باشگاه خبرنگاران جوان - پس از اصابتهای مؤثر ایران به مواضع آمریکایی در جنوب خلیج فارس، آمریکا برای افزایش فاصله خود از ایران و کاهش آسیبپذیری مستقیم، بخشی از نیروها و تجهیزاتش را به عمق اردن منتقل کرد؛ بهگونهای که فاصله این نیروها از ایران به بیش از هزار کیلومتر برسد.
پایگاههای الازرق، ملک فیصل، ملک حسین ـ عقبه، پرنس حسن، الرکبان ـ التنف و H4 در این آرایش، بخشی از عمق عملیاتی جدید آمریکا را شکل دادند.
منطق این جابهجایی روشن بود: افزایش فاصله، افزایش زمان هشدار و ایجاد فرصت بیشتر برای دفاع هوایی.
اردن از این منظر انتخاب مناسبی بود؛ هم به دلیل فاصله بیشتر از ایران و هم به دلیل قرار گرفتن در شبکه هواپایهای که با حضور رژیم صهیونیستی و متحدان آمریکا در منطقه، امکان ایجاد چند لایه دفاعی در برابر تهدیدهای ورودی را فراهم میکرد.
فاصلهای که قرار بود سپر شود
آمریکا تلاش کرد میان ایران و پایگاههای جدید خود، سه لایه هواپایه برای مقابله با موشکهای کروز و پهپادها ایجاد کند.
منطق این ساختار ساده، اما مهم است:
فاصله بیشتر، زمان پرواز بیشتر، کشف زودتر و در نهایت فرصت بیشتر برای رهگیری. در این آرایش، پهپادهای ایرانی برای رسیدن به اهداف عمقی اردن حدود شش ساعت و موشکهای کروز حدود دو ساعت در مسیر بودند. این زمان، بهویژه با توجه به جغرافیای باز عراق و اردن، فرصت قابلتوجهی برای کشف، شناسایی و درگیری با تهدید فراهم میکرد.
از دید آمریکا، انتقال به اردن بنابراین یک تصمیم منطقی برای افزایش بقا بود. اما این محاسبه یک متغیر را دستکم گرفته بود: توان ایران برای انتقال فشار به عمق جدید میدان نبرد.
ایران نشان داد عمق جغرافیایی، مصونیت ایجاد نمیکند
با وجود این تغییر آرایش، ایران در چندین نوبت پایگاههای مورد استفاده آمریکا در اردن را هدف قرار داد و ضربات دقیقی به آنها وارد کرد. اهمیت این حملات صرفاً در خسارت فیزیکی خلاصه نمیشد. پیام راهبردی حملات این بود که انتقال پایگاه از محیط نزدیک به ایران به معنای خروج از میدان تهدید نیست. آمریکا تلاش کرده بود فاصله را به یک سپر تبدیل کند؛ ایران نشان داد که این فاصله را میتوان با ترکیب موشکهای دقیق و پهپادها پشت سر گذاشت. از اینجا، معادله جنگ تغییر کرد.
مسئله دیگر فقط «آیا موشک به هدف میرسد یا نه؟» نبود؛ بلکه پرسش مهمتر این بود: آمریکا برای حفظ هر پایگاه در این عمق، چه میزان از ظرفیت دفاعی خود را باید مصرف کند؟
نبرد اصلی؛ بر سر ذخایر دفاعی
هر پایگاه جدید به معنای نیاز بیشتر به سامانههای پدافندی، رادار، رهگیر، نیروی انسانی و پشتیبانی لجستیکی است. در نتیجه، آمریکا با یک تناقض راهبردی مواجه شد: از یک سو برای افزایش بقا، نیروهای خود را پراکنده و به عمق بیشتری منتقل کرد؛ اما از سوی دیگر، با طولانیتر شدن شبکه عملیاتی، هزینه حفاظت از این شبکه نیز افزایش یافت. اینجا مسئله ذخایر موشکهای پدافندی اهمیت پیدا کرد.
در یک جنگ فرسایشی، حتی رهگیری موفق نیز بدون هزینه نیست. هر رهگیر شلیکشده بخشی از ذخیره دفاعی است و هر پایگاه جدید، یک مصرفکننده دائمی این ذخایر؛ بنابراین ایران توانست معادله را از «انهدام هدف» به «فرسایش ظرفیت دفاعی» منتقل کند. این همان نقطهای بود که مزیت اولیه آمریکا در فاصله جغرافیایی، به یک هزینه عملیاتی تبدیل شد.
تغییر محاسبه آمریکا
با تداوم حملات ایران، آمریکا همزمان با دو فشار مواجه شد: افزایش نیاز به دفاع از پایگاههای عمقی و کاهش ذخایر دفاعی و تهاجمی. در چنین شرایطی، ادامه عملیات با همان شدت اولیه، هزینه فزایندهای برای واشنگتن ایجاد میکرد.
در نهایت، آمریکا به سمت توقف یکطرفه حملات به ایران حرکت کرد و ایران نیز حملات خود به اردن را بهشدت کاهش داد. این روند را نباید صرفاً پایان یک چرخه حمله و پاسخ دانست؛ بلکه باید آن را در چارچوب بازتنظیم محاسبات راهبردی دو طرف دید. ایران با این الگو نشان داد که میتواند حتی پس از انتقال نیروهای آمریکایی به عمق بیش از هزار کیلومتری، فشار عملیاتی را حفظ کند و هزینه حفاظت از این عمق را افزایش دهد.
جمعبندی
آمریکا از خلیج فارس فاصله گرفت تا زمان بیشتری برای دفاع داشته باشد؛ اما با انتقال میدان تهدید به اردن، مسئله جدیدی برای خود ایجاد کرد: شبکهای طولانیتر، پراکندهتر و پرهزینهتر که برای بقا به منابع دفاعی بیشتری نیاز داشت. از این منظر، دستاورد اصلی ایران صرفاً اصابت به چند پایگاه نبود؛ بلکه تغییر محاسبه عملیاتی آمریکا بود.
آمریکا توانست فاصله خود را از ایران افزایش دهد، اما نتوانست خود را از میدان تهدید خارج کند. دراین جنگ، فاصله برای آمریکا زمان خرید؛ اما ایران تلاش کرد همین زمان را به هزینه تبدیل کند.
منبع: فارس