باشگاه خبرنگاران جوان - خیابان «کشوردوست» دیشب نه فقط یک معبر در قلب پایتخت، که مرز میان دلتنگی و حماسه بود. جایی که دختران ۹ ساله با چادرنمازهای گلگلی، جای خالی «آقاجون» را با فریادهای «اللهاکبر» پر کردند و ثابت کردند که اگرچه حسینیه امام خمینی(ره) حالا در فراق صاحبش میسوزد، اما تکتک این دختران، خانهای به وسعت یک کشور برای آرمانهای او ساختهاند. ۵۰ شب است که این خیابان رنگ خواب به خود ندیده و دیشب، در اوج این چلهنشینی، باران هم حریف اراده «دختران بابایی» نشد.
خیابان کشوردوست؛ میعادگاه یتیمانی که پناه یک امتند
عقربههای ساعت به ۱۹:۳۰ که نزدیک میشوند، خیابان کشوردوست دیگر جای سوزن انداختن نیست. اینجا همان نقطهای است که روزی دیوار به دیوارِ خانه پدری بود؛ پدری که دختران ایران را «فرشته» خطاب میکرد. امسال اما جشن فرشتهها، رنگ و بوی دیگری دارد.
دختران، با همان نظم و شکوهی که بارها در قاب تلویزیون دیده بودیم، صف بستهاند. اما این بار نه روی زیلوهای حسینیه، بلکه روی آسفالت خیس خیابان. نگاهها به سمتی است که میدانند دیگر قامتی بلند در آنجا به قامت نماز نخواهد ایستاد، اما دلها... دلها به بودنی گرم است که شهیدش، از زندهاش زندهتر است.
سمانه و ۴۹ شب بیقراری؛ «بیشتر از تمام عمرم گریه کردم»
در میان جمعیت، چشمان سرخ و بارانزده سمانه شاطری ۱۱ ساله، روایتگر قصهای طولانی است. او که انگار بزرگتر از سنش حرف میزند، خیره به دیوارهای سیمانی بیت میگوید: «وقتی شنیدم آقا شهید شده، بیشتر از تمام عمرم گریه کردم. انگار پشتم خالی شد.» از او میپرسم ۴۹ شب است که هر شب در این پیادهروها راهپیمایی میکنی، خسته نشدی؟
زیر باران، چادرش را روی سر محکمتر میکند و با قاطعیت میگوید: «ما اگر ۱۰۰ روز که هیچ ۱۰۰۰ روز هم در این خیابانها باشیم خسته نمیشویم.»
طنینِ «دختراتو ببین»؛ وقتی بغضِ خیابان شکست
در اوجِ هیاهوی باران، ناگهان ملودیِ آشنایی از بلندگوها جاری میشود که نبضِ زمان را در خیابان «کشوردوست» متوقف میکند: «دختراتو ببین... پشتشون به بودن تو گرمه آقاجون...»
این فقط یک سرود نیست؛ یک خنجرِ خاطره است که مستقیم به قلبِ کسانی مینشیند که روزی آن را در فضای گرم حسینیه امام خمینی(ره) همخوانی کرده بودند. حالا، در میانه خیابان، زیر آسمانی که پا به پای دختران میبارد، جمعیت به یکباره سکوت میکند. چشمها خیره میماند به دیوارهای بلند بیت.
مادری که چتر را روی سر دخترش گرفته، هقهق گریهاش با صدای سرود گره میخورد. دخترکی ۹ ساله، با همان چادرنمازِ جشن تکلیف، زیر لبانش زمزمه میکند: «دختراتو ببین...». او با هر کلمه، انگار دوباره در همان دیدارِ بهشتی ایستاده است؛ همان روزی که صدای جیغ و دست و هورای دخترانه، تمام دیوارهای حسینیه را به لرزه درآورده بود.
نورا و حنانه؛ پاسداران وصیت «آقای جدید»
کمی آنسوتر، نورا مرادآبادی ۹ ساله، با بغضی که فرو میخورد، از حسرتی میگوید که بر دلش مانده: «خیلی ناراحتم که نتوانستم از نزدیک رهبرمان را ببینم. اما حس خوبی دارم که امشب اینجا هستم. از وقتی خبر را شنیدم، با دوستانم قرار گذاشتیم که هر شب در خیابان باشیم.»
حنانه اسدی هم که همسنوسال اوست، دلیل این استقامت شبانه را در یک جمله خلاصه میکند: «رهبر جدیدمان گفته است راهپیماییها را شرکت کنید و میدان را خالی نکنید. من هر شب با خواهر و برادر کوچکم میآیم تا دشمن بداند ما بیداریم. اینجا برای ما قتلگاه رهبر است و ما پاسبان این خون هستیم.»
آدرینا و کارینا؛ مشق «اللهاکبر» روی شانههای پدر
باران شدت گرفته است. دانههای درشت آب، صورتها را میشوید، اما کسی پا پس نمیکشد. آدرینا عبدی، روی شانههای پدرش نشسته است. لباسش کاملاً خیس شده اما لبخند از لبانش دور نمیشود. مادرش با آهی از ته دل میگوید: «آدرینا همیشه آرزو داشت جشن تکلیفش را پیش آقا باشد، اما قسمت نشد. حالا اینجا آمده تا ادای دین کند.»
پدرش به کارینا، دختر کوچکش که هنوز یک سالش هم نشده اشاره میکند و میگوید: «آدرینا آنقدر در این شبها اللهاکبر و مرگ بر آمریکا گفته که کارینا هم یاد گرفته و با زبان کودکیاش همراهی میکند.
ما خانوادگی آمدهایم تا بگوییم این نسل، ریشهدارتر از آن است که با طوفان بلرزد.»
نرگس و نوری که از زیر چتر میتابد
در گوشهای از خیابان کشوردوست، خانوادهای زیر یک چتر بزرگ پناه گرفتهاند. نور چراغقوه گوشیشان، چهره معصوم نرگس گرجی را روشن کرده است.
او ۹ ساله است و با چادرنمازی که یادگار روزهای شوق است، میان دو خواهرش ایستاده. نرگس میگوید: «من ۵۰ شب است که تقریباً هر شب میآیم. سخت است، باران میآید، سرد است، اما برای دفاع از کشورم و به یاد رهبرم باید باشم. دوست داشتم چادر نمازم را آقا ببیند، دوست داشتم جشن تکلیفم را در حضور آقا جشن بگیرم اما… کاش کمی زودتر به دنیا آمده بودم...»
نوه شهید کلهر: «صدای گریه بابا مرا بیدار کرد»
فاطمه کلهر، کلاس ششمی است و با دختر خاله و همسایهشان امشب مهمان خیابان کشور دوست است. او نوه شهید والامقام محمدعلی کلهر، با صلابتی که ارثیه پدربزرگ است، از آن سحرگاه تلخ میگوید: «نزدیک اذان صبح بود. با صدای گریه مامان و بابام از خواب پریدم.
وقتی فهمیدم آقا شهید شده، دردی تمام وجودم را گرفت که هیچوقت یادم نمیرود. اما الان که باران میآید، حس میکنم خدا دارد رحمتش را به ما نشان میدهد. ما از تاریکی و باران نمیترسیم. از ساعت ۱۱ شب تا سحر در میدان شهدا میایستیم تا دنیا ببیند ما هستیم.»
مهیا و ریحانه؛ جهاد در لباس دخترانه
مهیا غلامی ۱۰ ساله، حجابش را نوعی جهاد میداند: «آقا از ما خواست تا چهلمش خیابانها را خالی نکنیم. من یک دخترم و وظیفهام این است که با چادرم نشان بدهم پای حرف رهبرم هستم. آوردن خواهر کوچکم در این باران سخت است، اما وقتی پای جهاد وسط باشد، سختی معنا ندارد.»
ریحانه شابک ۱۱ ساله هم میگوید: «نیازی نیست تفنگ دست بگیریم. همین که ما دخترها در خیابان کشور دوست جمع شدهایم، یعنی دشمن جرئت دستدرازی ندارد. این حضور ما، از هر سلاحی برای دشمن ترسناکتر است.»
زهرا و عروسکی که بوی «بابا» میدهد
شاید غمناکترین و در عین حال زیباترین تصویر امشب، زهرا حسنزاده باشد. او ۱۲ ساله است و در آغوشش عروسکی را محکم چسبیده. وقتی از او میپرسم چرا این عروسک را با خود آوردهای، چشمانش پر از اشک میشود: «این عروسک هدیه خود آقاست. سه سال پیش در جشن تکلیف، آقا این را به من داد.
امشب آوردمش تا دوباره حس کنم پیش ایشان هستم. دلم میخواست تولدشان و روز دختر را جور دیگری جشن بگیریم، اما حالا... حالا فقط با یادش آرام میشوم.»
دختران صورتیپوش، کابوس سیاه دشمنان
خیابان کشوردوست امشب گواهی داد که «دخترها باباییاند». اگر روزی حسینیه امام خمینی(ره) با صدای جیغ و هورای دختران نه ساله صورتیپوش لرزید، امروز تمام ایران تبدیل به آن حسینیه شده است. باران میبارد و جمعیت خیس است، اما حرارت عشقی که در دل این کودکان شعلهور شده، سردشدنی نیست.
آقای دختردوست ایران! ببین که دخترانت یتیم نشدهاند؛ آنها قد کشیدهاند، چادر به کمر بستهاند و در شبهای تاریک و بارانی، فانوسبهدست، راه تو را روشن نگه داشتهاند. اینجا خیابان کشوردوست است؛ جایی که اثبات شد هر دختر ایرانی، یک سنگر است و این قصه، تازه آغاز شده است...
منبع: فارس