باشگاه خبرنگاران جوان - در روزهایی که تهران زیر حملات موشکی قرار داشت و بسیاری از شهروندان در تلاش برای دور شدن از خطر بودند، کارکنان اتوبوسرانی نه تنها محل کار خود را ترک نکردند، بلکه با وجود خسارتها و جراحات، چرخه حملونقل شهری را متوقف نکردند.
صدای انفجار که در شهر پیچید، برای بسیاری نشانهای از توقف و عقبنشینی بود؛ اما کارکنان اتوبوسرانی تهران و سامانه اتوبوسهای برقی در میان دود، ترکش و اضطراب ماندند و اجازه ندادند حرکت شهر از نفس بیفتد. روایت پیشرو، بازخوانی روزهایی است که در آن، ایستادن پای کار، معنایی فراتر از یک وظیفه اداری پیدا کرد.
رضا بالنده، مسئول توقفگاه سامانه برقی در گفتوگو با خبرنگار ایسنا، وقتی به آن لحظه برمیگردد، مکث میکند؛ انگار هنوز هم صدا در گوشش مانده است و میگوید: «اون لحظه رو اصلاً نمیتونید تصور کنید… همه چی تو یه لحظه اتفاق افتاد.» صدای انفجار، لرزش زمین و شوکی که میان همکارانش پیچید، تنها چند ثانیه طول کشید؛ اما همان چند ثانیه کافی بود تا همه چیز تغییر کند.
او از لحظهای میگوید که بعد از شوک اولیه، هیچکس به خودش فکر نمیکرد: «همه فقط دنبال این بودن که به داد همدیگه برسن… هر کی مصدوم شده بود، هر کی حالش بدتر بود.» موشکها یکی پس از دیگری به نزدیکی دیوار ورزشگاه بعثت اصابت کردند؛ جایی درست همجوار محل استقرارشان. حدود هفت تا هشت موشک، پشت سر هم. میگوید حتی فرصت شمردنشان هم نبود.
قبل از اصابت اصلی، انفجاری در فاصلهای دورتر رخ داده بود؛ صدایی که به گفته بالنده، ناخواسته جان خیلیها را نجات داد. همان صدا باعث شد کارکنان از ساختمان خارج شوند و به محوطه بیایند. «اگه اون صدا نمیاومد، شاید خیلیهامون داخل ساختمان بودیم.» هنوز در محوطه بودند که هواپیماها بالای سرشان ظاهر شدند و موج دوم حمله آغاز شد.
در میان این حملات، چند دستگاه اتوبوس که در خط روبهروی ورزشگاه مستقر بودند، آسیب جدی دیدند. یکی از آنها حتی در حال جابهجایی مسافر بود. با این حال، به گفته او، هیچیک از مسافران و راننده آسیب ندیدند؛ اتفاقی که خودش آن را چیزی میان «خوشبختی و ناباوری» توصیف میکند.
اما روایت بالنده فقط به لحظه انفجار ختم نمیشود؛ آنچه پررنگتر است، روزهای بعد از آن است. روزهایی که بسیاری شهر را ترک میکردند، اما او و همکارانش ماندند. «خیلی از ماها ۲۰ شب خونه نرفتیم…» میگوید که شبانهروز کنار هم ایستادند تا چرخه خدماترسانی متوقف نشود. حتی فردای همان روز حمله، هیچکدام از کارکنان نگفتند که سر کار نمیآیند.
او از خانوادهاش هم میگوید؛ از تماسهایی که نیمساعت بعد از حمله برقرار شد، از نگرانیهایی که سعی کرد کمرنگتر نشانشان دهد. «گفتم نزدیک اینجا رو زدن، ما آسیبی ندیدیم…» خودش میداند که حقیقت چیز دیگری بود، اما ماندن در محل کار را «مثمرثمرتر» میدانست. در طول آن ۲۰ روز، فقط دو بار و هر بار کمتر از یک ساعت به خانه رفته بود.
خانهای در افسریه؛ جایی که خودش هم از خطر دور نبود. «شبی نبود که اون اطراف رو نزنن…» نگرانیاش بین محل کار و خانه تقسیم شده بود؛ میان همکارانی که کنارشان ایستاده بود و خانوادهای که زیر همان تهدیدها زندگی میکردند. پسر ۱۸ سالهاش دلتنگی میکرد، اما تماسهای کوتاه تلفنی تنها راه آرام کردن او بود.
با این حال، وقتی از او میپرسی چرا ماند؟ پاسخ ساده است: «این وظیفه ماست… اگه نیایم، فردا تو خط خلل ایجاد میشه.» برای بالنده، همین حس مسئولیت است که سختی کار را قابل تحمل کرده؛ کاری که به گفته خودش «با جون و دل» انجامش میدهد.
او در پایان، باز هم به همکارانش برمیگردد؛ به همانهایی که کنارشان ایستاده و میگوید: «با کلمات نمیشه اون لحظهها رو توصیف کرد… اونایی که دیدن، میدونن.» مکث میکند و فقط یک جمله میگوید: «واقعاً مردونه پای کار بودن.»
آنچه در روایت بالنده پررنگ میشود، نه فقط صدای انفجار و تصویر موشکها، بلکه ایستادگی بیادعای آدمهایی است که در دل بحران، شهر را ترک نکردند. آدمهایی که میان ترس و مسئولیت، دومی را انتخاب کردند. همین روایت، در صدای دیگر کارکنان سامانه هم ادامه پیدا میکند؛ روایتهایی از همان روزها، از همان خط آتش، اما از زاویهای دیگر…
مجید ملککلایی، از کارکنان باسابقه سامانه اتوبوسهای برقی، روایتش را از همان لحظهای شروع میکند که هنوز در اتاق بودند؛ جایی که با اولین صدای انفجار، همهچیز به هم ریخت. «اولین موشک که خورد، اومدیم داخل محوطه…» هنوز به خودشان نیامده بودند که موج دوم و سوم حمله از راه رسید.
در همان دقایق ابتدایی، یکی از ترکشها به سرش برخورد میکند؛ کلاهی که بر سر داشت، ضربه را میگیرد و چند متر آنطرفتر پرت میشود. زخم سطحی است، اما فرصت توجه به آن نیست. شرایط، فرصتی برای درنگ نمیداد. «رفتیم بچهها رو جمع و جور کنیم…» وظیفه مهمتر بود؛ هدایت همکاران به نقطه امن.
او از لحظهای میگوید که با دستور مدیریت، مأمور میشوند کارکنان را از درب غربی توقفگاه خارج کنند. مسیری که برایشان آشنا بود، اما آن روز زیر سایه موشک و ترکش، به راهی برای نجات تبدیل شد. هنوز در حال هدایت نیروها بودند که موج بعدی حمله از راه رسید. «پنجمین موشک که خورد… من همین لاین اول بودم.» ترکش اینبار به پهلوی سمت چپش اصابت میکند.
با این حال، حتی آن لحظه هم تمرکزش روی خودش نبود؛ روی خروج بقیه بود. میان دود و صدا و اضطراب، فقط یک کار اهمیت داشت: «بچهها رو هدایت کنیم بیرون.»
او از همان روز به بیمارستان منتقل میشود؛ ابتدا درمانگاه خاتمالانبیا و بعد بیمارستان بازرگانان. حدود دو هفته بستری میماند. اما حتی آنجا هم شرایط عادی نبود. ناامنی باعث میشود خودش تصمیم بگیرد ادامه درمان را در خانه پیگیری کند. مجموع استراحتش به یک ماه میرسد، اما روایتش در همینجا تمام نمیشود.
با وجود آن آسیب و با اینکه هنوز تحت نظر پزشک است، دوباره به محل کارش برمیگردد. «بازم اومدم برای خدمترسانی…» جملهای که ساده گفته میشود، اما پشتش تجربهای از برخورد مستقیم با ترکش و روزهایی از بستری و درد قرار دارد. برای او، بازگشت به کار نه یک انتخاب، که ادامه همان مسیری است که سالها در آن بوده.
او از همراهی مدیران و همکارانش هم یاد میکند؛ از لحظهای که بعد از مجروح شدن، با خودروی مدیریت به مرکز درمانی منتقل شد، تا پیگیریهایی که برای درمانش انجام شد. در میان روایتش، قدردانی از آنها بارها تکرار میشود؛ نشانهای از پیوندی که در دل بحران شکل گرفته است.
در نهایت، وقتی از او درباره ترس یا تردید برای بازگشت میپرسی، پاسخ کوتاه است: «نه…» میگوید با دلداری دادن به خانواده، نگرانی آنها را کمتر کرده و دوباره به خط برگشته. برای او، آنچه باقی مانده، نه زخم، که حس «انجام وظیفه» است؛ حتی اگر بهایش، ایستادن در چند قدمی اصابت موشکها باشد
اگر در روایت بالنده، ایستادگی جمعی در دل بحران دیده میشد، در روایت ملککلایی، این ایستادگی رنگی شخصیتر به خود میگیرد؛ ایستادنِ کسی که زخم را با خود تا خانه و بیمارستان برد، اما آن را بهانهای برای عقبکشیدن نکرد. این روایتها، وقتی کنار هم قرار میگیرند، تصویری کاملتر از روزهایی میسازند که در آن، ماندن، خودِ مقاومت بود.
ابوالفضل بوالحسنی، راننده اتوبوس، روایتش را از یک صبح معمولی شروع میکند؛ صبحی حوالی ساعت ۹ و چند دقیقه، زمانی که خط شلوغ است و اتوبوسش پر از مسافر. «همه چی عادی بود…» تا اینکه اولین موشک فرود میآید.
میگوید شدت صدا و شوک انفجار آنقدر زیاد بود که ناخودآگاه روی فرمان خم شد. «چنان افتادم روی فرمون…» مسافران جیغ میکشیدند، فضا پر از ترس و بی تصمیمی بود و خودش هم برای لحظهای نمیدانست چه باید بکند. تنها واکنشش، باز کردن درها بود؛ چند نفر پیاده شدند، اما خیلیها دوباره برگشتند. «گفتم سوار شید…» و اتوبوس، با همان مسافران هراسان، دوباره راه افتاد.
او تصمیم میگیرد مسیر را ادامه دهد؛ تا انتهای خط. میان گریه کودکان، فریاد زنها و اضطرابی که در فضای اتوبوس پیچیده بود، فقط یک کار میکند: رانندگی. «زن و بچه مردم گریه میکردن…» اما او تلاش میکند آنها را به مقصد برساند. وقتی به انتهای مسیر میرسد، مسافران پیاده میشوند و تازه فرصت پیدا میکند با مسئول خط تماس بگیرد؛ اینکه بماند یا برگردد.
آن روز، به گفته خودش، اولین تجربه چنین حملهای بود؛ «مردم نمیدونستن چیکار کنن…» اما برای او، ماندن در خط از همان لحظه تبدیل به تصمیمی قطعی شد. میگوید حتی در روزهای بعد هم، وقتی موشکها در نزدیکی مسیرش اصابت میکردند، باز هم پشت فرمان مینشست.
یکی از آن روزها را اینطور به یاد میآورد: «حوالی بعثت، ترکشها از بالای سر خودروها عبور میکردند. خیابان به هم ریخته بود، ماشینها خلاف جهت حرکت میکردند و همه دنبال راه فرار بودند و همه میگفتن دور بزن…» اما با اتوبوس ۱۲ متری، چرخیدن در آن شرایط ممکن نبود. تنها راه، عبور بود. «فقط گاز دادم…» و مسیر را تا افسریه ادامه داد.
میگوید خودش را آدمی میداند که از جنگ نمیترسد، اما وقتی به خانه رسید، واقعیت را در بدنش حس کرد؛ سرگیجه، خستگی، و چهره نگران خانواده. پسرش آمد دنبالش، همسرش گریه میکرد و دخترش التماس میکرد که سر کار نرود. اما پاسخ او همان بود که در تمام روایتش تکرار میشود: «مگه میشه نرم سر کار؟»
برای بوالحسنی، کار فقط یک شغل نیست؛ بخشی از هویت اوست. میگوید حتی در اوج آن روزها، یک روز هم کار را تعطیل نکرده: «۳۱ روز فروردین، ۳۱ روز سر کار بودم.» باور دارد که اگر قرار باشد با «چهار تا موشک» از کار دست بکشد، دیگر نمیتواند خودش را رانندهای بداند که به مردم خدمت میکند.
در میان روایتش، از همکارانی هم میگوید که در همان خط آسیب دیدند؛ از ترکشهایی که به رانندگان دیگر اصابت کرد. اما لحنش همچنان همان است؛ ساده و بیتکلف و با تأکید بر ادامه دادن. حتی وقتی از ترس خانواده حرف میزند، آن را با اصرار بر ماندن پاسخ میدهد: «مرد که نمیتونه کارشو ول کنه…»
او در پایان، از فضای بین همکارانش میگوید؛ از شوخیها، خندهها و روحیهای که میانشان جریان داشته: «اینقدر میگیم و میخندیم که اصلاً خستگی نمیمونه…» فضایی که باعث میشود حتی زیر سایه موشکها هم، خط تعطیل نشود.
و در نهایت، حرفش را با یک آرزو تمام میکند؛ آرزویی که از دل همان روزهای پر اضطراب بیرون آمده: «فقط سلامتی… و فرج.»
در روایت بوالحسنی، جنگ نه در فاصلهای دور، که پشت شیشههای یک اتوبوس جریان دارد؛ جایی میان صندلیهای پر از مسافر و خیابانهایی که ناگهان از مسیر عادی خارج میشوند. اگر روایتهای پیشین از ایستادگی در توقفگاه میگفتند، اینجا ایستادگی در دل شهر دیده میشود؛ روی خطی که حتی زیر صدای موشک هم متوقف نشد…
یوسف رجایی راننده شرکت واحد اتوبوسرانی تهران، از روز پنجم یا ششم جنگ میگوید؛ روزی که ورزشگاه مجاور سامانه هدف قرار گرفت. خودش همان لحظه جلوی درِ سازمان بود. «موشکها که خورد، موج انفجار ما رو پرت کرد روی زمین…» چند ثانیه بیشتر طول نکشید؛ بعدش دود، خاک و شعلهای که فضا را پر کرد و همه را به عقب راند.
میگوید اولین واکنش، فرار بود؛ «همه دویدیم بیرون…» نه از سر ترس، که برای فاصله گرفتن از صحنهای که هنوز ادامه داشت. اما این فاصله گرفتن، موقتی بود. وقتی شدت انفجار فروکش کرد، دوباره برگشتند. «برگشتیم تو سازمان…» و همانجا، میان بوی دود و آثار اصابت، تصمیم گرفتند کار را از سر بگیرند.
او از لحظهای حرف میزند که بعد از بازگشت، اتوبوسها را از محوطه دور کردند و نیروها را به خط فرستادند. خودش هم دوباره پشت فرمان نشست. برای رجایی، ادامه دادن نه یک انتخاب، که بخشی از «وظیفه» بود؛ وظیفهای که بارها در روایتش تکرار میشود. «یکی از واجبترین کارها اینه که مردم رو جابهجا کنیم…»
در پاسخ به سؤالی درباره ترس، مکثی نمیکند: «خودم شخصاً نه…» اما بلافاصله از خانوادهاش میگوید؛ از پسری که هنگام رفتنش گریه میکرد. آنچه او را در خط نگه داشته، چیزی فراتر از احساس شخصی است. «وجدان…» همان حسی که به گفته خودش اجازه نمیداد در آن شرایط، کار را رها کند.
رجایی که در طول روز در سطح شهر تردد داشته، از حالوهوای تهران در آن روزها هم تصویر میدهد. شهری که زیر تهدید بود، اما متوقف نشد. «مردم میترسیدن، ولی کارشونو انجام میدادن…» به گفته او، زندگی جریان داشت؛ شاید با اضطراب، اما بدون ایست کامل.
او از همکارانی میگوید که در همان خط، با وجود مجروح شدن، باز هم به کار برگشتند. «ترکش خوردن، ولی دست نکشیدن…» جملهای که برایش عجیب نیست، بلکه بخشی از همان فضای جمعی است که در آن شکل گرفته؛ فضایی که در آن، شنیدن خبر اصابت موشک، فقط یک جمله کوتاه بهدنبال داشت، «زدن اینجا رو…» و بعد، ادامه مسیر.
در پایان، وقتی از سختیها میپرسم، نگاهش دوباره به خانواده برمیگردد. میگوید شاید فشار اصلی روی آنها بوده؛ کسانی که هر روز رفتن و برگشتن او را با نگرانی دنبال میکردند. «به اونا سختتر گذشت…» جملهای کوتاه، اما پرمعنا.
در روایت رجایی، لحظه انفجار آغاز ماجراست، نه پایان آن. آنچه باقی میماند، بازگشت است؛ بازگشت به محوطه، به اتوبوس، به خطی که باید ادامه پیدا میکرد. اگر روایتهای پیشین از ماندن در دل خطر میگفتند، اینجا «برگشتن» معنای تازهای پیدا میکند؛ برگشتنی که هر بار، شهر را یک قدم جلوتر نگه میداشت…
مهدی اسکندری، از پرسنل واحد بهرهبرداری سامانه اتوبوسهای برقی، روایتش را با یک تاریخ مشخص آغاز میکند؛ ۱۴ اسفند. روزی که به گفته او، همه چیز با یک انفجار در نزدیکی سامانه شروع شد. «صدا رو شنیدیم، اومدیم بیرون…» اما آن یک صدا، به چندین انفجار پیاپی تبدیل شد؛ هفت یا هشت اصابت در حوالی ورزشگاه بعثت، درست در مجاورت محل کارشان.
دود، خاک و صدای انفجار، صحنهای را شکل داد که نتیجهاش آسیب دیدن چند دستگاه اتوبوس و مجروح شدن تعدادی از نیروها بود. «چند نفر از پرسنل ترکش خوردن…» جراحتها سطحی بود، اما فضای حادثه سنگین. با این حال، آنچه اسکندری روی آن تأکید میکند، نه شدت انفجارها، بلکه واکنش بعد از آن است: «از همون لحظات، شروع کردیم به خدماترسانی…»
برای او، نقطه مهم، فردای آن روز است؛ روزی که همه بدون استثنا سر کار حاضر شدند. «هیچ کدوم ترس و واهمه نداشتن…» جملهای که شاید ساده به نظر برسد، اما در دل شرایطی بیان میشود که هنوز آثار انفجارها در محیط باقی بوده است.
او از فضای میان همکارانش هم میگوید؛ از دوستی و صمیمیتی که در آن روزها پررنگتر از همیشه شده بود. «اون رفاقت باعث شد ترس کمتر بشه…» همین پیوند جمعی، به گفته او، کمک کرد تا فشار روانی شرایط تا حد زیادی کنترل شود و کار ادامه پیدا کند.
در کنار اینها، اسکندری تصویری از میزان خسارت هم ارائه میدهد؛ حدود چهار یا پنج دستگاه اتوبوس به شدت آسیب دیدند و از چرخه خارج شدند، و دو نفر از پرسنل دچار جراحت شدند. با این حال، آنچه برایش اهمیت دارد، نبود تلفات جانی است؛ «خدا رو شکر، همه سالم موندن.»
او مانند دیگر همکارانش، بر ادامه مسیر تأکید دارد؛ بر اینکه حتی این اتفاقات هم باعث نشد لحظهای از کار دست بکشند. در روایتش، نوعی اطمینان دیده میشود؛ اطمینانی که از دل همان تجربهها بیرون آمده: «تا پای جون پای کاریم…»
اما در کنار این ایستادگی، زندگی شخصی هم جریان داشته؛ با تمام نگرانیهایش. اسکندری از خانهای میگوید که در آن، همسرش با یک کودک کوچک تنها بوده. از تلاش برای آرام کردن آنها. حتی با سادهترین روایتها، «میگفتم صدای ترقهست…» تلاشی برای کمکردن ترسی که خودش هر روز در محل کار با آن روبهرو بوده.
با این حال، تصویری که از شهر ارائه میدهد، تصویری از توقف نیست. «زندگی جریان داشت…» مردمی که شاید میترسیدند، اما کارشان را ادامه میدادند؛ همانطور که او و همکارانش در سامانه، کار را رها نکردند.
در روایت اسکندری، بیش از هر چیز، نقش «باهم بودن» برجسته میشود؛ اینکه چگونه یک جمع، با تکیه بر رفاقت و مسئولیت، توانست از دل بحران عبور کند. اگر روایتهای پیشین از لحظههای انفجار و تصمیمهای فردی میگفتند، اینجا تصویر یک «ما» شکل میگیرد؛ جمعی که کنار هم ایستاد تا چرخ شهر از حرکت نایستد…
۱۴ اسفند، روزی بود که سامانه اتوبوسهای برقی تهران دیگر فقط یک مرکز خدماترسانی شهری نبود؛ خودش هم وارد میدان بحران شد. به گفته دورتاج، مدیر سامانه اتوبوس برقی، در آن روز هشت موشک در مجاورت این مجموعه اصابت کرد و فضای سامانه را مستقیماً درگیر شرایط جنگی کرد.
او از لحظهای میگوید که پس از حمله، سامانه با دو مأموریت همزمان روبهرو شد؛ از یک سو مدیریت خسارتها و بازسازی بخشهای آسیبدیده و از سوی دیگر جلوگیری از توقف خدمترسانی. «نه تنها کار تعطیل نشد، بلکه همکاران ما همزمان هم بازسازی را پیش بردند و هم سرویس رسانی را ادامه دادند.»
در جریان این حمله، پنج دستگاه اتوبوس آسیب جدی دیدند و از مدار خارج شدند. یکی از کارکنان نیز مجروح شد و بلافاصله به بیمارستان منتقل شد. با این حال، به گفته او، مجموعه در کمترین زمان ممکن تلاش کرد شرایط را مدیریت کند و اتوبوسها را به داخل سامانه منتقل کند تا خطوط از چرخه خارج نشوند.
دورتاج تأکید میکند که تنها چند ساعت پس از حادثه، دوباره برنامه خدماترسانی به جریان افتاد. خطوط زیر نظر این سامانه، از جمله خط ۳۲۱، ۴۰۷ و مسیر جمهوری-بهارستان، با تمام ظرفیت فعال نگه داشته شدند تا در جابهجایی شهروندان خللی ایجاد نشود.
اما در روایت او، آنچه بیش از اعداد و خسارتها برجسته است، نقش نیروی انسانی است؛ کارکنانی که به گفته او، در همان شرایط سخت نه تنها مسئولیتهای جاری را رها نکردند، بلکه برای بازگرداندن شرایط به حالت پایدار، مضاعف کار کردند. «بچههای ما با تمام توان پای کار بودند.»
او از حمله به محدوده ورزشگاه مجاور سامانه به عنوان نمونهای از حملات به فضاهای غیرنظامی یاد میکند؛ حملاتی که به گفته او، تنها زیرساختهای شهری را هدف قرار نداد، بلکه تلاش کرد جریان عادی زندگی را مختل کند. با این حال، روایت سامانه اتوبوس برقی، روایتی متفاوت بود؛ روایتی از تداوم.
مدیر سامانه میگوید با وجود آنکه تهدیدها همچنان ادامه داشت، کارکنان مجموعه از فعالیت دست نکشیدند و همچنان با تمام ظرفیت در حال خدماترسانی به شهروندان هستند. «ما هم سعی کردیم در کنار سایر هموطنان، نقش کوچکی ایفا کنیم.»
این «نقش کوچک»، وقتی کنار روایتهای کارکنان قرار میگیرد، دیگر کوچک به نظر نمیرسد. از مسئول توقفگاهی که ۲۰ شب خانه نرفت، تا رانندهای که با اتوبوس پر از مسافر زیر صدای موشک رانندگی کرد؛ از نیرویی که ترکش خورد و دوباره برگشت، تا پدری که برای آرام کردن فرزندش، صدای انفجار را «ترقه» عنوان کرد.
در روزهایی که تهران زیر سایه تهدید بود، اینجا در سامانه اتوبوسهای برقی، روایت دیگری جریان داشت؛ روایت آدمهایی که شاید نامشان در خبرها نیاید، اما هر روز با روشن نگه داشتن خطوط حملونقل، بخشی از ضربان شهر را زنده نگه داشتند.
جنگ برای آنها فقط صدای انفجار نبود؛ آزمونی بود برای ماندن. آزمونی که به گفته مدیر سامانه، کارکنانش از آن سربلند بیرون آمدند.
منبع: ایسنا
خدا رهبر را حفظ کند
خدا وفا داران کشوررا حفظ کند