمده بود تا با فریادی خاموش، اما رساتر از هر بانگ، اعلام کند: ما زندهایم، چون شهادت در رگهایمان جاری است.

در میان آن قامتهای استوار و آن دستهای به سوی آسمان گشوده، دو غم در هم تنیده بود. سومین روز شهادت شهدای اقتدار بود؛ آنان که در کوران تجاوز اخیر دشمن، پرواز را بر ماندن ترجیح دادند و همزمان، هفتمین روزی بود که مردمان کرمان، از همان لحظه شنیدن خبر شهادت رهبرشان، خودجوش به این میدان پای نهاده و دو شبانهروز را در همین میدان آزادی ماندند و حالا هفتمین روز بود که عزمشان برای خونخواهی استوارتر از همیشه پابرجا بود.

هر عکس که بر سینهها نقش بسته بود، پرچمی بود بر بلندای این کویر. عکسهای شهدای اقتدار در کنار تصاویر امام شهید، گویی روایتگر پیوندی ناگسستنی بود؛ پیوندی که دشمن گمان کرد با بمباران و ترور رهبر و فرماندهانش، میتواند آن را بگسلد. اما امروز، میدان آزادی فریاد میزد: این ملت از تبار شهادت است.

پیرمردانی با چهرههای چروکیده، چون کوهی استوار ایستاده بودند، گویی تمام سالهای دفاع مقدس را بر شانههای خستهشان حمل میکردند و امروز نیز آماده نبردی دیگر بودند. زنانی با چادرهای سیاه، چون شمعهایی در دل تاریکی شب، گرداگرد میدان حلقه زده بودند. اشک از چشمانشان فرو میریخت، اما نه از سر بغض، که از سر دردی عمیق و عشقی بیانتها.

با وزش باد کویر، پرچمهای سیاه به رقص درمیآمدند؛ رقصی سنگین، رقصی حزین، اما سرشار از شکوه. آن سو، مادری عکس جوانش را چنان به سینه فشرده بود که گویی میخواست جانش را از دل آن عکس بیرون کشد و به آغوش گیرد. کنارش، پدری با دستانی پینهبسته، قامتی افراشته بود که گویی میگفت: ما هنوز ایستادهایم. آنسوتر، مادری دیگر از شهدای هوانیروز، با چشمانی اشکبار، اما نگاهی استوار، میان جمعیت قدم میزد.

نوجوانان، آن نسل فردای این سرزمین، با قامتهای باریک، اما دلهایی به وسعت همین میدان، عکسهای شهدای اقتدار و امام شهید را بر سینه داشتند. نگاهشان، از هر فریادی رساتر بود؛ نگاه نسلی که امروز نظارهگر است و فردا ادامه دهنده راه. در چشمهایشان چیزی موج میزد شبیه عهد، شبیه قسم، شبیه آن وعدهای که روزی باید ادا شود.

سکوت میدان، اما پر از حرف بود. پر از زمزمههای بیصدا. پر از دعاهایی که بیآنکه بر زبان بیایند، به آسمان پر میکشیدند. اینجا دیگر غم معنایش را باخته بود؛ غم تبدیل شده بود به قدرت، به ایمان، به آن جوهرهای که دشمن هرگز نخواهد فهمید. دشمن که گمان میکند با شهادت رهبر، سرداران و خلبانان، مردمان این دیار را به زانو درمیآورد، نمیداند که هر قطره خونی که بر این خاک میریزد، بذری میشود برای روییدن هزاران سرو تازه.

میدان آزادی خالی شد، اما خالی نماند. پر شد از رد پاها، از اشکها، از نگاههایی که تا ابد در خاطر سنگفرشها حک شد. کرمان امروز قامت بلند خود را به آسمان نشان داد؛ قامتی که خم نشد، نشکست، و استوارتر از همیشه بر جای ماند. امروز هم یاد شهدای اقتدار گرامی داشته شد، و هم عهد هفت روزه با امام شهید، با ایستادگی تجدید گشت.

خون این شهیدان پایمال نخواهد شد. این را از سکوت پرصلابت امروز میدان بخوانید، از نگاههایی که نه اشک که آتش در دل داشتند، از دستهایی که نه برای گریه که برای انتقام به آسمان رفتند. دشمن بداند، کویر تشنه است، اما نه تشنه خون، که تشنه عدالت و این عدالت، دیر یا زود، با دستهایی که امروز در این میدان عهد بستند، محقق خواهد شد. هفت روز بستنشینی برای خونخواهی، امروز به میدانی از عشق و ایثار بدل شد که تا همیشه در تاریخ این دیار ماندگار خواهد بود.
