ترامپ وعده داده بود به جنگ‌های بی‌پایان پایان دهد اما جنگ با ایران نشان می‌دهد که این‌ درگیری‌ها می‌تواند در قالب عملیات‌های محدود ادامه پیدا کنند.

باشگاه خبرنگاران جوان - دولت ترامپ مدعی شده است که عملیات «خشم حماسی» (Operation Epic Fury) در مدت ۳۸ روز به اهداف خود دست یافته است. کاخ سفید این عملیات را یک پیروزی آشکار برای آمریکا توصیف کرد؛ توان موشکی و پهپادی ایران هدف قرار گرفت، نیروی دریایی این کشور تضعیف شد و زیرساخت‌های دفاعی آن آسیب جدی دید. با این حال، تنها چند هفته پس از اعلام این پیروزی، ترامپ هشدار داد که اگر تهران توافقی را نپذیرد، بمباران‌ها می‌توانند با «سطح و شدتی بسیار بیشتر» از سر گرفته شوند. این دقیقاً همان تناقضی است که در قلب جنگ آمریکا با ایران قرار دارد. اگر ایران از پیش شکست خورده است، چرا باید همچنان با تهدید به جنگی بزرگ‌تر، این شکست را به آن تحمیل کرد؟

این پرسش از موضع مخالفت ایدئولوژیک با استفاده از زور مطرح نمی‌شود. یک قدرت بزرگ گاهی ناگزیر از به‌کارگیری نیروی نظامی است و هیچ استراتژیست جدی نمی‌تواند انکار کند که برنامه موشکی ایران، شبکه نیروهای نیابتی و جاه‌طلبی‌های هسته‌ای آن چالش‌هایی واقعی برای آمریکا ایجاد کرده‌اند. اما سؤال مهم‌تر و محدودتر این است که «پیروزی» دقیقاً به چه معناست؟ اگر پیروزی صرفاً به معنای نابودی اهداف نظامی باشد، واشنگتن می‌تواند در بسیاری از جنگ‌ها پیروز شود. اما اگر پیروزی به معنای امن‌تر شدن آمریکا، کاهش بار تعهدات خارجی و ایجاد فرصت برای بازسازی داخلی باشد، پاسخ بسیار مبهم‌تر خواهد بود.

پیروزی اعلام‌شده یا جنگی که پایان نمی‌یابد؟

ترامپ با وعده فاصله گرفتن از اجماع سنتی سیاست خارجی آمریکا به قدرت رسید. او خود را مدیری برای بحران‌های دائمی خاورمیانه معرفی نکرد، بلکه علیه این ایده مبارزه کرد که نیروهای نظامی، مالیات‌دهندگان و توجه سیاسی آمریکا باید بی‌پایان صرف درگیری‌های دوردستی شوند که پایان روشنی ندارند. این وعده صرفاً یک شعار ضدجنگ نبود؛ بخشی از یک برنامه بزرگ‌تر ملی به معنی تأمین امنیت مرزها، احیای صنایع داخلی، کاهش هزینه‌ها، بازگرداندن قدرت آمریکا و جلوگیری از مصرف بی‌حد و حصر توان ملی این کشور بود.

اما جنگ‌های بی‌پایان همیشه با همان چهره قدیمی بازنمی‌گردند. آنها الزاماً با تهاجم زمینی، اشغال سرزمین یا پروژه‌های ملت‌سازی آغاز نمی‌شوند. شکل جدید این جنگ‌ها در ظاهر محدودتر و در ادبیات سیاسی منضبط‌تر است. آنها با نام‌هایی مانند «عملیات»، «کارزار»، «ماموریت امنیت دریایی»، «حملات دفاعی» یا «اجرای آتش‌بس» معرفی می‌شوند؛ هر مرحله موقتی توصیف می‌شود. هر تشدید تنش ضروری جلوه داده می‌شود. و هر پیروزی پیش از آنکه هزینه‌های حفظ آن آشکار شود، اعلام می‌شود.

تنگه هرمز؛ میدان نبرد جدید جنگ‌های بی‌پایان

به همین دلیل است که تنگه هرمز اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. اگر جنگ ایران از منظر راهبردی واقعاً پایان یافته بود، هرمز همچنان به آزمونی برای قدرت آمریکا تبدیل نمی‌شد. با این حال، ایالات متحده خود را درگیر مجموعه‌ای از وظایف یافته است: بازگشایی مسیرهای کشتیرانی، اسکورت کشتی‌های تجاری، اعمال محاصره، پاسخ به حملات ایران و مدیریت یک آتش‌بس شکننده؛ آن هم به‌طور همزمان.

گزارش‌هایی مبنی بر شلیک نیروهای آمریکایی به نفتکش‌های دارای پرچم ایران نشان می‌دهد که میدان نبرد از بین نرفته است؛ بلکه از زبان «پیروزی» به سازوکارهای «اعمال و اجرای پیروزی» منتقل شده است. حامیان دولت پاسخ قابل دفاعی برای این وضعیت دارند. آنها می‌گویند قدرت دقیقاً به همین شکل عمل می‌کند؛ یعنی ضربه سخت وارد کن، شروط را اعلام کن، دشمن را تحت فشار قرار بده، مسیرهای دریایی را باز نگه دار و تهران را وادار به پذیرش توافق کن. از این منظر، ترامپ در حال تکرار تجربه عراق یا افغانستان نیست. او بدون اشغالگری، از قدرت آمریکا برای وادار کردن ایران به عقب‌نشینی سیاسی استفاده می‌کند. این استدلال قابل تأمل است، زیرا تفاوت واقعی میان یک کارزار محدود هوایی و دریایی با یک جنگ زمینی بیست‌ساله وجود دارد. اما خطر اصلی این نیست که ایران از نظر شکلی به افغانستان دیگری تبدیل شود؛ خطر آن است که از نظر کارکردی به یک جنگ بی‌پایان دیگر بدل شود.

یک جنگ برای آنکه بی‌پایان شود، نیازی به اشغال سرزمین ندارد. کافی است هدف سیاسی آن بدون اقدامات نظامی مکرر قابل تحقق نباشد. اگر هر «پیروزی» به حمله‌ای دیگر نیاز داشته باشد، هر آتش‌بس مستلزم گشت‌زنی‌های بیشتر باشد و هر توافقی تنها با تهدید به جنگی بزرگ‌تر حفظ شود، واشنگتن از تله قدیمی خارج نشده است؛ بلکه فقط آن را مدرن‌تر کرده است. این همان ضعف روایت پیروزی دولت ترامپ است. موفقیت‌های تاکتیکی به‌عنوان پایان راهبردی جنگ معرفی می‌شوند. اما نابودی موشک‌ها، شناورها یا تأسیسات نظامی لزوماً به یک نتیجه سیاسی پایدار منجر نمی‌شود.

ایران می‌تواند صبر کند، حمل‌ونقل دریایی را تحت فشار قرار دهد، از شرکای منطقه‌ای خود بهره بگیرد، نگرانی‌های مربوط به انرژی را تشدید کند و از جغرافیای خلیج فارس برای زنده نگه داشتن بحران استفاده کند. آمریکا ممکن است در میدان نبرد دست بالا را داشته باشد، اما ایران برای افزایش هزینه‌های اجرای سیاست‌های آمریکا لزوماً نیازی به پیروزی نظامی ندارد. برای سیاست خارجی مبتنی بر شعار «اول آمریکا»، این تمایز اهمیت اساسی دارد. وعده اصلی این سیاست آن نبود که آمریکا هرگز وارد جنگ نشود؛ بلکه این بود که واشنگتن دیگر اقدام نظامی در خارج را با نوسازی داخلی اشتباه نگیرد. جنگی که توجه سیاسی را به خود معطوف کند، خطرات بازار انرژی را افزایش دهد، تعهدات خارجی را گسترش دهد و آمریکا را مسئول مدیریت یک گلوگاه استراتژیک دیگر در خاورمیانه کند، به سختی با پروژه بازسازی ملی سازگار خواهد بود.

موضوع اصلی حفظ انضباط راهبردی در واشنگتن است؛ یک پیروزی واقعی باید نیاز به فداکاری بیشتر آمریکا را کاهش دهد؛ مأموریت را محدود کند، هزینه‌ها را پایین بیاورد، آزادی عمل بیشتری ایجاد کند و به کشور اجازه دهد تمرکز خود را بر بازسازی صنعتی، مالی و اجتماعی معطوف کند. اما پیروزی‌ای که همچنان مستلزم قهرمانی نیروهای آمریکایی در تنگه هرمز برای ساختن «جهانی بهتر» باشد، چیز دیگری است. این خروج از جنگ‌های بی‌پایان نیست؛ بلکه شکل جدید همان جنگ‌های بی‌پایان است؛ پیروزی، تهدید، تکرار.

منبع: قدس آنلاین

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار