یک دانش‌آموز دختر کلاس پنجم، با زبانی کودکانه، شهادت حضرت ‌آیت‌الله خامنه‌ای را از زبان یار و همراه همیشگی او روایت کرده است.

باشگاه خبرنگاران جوان - یک دانش‌آموز دختر کلاس پنجم، با زبانی کودکانه، شهادت حضرت ‌آیت‌الله خامنه‌ای را از زبان یار و همراه همیشگی او روایت کرده که در ادامه می‌خوانید.

🖤سید علی جان سلام 🖤

بسیار دلتنگتم، خیلی از آن روز نمی‏‌گذرد. چه روزی بود! من آن روز روی دوشت بودم. روزی که تو خوشحال از شهادت، اما مردم ناراحت از رفتنت. دارم با خود فکر می‌کنم چطور دلتان آمد من را ول کنید. من که فقط سیاه و سفید خودم را بلدم. 

من که فقط یک صاحب داشتم. من بدون شما نمی‏‌دانم به چه کسی تعلق دارم. اصلا من به خاطر شما خاص شده بودم و همه من و دوستانم را می‌خواستند.

آن روز که من روی دوش خوش‌بوی شما بودم. شما با زبان روزه در حال تلاوت قرآن بودید. آخرین قرآن، آخرین روزه، آن روز انگار خودتان هم می‌دانستید قرار است شهید بشوید.

در بیت صدای تلاوت پیچیده بود که یک دفعه صدایی آمد. زمین لرزید. دیوار‌ها داشتند می‌ریختند. ستون‌ها فرو می‌ریختند؛ اما این را بگویم ستون ایران اسلامی فرو نمی‏ریخت. همانطورکه ستون‌ها می‌ریختند، ستونی روی شما افتاد. در آن موقع، بیت یا بهتر است بگویم ایران در غم فرو رفت. 

من بی قرار بودم، اما شما آرام‌تر از قبل، انگار خدا صدایتان کرده بود و گفته بود دیگر ماموریتتان تمام شده است. ترسیده بودم، اما هیچگاه آدمی مثل شما نمی‏ترسد، تازه شما کنارم بودید. وقتی شما کنارم هستید از چی بترسم از دشمن؟! مگر شما الگوی من نبودید؟! شما از دشمن نمی‏‌ترسیدید، می‌دانید چرا؟!

چون می‌دانستید خدا با ماست. خدایی که شما به او متوسل بودید. کمی صدایت کردم خودم به سختی نفس می‌کشیدم، اما شما حتی یک ذره هم نفس نمی‏‌کشیدید. حالا من هم شده بودم عین ستون حنانه. حالا شما را کمی از من دور کرده بودند.

حالا درد ستون را کشیدم و فهمیدم که چرا گریه می‌کرده است. ستون هم پیامبر چند روز بغلش بوده است. آقا جان شما هم چند روز بغلم بودید، دیگر داشتم عادت می‌کردم به شما و داشتم وابسته می‌شدم و هر روز از شما یاد می‌گرفتم.

مثلا یاد گرفتم هر کاره‌ای هم که باشم نباید بین خودم و کسی فرق بگذارم. این را آنجایی یاد گرفتم که به شما گفتند بروی در پناهگاه، اما شما گفتید من با بقیه فرق ندارم. من حالا فهمیدم پناهگاه شما خدا بود. پناه شما خدا بود. همه کس شما خدا بود و خدا امروز پناهش را به سوی شما گشوده بود.

می‌دانید فهمیدم که چرا خدا شما را زیر پناهش جای داده بود و بالا‌ترین مقام را به شما داده بود. چون آدمی بودید که با ظلم و دشمنان خدا می‌جنگیدید. مردم برای همین برایت جان می‌دهند؛ اما حالا شما برای مردم جان داده بودید!

شما برای منِ چفیه هم، پناه بودید؛ چه برسد به یک ملت! ما را در پناه مشت‌های گره‌کرده خودت حفظ کن!

ریحانه واعظی نژاد - کلاس پنجم ابتدایی

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha