باشگاه خبرنگاران جوان- در روزهای اخیر بود که فردریش مرتس، صدراعظم جمهوری فدرال آلمان، لب به اعتراف گشود و بیان کرد که «ایرانیها بهوضوح قویتر از آن چیزی هستند که تصور میشود.» این سخنان از آنجا حائز اهمیت است که مرتس پیشتر پس از کودتای دیماه ۱۴۰۴ از به شماره افتادن عمر نظام جمهوری اسلامی سخن گفته و در هنگامه نبرد ۱۲ روزه نیز بیان کرده بود که رژیم صهیونی در حال انجام کار کثیف برای غربیهاست. آن چیزی که مرتس و کسانی شبیه مرتس را از رؤیای شیرینشان بیدار کرده، کابوس جنگ تحمیلی سوم و ضربات ایران به متجاوزین بوده است.
بااینحال، چگونه سیاستمداران و دولتداران غربی، خاصه در ایالات متحده، به چنین باوری رسیدند که میتوان با نبرد هوایی، کوتاهمدت و بدون تحمل آسیب و درد، جمهوری اسلامی را براندازی کرد؟ این پرسش ازآنجهت حائز اهمیت میشود که در بدنه دانشگاهی ایالات متحده، چهرههایی، چون جان جی. مرشایمر، جفری ساکس، رابرت پیپ و چهرههایی ازایندست، بارها از خطرات تهاجم به ایران، بهویژه پس از جنگ ۱۲ روزه، هشدار داده بودند. به نظر میرسد متهم ردیف اول برای این گمراهی و به تعبیر امام شهید، «نشناختن ملت ایران»، به اندیشکدههای مورد حمایت لابی یهود در ایالات متحده به طور خاص، باز میگردد. این تأکید بر اندیشکدهها، هم از تجربه جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ بر میآید و هم از رصد فعالیت کنونی همان شبکه از اندیشکدههایی که در جریان جنگ عراق نیز به فعالیت پرداخته بودند. اندیشکدههایی، چون بنیاد دفاع از دموکراسیها، مؤسسه امریکن اینترپرایز، مؤسسه هادسون و مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک، از جمله نهادهایی هستند که از پیش از آغاز جنگ ۱۲ روزه، به تقویت این انگاره پرداختند که جمهوری اسلامی در ضعیفترین وضع خود قرار دارد، پنجره فرصت مناسبی برای اسقاط آن در دسترس است و پس از کودتای دیماه، اسقاط آن سهلالوصولتر، کمهزینهتر و قابل توجیهتر است. در این بین نقش بنیاد دفاع از دموکراسیها حائز اهمیت بیشتری است؛ حضور سعید قاسمینژاد - مشاور نزدیک ربع پهلوی، مدیر پروژه موسوم به شکوفایی ایران و از نگارندگان دفترچه اضطرار - در آن نهاد و فعالیت مداوم وی در راستای اعمال تحریمها و توجیه تهاجم به ایران، این اندیشکده را در جایگاهی متفاوت قرار داده است. برای فهم اهمیت قاسمینژاد و تشکیلات وی میتوان به ماجرای دروغ گوبلزی کشتههای چند ده هزارنفری کودتای دیماه پرداخت. نخستین منبعی که مدعی شد آمار به زعم خود حقیقی کشتهشدگان به ۶۰ هزار نفر میرسد، امیر پرستا، عضو سازمان اتحادیه ملی برای دموکراسی در ایران (NUFDI) بود که پروژه موسوم به شکوفایی ذیل همین سازمان تعریف شده است؛ بنابراین نمیتوان اهمیت و قدرت اندیشکدهها را در فریبی که مرتس و امثال وی خوردند، کتمان کرد. این نوشتار بر آن است که به این پرسش بپردازد که چگونه اندیشکدههای موردحمایت لابی یهود، به چنین قدرتی برای فریب مداوم سیاستمداران غربی دست پیدا کردند؟
ریشههای این تحول را باید در بحرانهای دهه ۱۹۷۰ دانست؛ دورهای که با رکود تورمی، اعتصابهای گسترده اتحادیههای کارگری، شکنندگی مالی دولتهای رفاهی و پرسشگری فزاینده نسبت به کارآمدی بوروکراسیهای بزرگ همراه بود. تاچریسم - ریگانیسم به سمت سرکوب اتحادیههای کارگری رفته و به تعبیر آنتون یاگر، با ریختن اسید فردگرایی درون جامعه، سازمانهای اجتماعی یا انجمنهای میانجی به تعبیر توکویل را از میان برداشتند. بدین ترتیب پایههای اجتماعی احزاب از میان رفت و افول سیاست نهادی آغاز شد. از دهه ۱۹۸۰ به بعد با تثبیت سیاستهای کوچکسازی و خصوصیسازی در بسیاری از کشورها، کاهش ظرفیت کارشناسی داخلی دولتها شتاب گرفت. روند «هزینهزدایی» از دولت شامل مهار استخدام کارشناسان دولتی، کاهش پژوهشهای درونسازمانی و سپردن تحلیلهای تخصصی به پیمانکاران بیرونی شد. در نتیجه، همانگونه که نظریه توخالیشدن دولت توضیح میدهد، دولت همچنان تصمیمگیر باقی ماند؛ اما بخش قابلتوجهی از توان شناختی و کارشناسیاش را به بیرون منتقل کرد. این وضعیت دولت را به نهاد نیازمند دانش بیرونی تبدیل کرد؛ دانشی که سرعت، انسجام و قابلیت مصرف فوری داشته باشد و بتواند پیش از آنکه چرخه رسانهای یا انتخاباتی تغییر کند، به شکل توصیه سیاستی ارائه شود.
اندیشکدهها میان منطق بوروکراتیک و منطق بازاریسازی سیاست قرار میگیرند. از یکسو گزارش رسمی، زبان کارشناسی و الگوهای تصمیمسازی مبتنی بر داده تولید میکنند، ازسویدیگر با سرعت، انعطافپذیری و قابلیت بستهبندی پیام سیاسی فعالیت میکنند. این ویژگی دوگانه، آنها را به «بوروکراسی خصوصیشده» تبدیل میکند. نهادی که بدون محدودیتهای مالی و اداری دولت؛ اما با کارکردهای کارشناسی مشابه آن عمل میکند. بر اساس نظریه کارآفرینی ایده بلایث و هال، اندیشکدهها تنها تولیدکننده دانش نیستند، آنها شکلدهنده چهارچوبهای تفسیریاند. تحلیل در محیط سیاست بدون روایت قابلمصرف نمیشود و همینجاست که نقش اندیشکدهها اهمیت پیدا میکند؛ آنها پیچیدگی را بهصورت روایت سادهتر و قابلاستفاده بستهبندی میکنند. اندیشکده، همزمان هم نیاز مصرفی افکار عمومی و هم سیاستمدار را تأمین میکرد. در این شرایط ماهیت اندیشکده متفاوت شده و به مجرایی بیرونی برای اثرگذاری درون دولت عمیق و تصمیمگیریهای حساس بدل شد. تا پیشازاین، لابیها - خاصه لابی یهود - میبایست بیشتر از سیاست انتخاباتی و تا حدی کمتر از بوروکراسی برای اثرگذاری بر خطمشی دولتها بهره بگیرد؛ اما با اندیشکده، همزمان میشد صورتی از حقیقت را هم به افکار عمومی و هم به سیاستمدار فروخت و این امر بدان معنا بود که میشد بدون مقاومتهای نهادی پیشین، دولتها را بهسوی منافع خویش کشاند.
برای فهم سازوکار اثرگذاری اندیشکدهها در ساختار سیاستگذاری آمریکا، مرور یک نمونه تاریخی ضروری است. نقطهعطف در این زمینه بحران عراق است. رخدادی که نشان داد چگونه ائتلافی از نهادهای پژوهشی میتواند چهارچوب یک مسئله را تعریف کند، افقهای آن را محدود سازد و درنهایت مسیر تصمیمگیری را شکل دهد. رژیم صدام در عراق یکی از نقاط کلیدی موردتأکید اندیشکدههای آمریکایی مورد حمایت لابی یهود بود. بهواقع، از دهه ۱۹۹۰ و پیش از روی کار آمدن دولت جورج بوش پسر، اندیشکدههای حامی نئوکانها روی مسئله اهمیت تغییر رژیم در خاورمیانه و نیاز به بهرهگیری از قوه قهریه و ارتش ایالات متحده در این زمینه به بحث و ارائه راهحل پرداخته بودند. پس از حادثه ۱۱ سپتامبر فعالیت این اندیشکدهها با تأسیس و گسترش آنان، بیش از پیش شده و اهمیتی روزافزون پیدا کردند.
نهادهایی، چون امریکن انترپرایز (AEI)، مؤسسه یهودی امور امنیت ملی آمریکا (JINSA)، مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک (WINEP) و پروژه قرن جدید آمریکایی (PNAC)، با انتشار مدلها، سناریوها و توصیههای سیاستی، مسیر منطقی مداخله را ترسیم کردند. این گزارشها از نظر روششناختی دو خصوصیت داشتند: نخست، اتکا به مدلسازیهایی که بر اساس مجموعهای از فرضیات سیاسی و امنیتی ساخته میشد؛ دوم، قابلیت رسانهای بالا که موجب میشد این تحلیلها بهسرعت در فضای عمومی و شبکه نخبگان بازتاب پیدا کند. نتیجه، شکلگیری روایتی «قابلمصرف» برای سیاستگذار بود؛ روایتی که هم جنبه کارشناسی داشت و هم با نیازهای چرخه رسانهای هماهنگ بود. اهمیت این نمونه در تأثیر نهایی آن بر سیاست عراق خلاصه نمیشود، بلکه در برجستهکردن یک تغییر نهادی اساسی است؛ اندیشکدهها در عمل به «کارخانههای تولید دانش سیاستی» تبدیل شدند. آنها دادهها و اطلاعات پراکنده را میگرفتند، در قالب مدل، سناریو و روایت بازتولید میکردند و بستههای آماده تصمیمگیری در اختیار دولت قرار میدادند. بحران عراق نشان داد چنین نهادهایی نهفقط به پرسشهای سیاستی پاسخ میدهند، بلکه خود مسئله را تعریف و مرزهای تفکر سیاستگذار را تعیین میکنند.
باوجود آشکارشدن ابعاد مختلف بحران عراق و بدلشدن آن به باتلاقی برای دولت ایالات متحده، انتظار میرفت ساختار تولید دانش سیاستی تغییر کند و دیگر از چنین مجراها و قالبها برای تولید محتوای سیاستگذاری بهره گرفته نشود. اگرچه اندیشکدهای، چون پروژه قرن آمریکایی در سال ۲۰۰۶ منحل شد؛ اما چندین عامل سبب شد این ساختار به بقای خود ادامه دهد.
نخستین عامل، بحث تأمین مالی و سازوکار حمایت از ساختار حاکم بر اندیشکدههاست. ترکیب منابع خصوصی، عمومی و خیریهای باعث شکلگیری ساختار انگیزشیای میشود که اولویتهای پژوهشی و افق موضوعی اندیشکدهها را تعیین و جهتدهی میکند. اندیشکدهها بهمثابه بوروکراسی خصوصی، همچنان در راستای منافع و اولویتهای حامیان خویش فعالیت میکردند. باوجود بحران عراق، همچنان لازم بود ایالات متحده به مداخله در خاورمیانه بپردازد. عامل دوم آن بود که اندیشکدهها به «بوروکراسی دانش» تبدیل شدند. آنها اکنون مجموعهای از قالبهای استاندارد نگارش، شبکههای رسانهای، روشهای مدلسازی و مسیرهای حرفهای دارند که جایگزینی آنها را دشوار میکند. این منافع تثبیتشده در اکوسیستم سیاستگذاری مانع از تغییر ساختاری شد. اندیشکدهها اکنون بخشی از زنجیره حرفهای سیاست هستند و شبکههای میانسازمانی، مسیرهای شغلی و جریانهای رسانهای به بقای آنها گره خورده است.
درنهایت با شکست جنبشهایی که تلاش کردند بدیلی نهادی برای سیاستگذاری غربی ایجاد کنند، فضای فعالیت برای این سازوکار همچنان باقی ماند و باعث شد فضای خالی همچنان برجا بماند. جنبشهای اجتماعی نظیر جنبش اشغال والاستریت (Occupy Wall Street) و جنبش تسخیرشدگان (Indignados) توانستند افکار عمومی را بسیج کنند؛ اما نتوانستند نهادهای پایدار تولید سیاست و تحلیل ایجاد کنند. بنابراین، زمانی که سیاست نهادی افول کرده باشد، ظرفیت بوروکراتیک دولت از میان رفته باشد و جنبشهای اجتماعی هم از ارائه بدیل ناکام مانده باشند، ساختار قبلی با چابکی خاصش در تولید همزمان روایت و خطمشی، همچنان تنها گزینه برای سیاستورزی است. از همین رو، دولت ایالات متحده مجدد در بحرانهای نظیر لیبی و سوریه به مداخله پرداخت؛ مداخلاتی که سودی برای منافع ایالات متحده نداشت؛ اما رژیم صهیونی از آن بهرههای بسیار برد.
چنین فضایی با گسترش شبکههای اجتماعی و ارتباط بشر با دستگاههای دیجیتال، وارد دورانی شد که بستری مناسب برای رشد و فعالیت اندیشکدهها، خاصه اندیشکدههای مورد حمایت لابی یهود فراهم آورد. در میانه دهه ۲۰۱۰، محیط ارتباطی وارد مرحلهای شد که میتوان آن را «رژیم پلتفرمی» نامید. در این دوره، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی مانند فیسبوک، توییتر و یوتیوب، دیدهشدن محتوا را بر اساس میزان «درگیری» تعیین کردند. این تغییر موجب شد پیامهای کوتاه، احساسی و قطبی در مرکز فضای عمومی قرار گیرند و رسانههای سنتی نقش میانجیگری خود را تا حد زیادی از دست بدهند. نتیجه، سرعتگیری روایتهایی بود که پیچیدگی را کاهش میدادند و سیاست را به میدان رقابت پیامهای فوری تبدیل میکردند. در چنین رژیم ارتباطی تازهای، رسانههای سنتی بخش مهمی از نقش میانجیگر خود را از دست دادند و تولید روایت بهجای اینکه فرایندی حرفهای و کنترلشده باشد، به میدان رقابت آزاد بازیگران خرد و کلان تبدیل شد. این وضعیت زمینهساز خیزش شکلهای جدیدی از کنشگری سیاسی و گفتمانسازی شد؛ از جمله چیزی که بعدها در تحلیلهای ارتباطات سیاسی با عنوان «پوپولیسم راست دیجیتال» شناخته شد. رخدادهایی مانند همهپرسی برگزیت در بریتانیا و انتخابات سال ۲۰۱۶ آمریکا نمادهای برجسته این تحول بودند. در این الگوی پوپولیستی جدید، بازیگران سیاسی از منطق شبکههای اجتماعی تغذیه میکردند؛ روایتهای سادهشده، دوگانههای شدید، تأکید بر «ما» در برابر «آنها» و استفاده از زبان قابلفهم و غیررسمی که با ریتم سریع پلتفرمها هماهنگ باشد.
در این دوره سیاستمداران با دو الزام همزمان مواجه شدند: تولید روایتهای سریع برای پلتفرمها و ارائه ظاهر کارشناسی برای کسب مشروعیت. همین ترکیب، منطق «تکنو-پوپولیسم» را تقویت کرد؛ حالتی که در آن سیاستمدار باید هم با زبان پوپولیستی در شبکهها دیده شود و هم پشتوانه کارشناسی قابلقبولی ارائه کند. در این فاصله، بسیاری از دولتها و احزاب نیز بخشهایی از توان کارشناسی خود را از دست داده بودند یا در رقابت با چرخه سریع اطلاعات دیجیتال، امکان تولید تحلیل در زمان مناسب را نداشتند. به همین دلیل نهادهایی که میتوانستند تحلیل ساختارمند را با سرعت مناسب و در قالبهایی قابلمصرف برای رسانه و سیاست ارائه کنند، اهمیت بیشتری یافتند. این شرایط باعث شد اندیشکدهها در سالهای ۲۰۱۵ تا ۲۰۲۰ بهتدریج از «تولیدکننده تحلیل» به «تأمینکننده روایتهای کارشناسیشده» تبدیل شوند و به یکی از پایههای اصلی تکنو-پوپولیسم نوظهور بدل گردند.
تحولات پس از ۲۰۲۰ این روندها را تسریع کرد. همهگیری جهانی، بحرانهای زنجیره تأمین، بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ و افزایش ریسکهای اقتصادی مجموعهای از چالشها را برای تصمیمسازی به وجود آورد. در این شرایط پیچیده، دولتها به دلیل محدودیتهای اداری و زمانبندی تصمیمگیری، توانایی پاسخگویی سریع نداشتند. دانشگاهها نیز از تولید دانش فوری و قابلمصرف ناتوان بودند. درنتیجه، اندیشکدهها به نهادهای مرکزی تولید معنا در این محیط پیچیده تبدیل شدند و نقش اساسی در تبدیل پیچیدگی به تحلیل، تحلیل به روایت و روایت به مشاوره سیاستی ایفا کردند.
سازوکاری که شرح آن رفت، طی بیش از سه دهه عمر خود به نهادینگی دست پیدا کرده و خود را با چالشهای مختلف همراستا کرده است. این مجراهای بیرونی اثرگذاری برای چهرههای ارشد غربی امری ناآشنا نیست؛ چنانکه مطابق گزارش نیویورکتایمز، دن کین - رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا - در توصیف پیشنهاد اسرائیل و حامیانش برای حمله به ایران میگوید: «بیشفروشی میکنند، طرحهایشان همیشه بهخوبی پخته نیست و، چون میدانند به آمریکا نیاز دارند، با تمام قوا در حال بازاریابی برای طرح خود هستند.»
اینکه چرا بازاریابی آنان همچنان موفق است و مشتریانی برای اجناس آنان پیدا میشود، به مجموعه عواملی بر میگردد که در بالا شرح آن رفت. جنگ تحمیلی سوم شاید توانسته باشد تشت رسوایی این سازوکار را از بام به زمین انداخته باشد؛ اما در بستر قطبیده سیاسی امروز، فقدان سیاستورزی نهادی، ضعف شدید بوروکراسی و قدرت روایت تولیدشده از سوی این شبکه در کنار منابع قدرت سیاسی - اقتصادی لابی یهود بدین معناست که امکان فریب سیاستمداران غربی وجود دارد؛ خاصه آنکه دولتمداران کنونی ایالات متحده نشان دادهاند که در فریفتهشدن، بسیار مستعدند.
منبع: فرهیختگان